یک موقعی در دوران دبیرستان در درس جبر می‌گفتند که عمل‌گر جمع دارای خاصیت شرکت‌پذیری است. یعنی:

a+(b+c) = (a+b)+c

غافل از این که این خاصیت لزومن در کامپیوتر صادق نیست؛ مثل این:

1+(-1+1e-16)!=(1-1)+1e-16

احتمالن خودتان به‌تر از من می‌دانید که دلیل این تفاوت خطای گرد کردن (Round-off) کامپیوتر است چون کامپیوتر در محاسبه‌های اعشاری دقت محدودی دارد. خب تا این‌جا مشکل خاصی نیست. تنها باید حواس‌تان به خطای گردکردن باشد.

ولی حالا فرض کنید که یک برنامه‌ی کامپیوتری نوشته‌اید و می‌خواهید آن را کامپایل کنید. معمولن کامپایلرها یک سری پارامتر ورودی دارند به‌نام پرچم (Flag). بعضی از این پرچم‌ها برای بهینه کردن سرعت اجرای برنامه هستند. مثلن در کامپایلر گنو، GCC، باید از پرچم O3 استفاده کنید تا برنامه‌تان برای اجرای سریع‌تر بهینه شود. متأسفانه پرچم O3 ممکن است باعث شود که کامپایلر ترتیب جملات در یک فرمول ریاضی را عوض کند. خاصیت شرکت پذیری هم که دیگر وجود ندارد. احتمالن نتیجه را می‌توانید حدس بزنید.

اگر سعی کنید که با کامپیوتر یک مسأله‌ی غیرخطی را شبیه‌سازی کنید، استفاده از پرچم‌های بهینه‌سازی در کامپایلر ممکن است نتایج را عوض کند.

ام‌روز در سی‌نت، یک خبر تأسف‌آور خواندم. تام یورک، خواننده‌ی اصلی گروه ریدیوهد، در یک مصاحبه گفته که دیگر تجربه‌ی آلبوم در رنگین‌کمان‌ها را تکرار نمی‌کنند. ایشان گفته است:

فکر می‌کنم که آن کار پاسخی ویژه به یک موقعیت خاص بود. این یکی از آن موقعیت‌هایی بود که همه از ما می‌پرسیدند که می‌خواهید چه‌کار کنید. من فکر نمی‌کنم که کار ما هم‌آن تأثیر اولیه را داشته باشد اگر تصمیم بگیریم که دوباره چیزی را به رایگان به همه بدهیم. آن کار مربوط به یک لحظه‌ی خاص بود.

فکر می‌کنم ترجمه‌اش این بشود: ما آن آلبوم را منتشر کردیم تا ببینیم چه‌قدر فروش می‌کند. فروش‌اش آن‌طور که حدس می‌زدیم خوب نبود، پس دیگر آن کار را تکرار نمی‌کنیم.

راست‌اش من موقعی که می‌خواستم آلبوم در رنگین‌کمان‌ها را دانلود کنم ۱۲ دلار دادم. از یک طرف از این قیمت راضی بودم چون با خودم فکر کردم که برای خرید سی‌دی این آلبوم احتمالن باید ۲۰ دلار می‌دادم. از طرف دیگر با خودم فکر کردم که باید از حرکت این گروه حمایت کرد. ولی حرف‌های آقای تام یورک ناامیدکننده بود.

من این را درک می‌کنم که گروه ریدیوهد به‌عنوان خالق یک اثر هنری حق دارد که درباره‌ی چگونگی عرضه‌ی آلبوم‌های‌اش تصمیم بگیرد. این را هم درک می‌کنم که هر کسی دوست دارد بابت زحمت‌اش پول بیش‌تری دربیاورد. ولی نمی‌دانم چرا آن موقع یک مقداری جوگیر شدم و فکر کردم ریدیوهد به دگرگون کردن صنعت پخش موسیقی می‌اندیشد. از شما چه پنهان موقع خواندن خبر بالا تصمیم گرفتم که دیگر نه سی‌دی جدیدی از ریدیوهد بخرم و نه آهنگ جدیدی از آن‌ها دانلود کنم.

