از طریق وب‌لاگ آقای جادی متوجه شدم که آقای روزبه شفیعی، نویسنده‌ی وبلاگ زوم‌آوت، یک بازی وب‌لاگی راه انداخته‌اند به‌این‌صورت که هرکس نرم‌افزارهای غیرآزاد سیستم‌اش را به‌کمک برنامه‌ی vrms معرفی کند. راست‌اش از وجود vrms خبر نداشتم و چون بازی جالب بود، تصمیم گرفتم در آن شرکت کنم. شکل زیر خروجی برنامه‌ی vrms را نشان می‌دهد.


و اما تفسیر نتایج؛ در سیستم من کلن هشت پکیج غیرآزاد هست که در واقع مال پنج برنامه‌ی مختلف هستند.

  • POVRar: برنامه‌ای برای تصویرسازی سه‌بعدی؛ این برنامه رایگان و کدباز است ولی در چارچوب نرم‌افزار آزاد نمی‌گنجد.
  • Scilab: برنامه‌ای شبیه مت‌لب برای محاسبات ریاضی؛ این برنامه هم رایگان است و هم کدباز ولی نرم‌افزار آزاد نیست.
  • firmware-iwlwifi: این فرم‌ویر کارت وایرلس لپ‌تاپ‌ام است. متأسفانه درایور آزاد ندارد.
  • unrar: برای باز کردن فایل فشرده شده‌ی rar؛ وقتی کاربران ویندوز از این جور فایل‌ها می‌فرستند چاره‌ای نیست.
  • nspluginwrapper: این یکی را فقط به‌خاطر یوتیوب نصب کردم. لینوکس من ۶۴بیتی است و مدت‌ها طول کشید که شرکت ادوبی پلاگ‌این ۶۴بیتی فلش را منتشر کند. در نتیجه برای دیدن ویدیوهای یوتیوب این برنامه را نصب کردم تا بتوانم از پلاگ‌این ۳۲بیتی فلش استفاده کنم. با این حال نمی‌دانم چرا پلاگ‌این فلش در لیست نیامده. شاید بدون این که خودم بدانم برش داشته باشم. :)

شهید مصطفا چمران کتابی دارد به‌نام انسان و خدا که می‌توانید آن‌را از وب‌سایت ایشان دانلود کنید. البته این کتاب دراصل متن یک سخن‌رانی چند قسمتی از ایشان است. نشستم کتاب را خواندم تا بفهمم آقای چمران، که ظاهرن انسان بسیار باهوشی بوده و از دانش‌گاه برکلی دکترای فیزیک داشته، چه می‌گوید. بیش‌تر هم دوست داشتم بفهمم روش استدلال آقای چمران چیست. متأسفانه نتیجه زیاد امیدوارکننده نبود. نمی‌خواهم قضاوت خودم را درباره‌ی کتاب بنویسم. تنها دو پاراگراف را از کتاب نقل می‌کنم که خودم نتوانستم منبع‌شان را پیدا کنم. اگر کسی منبع درستی برای این ادعاهای دکتر چمران سراغ دارد، ممنون می‌شوم در کامنت‌ها بنویسد.

در صفحه‌ی ۳۰ آمده:

این داستان، داستانی است که در هلند اتفاق افتاده است. یکی از این مدیوم‌ها، یکی از این کسانی که مورد الهام قرار می‌گیرد، را آوردند تا او را آزمایش بکنند و عده‌ای از دانش‌مندان دانش‌گاه و روان‌شناسان با تمام وسایل علمی می‌خواستند او را مورد تجربه قرار بدهند و ببینند چه‌طور می‌تواند از آینده خبر بدهد. سالن سینمایی بود، تقریبن مثل این سالن، این مرد را صبح به سالن آوردند، و سالن خالی بود و دانش‌مندان از این آدم پرسیدند که مثلن در این صندلی (یک صندلی را مشخص کردند) بگو ببینیم ام‌شب چه‌کسی خواهد نشست؟ این مدیوم، این آدمی که می‌خواست پیش‌گویی بکند، خودش را در حالت مکاشفه فرو برد و بعد از فشار مغزی و خلاصه عرق کردن و غیره گفت می‌بینم که در این‌جا ام‌شب زنی خواهد آمد با این مشخصات و مشخصات زن را بیان کرد؛ سن‌اش، لباس‌اش، رنگ لباس‌اش، موهایش، همه چیز زن را بیان کرد. بعد از او پرسیدند که خوب الان او را دنبال کن تا خانه‌ی او را بفهمی. باز خودش را به‌حالت مکاشفه فرو برد و گفت از فلان در خارج شد، از فلان راه، از فلان خیابان، از فلان طرف، تمام ‌آدرس معین کرد، رفت و رفت تا به فلان خانه رسید و زنگ در و حتی شماره‌ی خانه را بیان کرد، بعد رفت داخل خانه شد. از او می‌خواهند داخل خانه شود و بفهمد که داخل خانه چیست، ولی قدرت او یاری نمی‌کند، یعنی هر چه‌قدر مکاشفه می‌کند و به‌خودش فشار می‌آورد دیگر نمی‌تواند، یعنی قدرت پیش‌گویی او فقط تا این‌جا بوده و بس. این بابا را تحت نظرش می‌گیرند که مبادا با کسی تماس بگیرد. شب می‌شود و این دانش‌مندان هم در گوشه و کنار پنهان شده بودند بدون آن‌که به‌کسی بگویند تا ببینند که چه اتفاقی خواهد افتاد. بعد هنگامی که شب می‌شود و ملت می‌آیند می‌بینند زنی با هم‌آن مشخصات آمد و در هم‌آن صندلی نشست. بعد از آن‌که سینما تمام می‌شود می‌بینند که زن راه افتاد و بدون آن‌که با او حرف بزنند تعقیب‌اش می‌کنند، می‌بینند عین هم‌آن کارهایی را که او تشریح کرده بود ادامه داد و رفت و رفت تا بالاخره به چنان خانه‌ای با چنان نمره‌ای با چنان علامتی رسید و وارد خانه شد.

و در صفحه‌ی ۳۱ آمده:

از یکی از هم‌این مدیوم‌ها در فرانسه سوآل و جواب می‌کردند و این مدیوم در داخل کریستال نگاه می‌کرد. [...] یک‌باره می‌بیند که یک کشتی در داخل اقیانوس درحال سوختن است. از او درباره‌ی ظرفیت کشتی، طول کشتی، عرض کشتی می‌پرسند که خلاصه همه‌ی این‌ها را شرح می‌دهد ومی‌گوید که مردم خودشان را به دریا پرتاب می‌کنند و کشتی در حال سوختن است و منحرف شده و نزدیک است غرق شود. بعد اسم کشتی را از او می‌پرسند، او دقت می‌کند و اسم کشتی را از روی نوشته‌ای که بر روی کشتی است برای آن‌ها می‌خواند، مثلن «موریس». یک هم‌چنین اسمی را بر روی کشتی می‌خواند. همه‌ای این‌ها را یادداشت می‌کنند و می‌گذرد. یک هفته یا ده روز می‌گذرد بعد در اقیانوس اطلس یک کشتی با هم‌آن مشخصات آتش می‌گیرد [...] و هنگامی که بررسی می‌کنند می‌بینند دارای هم‌آن مشخصات است و حتا اسمی را که بیان کرده بود هم‌آن اسم بود به‌جز یک اشتباه کوچک و آن اشتباه این بود که به هنگامی که آن را بیان کرده بود یک جا «ام» باید بیان بکند که «ان» خوانده بود. [...] بعد این دانش‌مندان می‌روند و تحقیق می‌کنند و به آخرین عکس‌هایی که از این کشتی برداشته بودند توجه می‌کنند و می‌بینند قسمتی از «ام» محو شده بود و درست خوانده نمی‌شد، بنابراین در آن لحظه‌ای که این آدم اسم کشتی را می‌خوانده این «ام» تقریبن «ان» خوانده می‌شد و اشتباهی را که کرده اشتباه منطقی است، یعنی درست خوانده است.

البته در کتاب چیزهای عجیب دیگری هم ادعا شده است که اغلب آن‌ها تجربیات شخص دکتر چمران یا دوستان ایشان است و طبیعتن من در مقامی نیستم آن‌ها را زیر سوآل ببرم. ولی چون دو مورد بالا توسط دانش‌مندان هلندی و فرانسوی ثبت شده است، خیلی کنج‌کاوم منبع‌شان را پیدا کنم.

احتمالن فیلم الماس خونین (Blood Diamond) را دیده‌اید. داستان آن فیلم درباره‌ی جنگ داخلی سیرالئون بود؛ جنگی که هزینه‌اش از تجارت الماس تأمین می‌شد. ظاهرن وضع سیرالئون این روزها به‌تر است، ولی متأسفانه این روزها فاجعه‌ی مشابه‌ای در جمهوری دموکراتیک کنگو دارد رخ می‌دهد.