یکی از روش‌های مهم و مدرن برای اثبات «روشن‌فکری»، دفاع از حقوق هم‌جنس‌گراها است. من خودم در این وبلاگ، چند بار به این شیوه متوصل شدم تا نشان دهم «روشن‌فکر» هستم. ولی این‌جا خط باریکی هست که باید درنظر بگیریم. چارچوب کلی دفاع از هم‌جنس‌گراها باید شبیه متن زیرباشه:

من خودم هم‌جنس‌گرا نیستم ولی معتقدم که باید از حقوق هم‌جنس‌گراها دفاع کرد.

توجه کنید که حذف جمله‌ی بالا ممکن است خواننده را به اشتباه بیندازد و زبان‌ام لال یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی!

در یک چارچوب کلی‌تر، من دوست دارم جمله‌ی بالا را در قالب آن جمله‌ی معروف ولتر ببینم:

من با چیزی که می‌گویی موافق نیستم، ولی حاضرم بمیرم تا تو حق گفتن آن را داشته باشی.

البته یک نکته هم بگویم که این حرف اصولن از ولتر نیست. این حرف از یک خانمی است به نام تالن‌تایر (S. G. Tallentyre) که بیوگرافی ولتر را نوشته است. البته اگر هم این حرف از ولتر بود فرقی نداشت. آخر ولتر ۸۴ سال عمر کرد و معلوم می‌شود که دست‌کم تا ۸۴سالگی به حرف بالا عمل نکرد. حالا نمی‌دانم در ۸۴ سالگی به‌خاطر بیماری مرد یا مشغول دفاع از حق آزادی بیان کسی بود.

توضیح تکمیلی: در نوشته‌ی بالا قبلن نوشته بودم «آقایی است به نام تالن‌تایر». ظاهرن ایشان خانم هستند و من اشتباه نوشتم. به هم‌این خاطر معذرت می‌خوام.

چند روز پیش دیدم که مجله‌ی اینترنتی هفت‌سنگ فهرستی از «به‌ترین» رسانه‌های سال ۱۳۸۶ معرفی کرده. بخشی از این فهرست درباره‌ی وبلاگ‌ها است و وبلاگ من در زیرمجموعه‌ی وبلاگ‌های علمی-آموزشی به‌عنوان وبلاگ دوم انتخاب شده است. خُب باید اعتراف کنم که خوش‌حال شدم. به‌ویژه این‌که آقای حاتمی در بررسی وبلاگ‌های منتخب می‌نویسند:

… پسر فهمیده ثابت کرده است که با نوشتن درباره‌ی موضوعات علمی و علوم تجربی و حتا گاهی تئوری‌های محض هم می‌توان خواننده‌های بسیاری پیدا کرد، البته اگر که زبان خوبی برای نوشتن از این پیچیدگی‌ها پیدا کنیم …

البته ممکن است شما با نظر ایشان موافق نباشید. ولی خوب، هم‌این که دارید این‌جا را می‌خوانید برای‌ام دل‌گرم‌کننده است. کسانی که این‌جا را نمی‌خوانند، احتمالن نه با نظر بالا موافق‌اند، نه مخالف.

اما چیزی که من را بیش‌تر خوش‌حال کرد این بود که وبلاگ‌ام به‌عنوان «به‌ترین» وبلاگ علمی-آموزشی انتخاب نشد. حالا کاری ندارم که آیا وبلاگ‌ام اصولن چنین شایستگی‌ای را دارد یا نه. حتا به این هم کاری ندارم که معیار «به‌ترین» بودن چیست. تنها دلیل خوش‌حالی‌ام این است که مجبور نیستم در مسابقه‌ی مجله‌ی هفت‌سنگ شرکت کنم. من قبلن، دلیل‌ام را برای شرکت نکردن در مسابقه‌های وبلاگی نوشته بودم. حالا که خودم در مسابقه نیستم، می‌توانم با خیال راحت نظرم را بگویم.

به نظر من وبلاگ کی‌برد آزاد وبلاگ بسیار خوبی است و از هر نظر شایسته‌ی برنده شدن است. من افتخار آشنایی با جناب جادی را نداشته‌ام، ولی وبلاگ ایشان را بیش از سه سال است که می‌خوانم و از نوشته‌ها‌ی‌شان لذت می‌برم. به هم‌این خاطر به وب‌سایت مسابقه رفتم و به وبلاگ ایشان رای دادم.

چند هفته پیش، نویسنده‌ی وبلاگ ۳۵ درجه مطلب جالبی نوشتند درباره‌ی علت اختلاف سن زن و مرد هنگام ازدواج و این‌که چرا، براساس باور اغلب مردم، مرد باید بزرگ‌تر از زن باشد. راست‌اش من آن موقع کامنتی در وبلاگ ایشان ننوشتم چون هیچ ایده‌ای درباره‌ی این موضوع نداشتم. ولی ام‌روز در نیوساینتیست چیز جالبی در این باره دیدم.

ماجرا از یک مقاله شروع می‌شود. دو نفر به‌نام‌های مارتین فایدر (Martin Feider) و سوزان هوبر (Susanne Huber) حدود سه ماه پیش در Biology letters مقاله‌ای چاپ می‌کنند با عنوان «اختلاف سن والدین و تعداد فرزندان در انسان‌ها». این دو نفر که زن و شوهر هم هستند، روی تعداد زیادی نمونه‌ی تصادفی از خانواده‌های سوئدی تحقیق می‌کنند. روش کارشان هم براساس مقایسه‌ی اختلاف سن زن و شوهر و تعداد فرزندان است. بعد تحلیل می‌کنند که آیا بین این دو عدد هم‌بستگی وجود دارد یا نه. نتیجه خیلی جالب است.

بیش‌ترین تعداد فرزندان مربوط به خانواده‌هایی است که مرد ۶ سال از زن بزرگ‌تر است. این خانواده‌ها به‌طور متوسط ۲٫۲ بچه دارند. ولی خانواده‌هایی که زن ۶ سال از مرد بزرگ است تنها ۱٫۸ بچه دارند. حالا ممکن است بگویید که اثر سن مادر به‌تنهایی خیلی بیش‌تر از اثر اختلاف سن پدر و مادر است. چون هر چه مادر جوان‌تر باشد توانایی باروری بیش‌تری دارد. در نتیجه، شاید اثر بالا به‌خاطر این اختلاف باشد. یعنی شاید در خانواده‌هایی که زن از مرد بزرگ‌تر است، متوسط سن زنان بیش‌تر باشد و این سن بیشتر باعث کاهش تعداد فرزندان شود. اقتصاددان سوئدی، آقای لیندکویست، هم‌این انتقاد را مطرح می‌کند. البته به‌نظر این انتقاد وارد نیست. آقای بوکستین (Bookstein) که در دانش‌گاه واشینگتن متخصص آمار و ریاضی است می‌گوید حتا اگر اثر سن مادران را هم به‌حساب بیاوریم، باز هم اختلاف سن مادر و پدر به‌طور معنی‌داری با تعداد فرزندان مرتبط است. حالا نتیجه‌ی همه‌ی این حرف‌ها چیست؟

این امکان وجود داره که اختلاف سن زن و مرد یک استراتژی تکاملی برای بیشینه کردن تعداد فرزندان باشد. این موضوع به‌خصوص در جوامع قدیمی که خیلی از بچه‌ها می‌مردند بیش‌تر اهمیت پیدا می‌کند. توجه کنید که تحقیق بالا در سوئد انجام شده و آهنگ زاد و ولد در سوئد خیلی بالا نیست. یعنی ممکن است در جوامع سنتی‌تر، اختلاف سن بهینه‌ی پدر و مادر برای بیشنه کردن تعداد فرزندان حتا بیش از شش سال باشد. این حرف هم‌آن چیزی است که آقای هلی (Helle) می‌گوید. آقای هلی ماه پیش در Biology letters مطلبی نوشت و در آن گزارش کرد که اختلاف سن بهینه بین زن و مرد در گروهی از مردم شمال فنلاند ۱۵ سال است.