دی‌روز، بخش جهانی بی‌بی‌سی درباره‌ی وضعیت بحرانی کنگو حرف می‌زد. البته قبلن هم دراین‌باره شنیده بودم. هدف گروه‌های درگیر در کنگو کنترل بر منابع معدنی این سرزمین است؛ منابعی مثل قلع، تنگستن، تانتالیوم، و طلا که کاربرد گسترده‌ای در وسایل الکترونیکی مدرن دارند. برای مثال این منبع می‌گوید که ۶۵ تا ۸۰ درصد تانتالیوم استخراج‌شده‌ی جهان در وسایل الکترونیکی مثل موبایل، لپ‌تاپ، دوربین‌های دیجیتال، و ام‌پی‌تری پلیرها استفاده می‌شود. سود سرشار تجارت این مواد معدنی باعث می‌شود که گروه‌های درگیر در کنگو دست به انواع جنایات سازمان‌یافته بزنند؛ جنایاتی مثل قتل و غارت، تجاوز جنسی، استفاده از کودکان در جنگ، و برده‌داری.

داشت‌ام فکر می‌کردم که هر کدام از ما با خریدن وسایل الکترونیکی داریم در این جنایت‌ها سهیم می‌شویم. به‌نظرم یک راه ساده برای متوقف کردن این جنایت‌ها این است که مسئولانه‌تر رفتار کنیم و مثلن برای فخرفروشی به دیگران، هر سال یک گوشی موبایل یا لپ‌تاپ نو نخریم. راه دیگر این است که از خریدن مارک‌هایی که معلوم نیست مواد اولیه‌شان را از کجا تأمین می‌کنند دوری کنیم. شما هم اگر راه دیگری به ذهن‌تان می‌رسد لطفن در کامنت‌ها بگویید.

ام‌روز رفته بودم سینما تا فیلم (۵۰۰) روز سامر را نگاه کنم. فیلم با جمله‌ی زیر از راوی داستان شروع شد:

این داستان پسری است که با دختری آشنا می‌شود. ولی باید از هم‌این اول بدانید که این یک داستان عشقی نیست.

فیلم داستان پسری به‌نام تام (Tom) است که عاشق دختری به‌نام سامر (Summer) می‌شود. تام به عشق معتقد است اما نگاه سامر به زندگی متفاوت است و به عشق باور ندارد. این موضوع باعث سردرگمی تام می‌شود. کل داستان فیلم در ۵۰۰ روز اتفاق می‌افتد ولی داستان فیلم به‌طور خطی در زمان پیش نمی‌رود. صحنه‌های فیلم چیزهایی است که تام به یاد می‌آورد و به هم‌این خاطر مدام به جلو و عقب می‌پرد؛ درست مثل وقتی که در کاری گند می‌زنیم و بعد سعی کنیم با یادآوری خاطرات گذشته بفهمیم مشکل از کجا شروع شد. اما شاید فیلم یک خرده از این چیزی که گفتم پیچیده‌تر باشد. بگذارید با یک مثال توضیح بدم.

به احتمال زیاد همه‌ی ما این تجربه را داشته‌ایم که غریبه‌ای را جایی ببینیم، به هر دلیلی از او خوش‌مان بیاید، دل‌مان بخواهد به او سلام کنیم و با او آشنا شویم. تا این‌جا مشکلی نیست. مشکل از جایی شروع می‌شود که سعی می‌کنیم واکنش غریبه را پیش‌بینی کنیم. مثلن با خودمان می‌گوییم «ممکنه تحویل‌ام نگیره». این یکی از توانایی‌های پیچیده‌ی انسان است؛ یعنی ما نه تنها به دیگران فکر می‌کنیم بل‌که سعی می‌کنیم پیش‌بینی کنیم که آن‌ها درباره‌ی ما چه فکر می‌کنند. متأسفانه این پیش‌بینی یک مشکل اساسی دارد. مشکل این است که معمولن این پیش‌بینی را براساس پیش‌فرض‌های ذهنی خودمان انجام می‌دهیم و ممکن است نتایج خیلی پرتی بگیریم. نتیجه؟ اگر کار خراب شود مدام خودمان را ملامت می‌کنیم که چرا گند زدیم.

راست‌اش من زیاد طرف‌دار فیلم‌های رمانتیک و عاشقانه نیستم، چون به‌نظرم بیش‌ترشان مصنوعی و آب‌گوشتی هستند. اما نمی‌دانم چرا این فیلم به‌نظرم خیلی طبیعی رسید. دیالوگ‌های فیلم خیلی ساده و پیش‌پاافتاده است. بازی‌گران هم شاه‌کار خاصی نمی‌کنند. آدم خوب و بدی هم در فیلم وجود ندارد و انقلابی هم در کسی رخ نمی‌دهد. تنها نکته‌ی جالب فیلم برای من این است که شخصیت‌های داستان در یک سفر درونی‌اند. این سفر درونی به‌نظر من خیلی آشنا آمد؛ هرچند تجربیات هرکس منحصربه‌فرد است و ممکن است به‌نظر شما بیگانه برسد.

این نوشته را عمدن طولانی نوشتم تا یک پیش‌بینی جسورانه کنم. اگر حوصله کرده باشید و متن را تا این جا خوانده باشید، به احتمال زیاد از فیلم خوش‌تان می‌آید. کسانی که از فیلم خوش‌شان نیاید احتمالن در پاراگراف اول، خواندن را رها کردند. :)

چند روز پیش رفتم سینما برای دیدن فیلم ماه. ماه یک فیلم علمی‌-تخیلی بریتانیایی به کارگردانی دانکن جونز است که در آینده اتفاق می‌افتد.

خلاصه‌ی داستان این است که کم‌بود انرژی بشر را مجبور می‌کند که از رگولیت (خاک) سطح ماه هلیم۳ استخراج کند و آن را برای تولید انرژی به زمین بیاورد. مسئولیت استخراج و انتقال هلیم۳ به زمین به‌عهده‌ی شرکتی است به نام صنایع ماه (Lunar Industries). این شرکت در قسمتی از ماه که هم‌واره پشت به زمین است ایست‌گاهی ساخته و ساکنان این ایست‌گاه تنها یک نفر است به‌نام سم بل (Sam Bell) و یک ربات. سم نزدیک به سه سال است در ایست‌گاه خدمت کرده و تنها دو هفته مانده است که مأموریت‌اش تمام شود و به زمین بازگردد. بقیه‌ی ماجرا را نمی‌گویم که مزه‌ی فیلم از بین نرود.

فیلم چند مشخصه‌ی بارز دارد. یکی این که جلوه‌های تصویری فیلم بیش‌تر شبیه فیلم‌های علمی-تخیلی دهه‌های هفتاد و هشتاد است؛ یعنی اثری از جلوه‌های کامپیوتری هیجان‌انگیز در آن نیست. در عین حال فیلم با آهنگ کندی پیش می‌رود ولی به هیچ‌ وجه خسته‌کننده نیست. نمی‌توانم بگویم ماه به‌ترین فیلم علمی-تخیلی‌ای است که تا حالا دیده‌ام ولی قطعن یک فیلم تفکربرانگیز است.

اگر وقت کردید حتمن فیلم ماه را نگاه کنید. به احتمال زیاد از دیدن‌اش پشیمان نمی‌شوید.

این برنامه‌ی مت‌لب یک هزارتو (Maze) تولید می‌کند. روش استفاده از برنامه ساده است؛ کافی است عرض و ارتفاع هزارتو را به شکل mazesa(w,h) به آن بدهید. برای مثال شکل زیر را با دستور mazesa(75,75) ساختم. توجه کنیده که فرمت شکل خروجی svg که مطمئن نیستم ویندوز به‌صورت پیش‌فرض پشتیبانی کند و شاید مجبور باشید یک ابزار کمکی برای این کار دانلود کنید. نکته‌ی دیگر این که برنامه را با Octave روی لینوکس نوشتم. مطمئن نیستم با مت‌لب روی ویندوز کار کند. می‌دانم که برنامه‌ی به‌دردبخوری نیست ولی شاید برای سرگرمی بد نباشد. :)

دو هفته پیش گروه VNV Nation به تورونتو آمده بود و من هم برای دیدن کنسرت‌شان رفتم. به‌نظرم کنسرت خیلی خوبی بود و برای اجرا خیلی زحمت کشیدند. عبارت VNV در اسم این گروه مخفف عبارت Victory, not Vengeance به معنی «پیروزی، نه انتقام» است. خلاصه این موضوع باعث شد که این پست را بنویسم.