منبع اصلی: نیوساینتیست

در ضمن، سال نو را هم تبریک می‌گم و امیدوارم همه سال خوبی داشته باشید. :)

خانم زهرا در کامنت‌های پست قبل گفتند که «چرا این‌جا مثل قبرستون شده؟» من هم برای این‌که این‌جا را از حالت قبرستون دربیارم، تصمیم گرفتم این پست را بنویسم. :)

گمان می‌کنم همه‌ی شما با کامپیز-فیوژن (Compiz-Fusion) کار کرده باشید و یا دست‌کم چیزهایی درباره‌ی آن شنیده باشید. من خودم هم قبلن یک پست دراین‌باره نوشته بودم. کامپیز یک مدیر پنجره‌ی تحت یونیکس و لینوکس است که از توابع OpenGL برای ایجاد جلوه‌های گرافیکی در دسکتاپ شما استفاده می‌کند.

متأسفانه کامپیوتر قبلی خودم آن‌قدر سریع نبود که بتوانم کامپیز را روی آن اجرا کنم. ولی از وقتی که کامپیوتر جدیدم را خریدم، توانستم کامپیز را روی‌اش اجرا کنم. برای این که این تجربه را با شما شریک شود، ویدیوی زیر را که از دسکتاپ کامپیوترم برداشتم، این‌جا می‌گذارم. می‌دانم

توضیح: من این ویدیو را با استفاده از برنامه‌ی recordMyDesktop با فرمت Theora ضبط کردم و بعد با استفاده از ffmpeg آن را به فرمت flv تبدیل کردم.

نزدیک یک ماه است که این‌جا چیزی ننوشته‌ام. راست‌اش از این بابت خیلی متأسف‌ام و باید سعی کنم مثل قبل کمی وقت صرف نوشتن وبلاگ کنم. به‌هرحال جناب محسن لطف کردند و من را به بازی کتاب‌ای نخوانده\نیمه‌خوانده دعوت کردند. راست‌اش به‌نظرم به‌تر بود که بازی را به کتاب‌های کامل خوانده عوض کنیم. آخر فهرست کتاب‌هایی که خوانده‌ام که خیلی کوتاه‌تر از فهرست کتاب‌های نیمه‌خوانده‌ام هست. :)

اما فهرست کتاب‌های نیمه‌خوانده‌، البته آن‌هایی که خوب یادم می‌آید، این‌ها هستند:
۱- بر باد رفته: چند بار به‌طور مذبوحانه تلاش کردم این کتاب را بخوانم. آن زمان شاید چهارده-پانزده سال داشتم. تلاش من نتیجه‌بخش نبود و نخواندم‌اش چون به‌نظرم خیلی آب‌گوشتی بود.

۲- بازگشت به خویشتن از علی شریعتی: اول دبیرستان بودم که درس «تعلیمات اجتماعی» یا یک هم‌چین چیزی داشتیم. دبیر این درس یک پروژه تعیین کرد. من رفتم از ایشان درباره‌ی یک منبع سوآل کنم که ایشان کتاب «بازگشت به خویشتن» از علی شریعتی را معرفی کرد. من یک مقداری که این کتاب را خواندم متوجه شدم که چیزها خیلی پراکنده است و انسجام خوبی ندارد. این‌جوری بود که دیگر سراغ کتاب‌های آقای شریعتی نرفتم.

۳- اتوبیوگرافی برتراند راسل: من همیشه پیش خودم افکار برتراند راسل را تحسین کرده‌ام. یک بار وقتی دانش‌جوی لیسانس بودم اتوبیوگرافی او را از کتاب‌خانه‌ی دانش‌گاه به امانت گرفتم تا بخوانم. متأسفانه انگلیسی کتاب برای‌ام خیلی سخت بود و به‌ناچار رهای‌اش کردم. حالا نمی‌دانم که انگلیسی کتاب سخت بود یا انگلیسی من خیلی ضعیف بود. شاید یک بار دیگر سعی کنم این کتاب را بخوانم.