گروه VNV Nation یک آلبوم دارد به‌نام Praise the Fallen که تِرَک مقدمه‌ی آن Chosen نام دارد. ترجمه‌ی سردستی Chosen این است:

صدایی عجیب و از ته گلو آرامش شهر را می‌شکند و در بین دیوار خانه‌ها طنین‌انداز می‌شود؛ خانه‌هایی که به‌نظر مرده و متروک می‌آیند و در پشت پنجره‌های بسته‌شان، چشمانی تماشاگر فاتحانی است که طبق قانون جنگ، اکنون خدایان شهر و جان و سرنوشت مردم‌اند.

در بین خرابه‌های تاریک، آدم‌ها تسلیم هم‌آن حس ترسی می‌شوند که قهر طبیعت با آن تکان‌های ویران‌گر زمین برمی‌انگیزد؛ ترسی که خِرَد و قدرت انسان از آن گریزی ندارد.

این هم‌آن حسی است که خیلی وقت‌های دیگر هم تجربه می‌شود، وقتی که نظم امور به‌هم می‌ریزد، وقتی که امنیت از بین می‌رود، وقتی که همه‌ی آن چیزهایی که قبلن توسط قوانین بشری یا طبیعی محافظت می‌شدند، به ناگاه به‌دست نیرویی بی‌منطق و بی‌رحم می‌افتد.

زمین‌لرزه پیکر آدم‌ها را در زیر خانه‌های‌شان دفن می‌کند، طغیان رود پیکر دهقان‌ها ،گله‌های بی‌جان حیوانات، و شیروانی‌های تکه‌تکه شده را با خود می‌برد در حالی که ارتش پیروز هر آن‌چه مقاوت کند را نابود می‌کند و دیگران را به اسارت می‌گیرد، با قانون شمشیر غارت می‌کند، و با غرش توپ‌خانه از خدایَ‌ش سپاس‌گزاری می‌کند.

این‌ها همه بلاهای دهشت‌ناکی هستند که باور ما را به عدالت ابدی و ایمان ما را به حمایت الاهی و منطق انسانی، سست می‌کنند.

البته این متن در اصل از گروه VNV Nation نیست. این متن برگرفته از کتاب گلوله‌ی پیه‌ای (Boule de Suif) اثر گی دو موپاسان (Guy de Maupassant) است. متن بالا اشاره به جنگ‌های بین امپراتوری پروس و فرانسه در قرن نوزدهم دارد. نمی‌دانم چرا این متن من را یاد وضع فعلی ایران می‌اندازد. آهنگ Chosen را می‌توانید این‌جا گوش کنید.

به‌یادماندنی‌ترین خاطره‌ی من، مناظر پیش چشم ما بود. در بین تمام آن مناظر فوق‌العاده، تأثیرگذارترین لحظه وقتی بود که وارد سایه‌ی ماه شدیم. ما هنوز هزاران مایل از ماه فاصله داشتیم ولی قرص ماه آن‌قدر بزرگ بود که کل پنجره‌ی گرد ما را بپوشاند. آن جایی که ما بودیم ماه جلوی نور خورشید را گرفته بود، ولی تاج خورشید، مثل یک نور عظیم بشقاب‌مانند، چندین برابر قطر ماه امتداد یافته بود. منظره‌ی اعجاب‌آوری بود و ماه هم چیزی از آن کم نداشت. ما در سایه‌ی آن بودیم و به هم‌این خاطر هیچ جای آن با نور خورشید روشن نشده بود. تنها درخشش زمین بود که ماه را روشن کرده بود. رنگ ماه آبی-خاکستری به‌نظر می‌رسید و کل منظره حالتی سه‌بعدی داشت.

من کاملن هشیار بودم، هشیار از لحاظ دید، که ماه یک کره است نه یک دیسک. به‌نظر می‌رسید که ماه داشت گردی‌اش را به نشانه‌ی خوشامدگویی به ما نشان می‌داد، و شباهتی که به زمین خودمان دارد. من مطمئن بودم که ماه یک میزبان مهمان‌نواز خواهد بود. آخر خیلی وقت بود که ماه برای اولین بازدید‌کنندگان‌اش منتظر مانده بود.

نقل قول بالا از اولین انسانی که بر روی ماه فرود آمد، نیل آرمسترانگ، بود. این نقل قول را از کتاب Eyewitness to Science برداشتم که مجموعه‌ای از روایت‌های مربوط به شخصیت‌های تاریخ علم است. ام‌روز چهل‌امین سال‌روز فرود اولین انسان‌ها روی ماه بود. راست‌اش را بخواهید خیلی دوست دارم که زنده باشم و روزی فرود اولین انسان‌ها روی مریخ را ببینم.

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

  1. ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به‌شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسئولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‌شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
  2. ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری مجدد انتخابات هستیم.
  3. حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

توضیح تکمیلی: احتمالن حدس زده‌اید که این متن را من ننوشته‌ام چون وبلاگ‌نویس‌های زیاد دیگری هم این متن را در وبلاگ‌شان قرار داده‌اند. من تقریبن با همه‌ی نکات مطرح‌شده در این متن موافق‌ام. ولی چون این متن را در وبلاگ‌ام قرار داده‌ام، می‌خواهم تنها یک نکته‌ی کوچک را روشن کنم. من شخصن از ابطال نتایج انتخابات استقبال می‌کنم، ولی به‌نظر می‌آید که در شرایط فعلی هزینه‌ی این کار برای جامعه زیاد است. به‌گمان من، همه‌ی ما باید به این موضوع فکر کنیم که اگر (احتمال این اگر زیاد است) شورای نگهبان نتایج انتخابات را باطل نکرد، در آینده چه می‌توان کرد.

یادم می‌آید که یک روز عصر، قبل از این‌که مارکوس تصمیم به رها کردن دانش‌گاه بگیرد، با هم در کتاب‌خانه نشسته بودیم. یک دانش‌جوی ایرانی، که چشمی مصنوعی و موهایی کم‌پشت داشت، آن‌طرف میز روبه‌روی ما نشسته بود و متوجه شده بود که مارکوس مشغول خواندن کتابی درباره‌ی اقتصاد برده‌داری است. اگرچه انحراف چشم‌های آن دانش‌جوی ایرانی چهره‌ای خصمانه به او داده بود، رفتارش دوستانه و هم‌راه با کنج‌کاوی بود. او درنهایت روی میز خم شد و از مارکوس درباره‌ی کتاب پرسید. آن مرد پرسید «لطفن به من بگو چه‌طور چیزی مثل برده‌داری توانست این همه سال دوام بیاورد؟»
مارکوس جواب داد «سفیدپوست‌ها ما را به‌چشم انسان نمی‌بینند. به هم‌این سادگی. بیش‌تر آن‌ها هنوز هم هم‌این جورند.»
«آره، می‌دونم. ولی منظور من از سوآل‌ام این بود که چرا سیاه‌پوست‌ها نجنگیدند؟»
«آن‌ها جنگیدند. نت ترنر،دنمارک وسی»
آن دانش‌جوی ایرانی حرف‌اش را قطع کرد «شورش برده‌ها، بله چیزهای درباره‌شان خوانده‌ام. آن‌ها بسیار شجاع بودند. ولی خودتان می‌دانید که تعدادشان اندک بود. اگر من برده بودم، با دیدن کارهایی که این مردم با هم‌سر و فرزندان‌ام می‌کنند، خب … احتمالن مرگ را ترجیح می‌دادم. این چیزی است که نمی‌فهمم. چرا این همه مرد تا لحظه‌ی مرگ نجنگیدند؟»
به مارکوس نگاه کردم و منتظر شدم جواب دهد. اما او ساکت ماند، با چهره‌ای بیش‌تر بی‌تفاوت تا عصبانی، و چشمانی خیره به میز. ساکت ماندن او مرا گیج کرد. اما بعد از لحظه‌ای درنگ من حمله را آغاز کردم و از آن ایرانی پرسیدم که آیا هرگز چیزی درباره‌ی هزاران نفری که قبل از رسیدن به آمریکا خودشان را از کشتی به دریای پر از کوسه پرت کرده‌اند، شنیده است؟ از او پرسیدم که اگر کشتی به ساحل می‌رسید و مرگ این افراد تنها رنج و سختی هم‌سر و فرزندان‌شان زیاد می‌کرد، آیا باز هم به فکر طغیان می‌افتادند؟ آیا هم‌کاری بعضی از برده‌ها فرقی داشت با سکوت و کنار کشیدن بعضی ایرانیان در مقابل قتل و شکنجه‌ی مخالفان شاه توسط اوباش ساواک؟ چه‌گونه می‌توانیم درباره ی دیگران قضاوت کنیم وقتی هنوز جای آن‌ها نبوده‌ایم؟

این نوشته از فصل شش‌ام کتاب Dreams from My Father اثر باراک اوباما بود.


نوشته‌های قبلی »