۴- چه‌گونه انجیل را بخوانیم؟ (How to read the Bible) این کتاب را یکی از دوستان‌ام به من هدیه کرد و من هم بیش‌تر از سی‌-چهل صفحه‌اش را نخواندم. قسمت عمده‌ی کتاب ماست‌مالی داستان‌های عجیب و غریب داخل انجیل است. متأسفانه چون در مورد انجیل چیز زیادی نمی‌دانم، خیلی از این داستان‌ها برای‌ام ناآشنا بود و نتوانستم کتاب را خوب دنبال کنم.

۵- ساوت‌پارک و فلسفه (South Park and Philosophy): این کتاب درباره‌ی جنبه‌های فلسفی کارتون ساوت‌پارک است. نمی‌دانم کارتون ساوت‌پارک را نگاه می‌کنید یا نه. البته این کتاب را نمی‌توانم در دسته‌ی کتاب‌های نخوانده قرار دهم چون دارم می‌خوانم‌اش. ولی متأسفانه به‌خاطر کم‌بود وقت پیشرفت کندی دارم.

طبق معمول هر کس که برای این پست کامنت بگذارید به بازی دعوت است. :)

این ترم قرار است به یک سری از بچه‌های دوره‌ی لیسانس ریاضی مهندسی درس بدهم. متأسفانه بعضی از این بچه‌ها خیال می‌کنند که چون دارند مهندسی می‌خوانند، ریاضی به دردشان نمی‌خورد. البته کاری از من ساخته نیست، چون خودم هم فکر می‌کنم ریاضی زیاد به درد بعضی‌‌هاشان نمی‌خورد. با این حال فکر کردم با چند مثال به درس علاقمند کنم‌شان. یکی از این مثال‌ها، یک مدل ساده‌ی گیتار است. می‌خواهم به‌شان بگویم که آخر ترم آن‌ها می‌توانند این مسأله و خیلی مسأله‌های دیگر را حل کنند.

دی‌روز، نشستم و نوسان سیم‌های گیتار را مدل کردم. نتیجه‌اش را می‌توانید در هم‌این پایین بشنوید و یا دانلود کنید (حجم: ۶۳۰ کیلوبایت). راست‌اش از نتیجه ناراضی نیستم ولی نتوانستم مقاومت هوا را خوب مدل کنم. به‌همین خاطر با کمی سعی و خطا مقدار آن را تنظیم کردم. البته فرکانس صداها دقیق است و اگر گیتار دارید می‌توانید آن را با این صداها کوک کنید.

توضیح: صدا را با گنو آکتیو درست کردم و برای مدل کردن مقاومت هوا از این مقاله استفاده کردم.

یادم هست وقتی بچه بودم، مثلن دوازده-سیزده ساله، یک ایده داشتم برای این‌که یک دوچرخه بدون رکاب زدن حرکت کنه. ایده‌ام این بود که به چرخ جلوی دوچرخه یک دینامو ببیندیم تا برق تولید کنه و به چرخ عقب یک موتور وصل کنیم تا چرخ را بچرخونه و در نهایت دینامو را با سیم به موتور وصل کنیم تا برق لازم را تأمین کنه. بعد که بزرگ‌تر شدم فهمیدم این تنها یک فانتزی بچگانه بوده که احتمالن از خنگی من در دوران بجگی سرچشمه می‌گرفته. ولی خب ظاهرن این داستان منحصر به من نیست.

مدتی پیش در خبرها دیدم که یک آقایی در آمریکا پیدا شده که روشی برای «سوزاندن» آب‌نمک پیدا کرده. داستان از این قرار بود که ایشان به‌طور تصادفی متوجه شد که امواج رادیویی می‌تواند آب‌نمک را به هیدروژن و اکسیژن تجزیه کند. ولی هیدروژن تولیدشده دوباره آتش می‌گیرد و با اکسیژن ترکیب می‌شود. این آقای مخترع که خیلی جوگیر شده بود زود راه افتاد تا این کشف را به ثبت برساند و در عین حال با خبرگزاری‌ها هم تماس گرفت و ادعا که مشکل سوخت جهان را حل کرده است و دیگر نیازی به سوخت فسیلی نیست. خلاصه این جوگیری چندروزی ادامه داشت تا این که گفتند که این کشف اگرچه جالب است، ارزش کاربردی ندارد چون انرژی لازم برای تجزیه‌ی آب به هیدروژن و اکسیژن بیش از انرژی آزاد شده به‌خاطر سوختن هیدروژن است.

دی‌روز، در بالاترین لینک خبری را دیدم که دوباره چیزی شبیه این «برای اولین بار در جهان» اختراع شده است. ظاهرن دو جوان ایرانی سیستمی طراحی کرده‌اند که می‌تواند مخلوط آب و بنزین را بسوزاند که خیلی هم خوب است. مشکل وقتی شروع می‌شود که بفهمیم مجری این طرح

هدف از اجرای اين طرح را جایگزینی سوخت پاك به جای سوخت‌های فسیلی ، كمك به كاهش آلودگي هوا و تامين سوخت ارزان قيمت ، همواره در دسترس و تجديدپذير براي خودروها

اعلام کرده است. ظاهرن سیستمی که این آقایان طراحی کرده‌اند آب را به هیدروژن و اکسیژن تجزیه می‌کند -البته این دفعه با الکترولیز یا هم‌آن تجزیه به کمک جریان برق- و سپس هیدروژن را در موتور می‌سوزاند. خوب طبیعی است که چنین چیزی نشدنی است چون انرژی لازم برای الکترولیز آب بیش از انرژی آزاد شده به‌خاطر سوختن هیدروژن است.

در این که سوخت‌های فسیلی بد و کثیف هستند حرفی نیست، ولی علاقه برای سوزاندن آب یک چیز دیگر است. مسأله این است که آب ماده‌ی خیلی پایداری است و قابلیت سوختن ندارد. بنابراین هر وقت شنیدید که موتوری از آب به عنوان سوخت استفاده می‌کند، بدانید یک جای کار می‌لنگد.

حالا که در پست قبلی درباره‌ی لپ‌تاپ های لنوو و لینوکس نوشتم، گفتم شاید خوب باشد بحث را کمی کامل‌تر کنم. یکی از کارهای خوب شرکت لنوو این است که تعدادی از مدیران آن وبلاگ دارند و به این ترتیب می‌شود با آن‌ها ارتباط داشت.

یکی از این وبلاگ‌های لنوو مال آقای دیوید چارباک، معاون بازاریابی وب لنوو، است. ایشان حدود چهار ماه پیش در یک پست وبلاگی توضیح داد که چرا لینوکس از نظر فنی و اقتصادی برای پلت‌فرم‌های موبایل، مثلن لپ‌تاپ‌ها، مفید نیست. خواننده‌های وبلاگ تعداد زیادی کامنت گذاشتند و دلایل آقای چارباک را رد کردند. چند روز بعد آقای چارباک یک پست دیگر نوشت و در آن موضع‌اش را تعدیل کرد. ایشان در آن پست می‌گوید:

۱- ما داریم وقت زیادی را صرف بازار تجاری می‌کنیم، ولی برای بازار علاقمندان وقت صرف نمی‌کنیم. استفاده از لینوکس در سازمان‌ها به دلایلی که گفتم تاکنون کند بوده و بعد از این هم کند خواهد بود. ولی خیلی از مردم دارند از لینوکس استفاده می‌کنند، به‌ویژه روی ماشین‌های Thinkpadشان.

۲- من باید اوبونتو را آزمایش کنم. یکی از رقبای ما این کار را کرده و نتیجه هم گرفته است. … [منظور ایشان شرکت دل است.]

۳- ما ضد لینوکس نیستیم و من هم ضد لینوکس نیستم. مثل بقیه‌ی عرضه‌کنندگان، ما داریم سعی می‌کنیم بفهمیم که استراتژی باید چه باشد. …

این پست ایشان تا حالا ۸۷۹ کامنت هم داشته است که نشان از علاقه‌ی خوانندگان به این بحث دارد. خلاصه اگر دوست داشتید، نگاهی به این وبلاگ بیندازید.


نوشته‌های قبلی »