در وبلاگ‌ها و بالاترین زیاد دیده‌ام که دوستان از مجریان تله‌ویزیون سوتی می‌گیرند. ولی فکر می‌کنید فقط مجری‌های ایرانی سوتی می‌دهند؟ دی‌شب در بی‌بی‌سی برنامه‌ی کلیک (Click) را نگاه می‌کردم. این برنامه درباره‌ی انواع محصولات جدید تکنولوژیکی است. دی‌شب، این برنامه می‌خواست سیستم عامل جدید OS X، لپارد، را معرفی کند. مجری برنامه به جای تلفظ درست اسم این سیستم که «او اس تن» است گفت «او اس اکس». راست‌اش ممکن است این اشتباه زیاد مهم به‌نظر نرسد، ولی فکر کنم چنین اشتباهی در بی‌بی‌سی و آن‌هم در برنامه‌ی تخصصی کلیک کمی ضایع باشه.

بیایید یک بازی وبلاگی راه اندازی کنیم. به این صورت که شرکت کنندگان در بازی دیگر در بازی های وبلاگی شرکت نکنند، و خودشان هم بازی وبلاگی ابداع نکنند. در نهایت هم هر بازیکن چهار نفر دیگر را به این بازی دعوت کند.

وبلاگ Daily Frankly

به نظرم ایده‌ی فوق‌العاده‌ای است. چون نویسنده‌ی این وبلاگ، آقای آریا، کسی را دعوت نکرده‌اند، من تصمیم گرفتم خودم این بازی را راه بیندازم. من از وبلاگ‌های Daily Frankly، از زندگی، پرگلک، و سولوژن دعوت می‌کنم؛ البته اگر دوست داشتند. :)

تکمیلی: آقای نیما می‌گویند این بازی خود-متناقض است، چون اگر کسی تصمیم بگیرد در این بازی شرکت نکند، دیگر نمی‌تواند چهار نفر دیگر را دعوت ‌کند. خب، فکر می‌کنم حق با ایشان باشد. بنابراین، این بازی قابلیت گسترش ندارد و خودبه‌خود نابود می‌شود. :)

ام‌روز، خونه بودم که دیدم در می‌زنند. در را باز کردم و با یک زوج خوش‌تیپ و خوش‌لباس روبه‌رو شدم. اول، مرد شروع به صحبت کرد:
«سلام! من جان (John) هستم و این هم مری (Mary) است.»
مری: «سلام! می‌خواستیم از شما دعوت کنیم که با ما بیایید برای پاچه‌خاری هنک (Hank).»
من: «ببخشید! موضوع چیه؟ هنک کیه و چرا باید پاچه‌خاری‌اش رو بکنم؟»
جان: «اگر پاچه‌خاری‌اش را بکنی، به تو یک میلیون دلار پاداش می‌ده. ولی اگر این کار را نکنی، پدرت را در می‌آره.»
من: «یعنی چی؟ این یک مدل جدید باج‌گیری هست؟»
جان: «ببین! هنک یک ثروتمند خیرخواه هست. او این شهر را ساخته و صاحب این شهر هست. حالا تصمیم گرفته به تو یک میلیون دلار بده، البته به شرطی که پاچه‌خاری‌اش را بکنی.»
من: «اما این که خیلی بی‌معنی هست. چرا …»
مری: «تو اصلن کی هستی که درباره‌ی پاداش هنک سوآل کنی؟ مگه یک میلیون دلارت رو نمی‌خوای؟ به نظرت ارزش این که پاچه‌خاری‌اش را بکنی نداره؟»
من: «خب، شاید! اگر منطقی باشه، ولی …»
جان: «پس بیا بریم.»
من: «شما خودتون پاچه‌خاری هنک را می‌کنید؟»
مری: «آره! همیشه!»
من: «یک میلیون دلارتون را گرفته‌اید؟»
جان: «خب نه! آخه تا وقتی که این شهر را ترک نکنی، پاداش‌ات را نمی‌گیری.»
من: «پس چرا شهر رو ترک نمی‌کنید؟»
مری: «تا وقتی که هنک نگفته حق نداری این شهر را ترک کنی. وگر نه پولی در کار نیست و پدرت را هم در می‌آره.»
من: «کسی رو می‌شناسید که بعد از پاچه‌خاری هنک، شهر را ترک کرده باشه و یک میلیون دلار را گرفته باشه؟»
جان: «مادر من سال‌ها پاچه‌خاری هنک را کرد تا این که پارسال از این شهر رفت و مطمئن هستم که یک میلیون دلارش را گرفت.»
من: «در این یک سال با مادرت حرف زده‌ای؟»
جان: «معلومه که نه! هنک اجازه نمی‌ده.»
من: «پس اگر تا حالا با کسی که پول را گرفته باشه حرف نزدید، از کجا می‌دونید که هنک پول را می‌ده؟»
مری: «خب، هنک یک مقدار از پول را پیش از ترک شهر می‌ده. مثلن ممکنه در کار ترفیع بگیری. یا ممکنه در بخت‌آزمایی برنده بشی و یا حتی یک اسکناس در کوچه پیدا کنی.»
من: «خب این چیزها چه ربطی به هنک داره؟»
جان: «آخه هنک روابط زیادی داره.»
من: «ببخشید! ولی این به نظر من یک جور حقه‌بازی می‌رسه.»
جان: «ولی حرف یک میلیون دلار هست. یعنی حتا نمی‌خواهی شانس‌ات را آزمایش کنی؟ و در ضمن یادت باشه؛ اگر پاچه‌خاری هنک را نکنی، پدرت را در می‌آره.»
من: «کاش می‌شد هنک را می‌دیدم و با خودش حرف می‌زدم. شاید این‌جوری مشکل حل می‌شد.»
مری: «کسی نمی‌تونه هنک را ببینه یا با اون حرف بزنه.»
من: «پس چه‌طور پاچه‌خاری‌اش را می‌کنید؟»
جان: «گاهی اوقات ادای پاچه‌خاری را درمی‌آریم و به پاچه‌ی او فکر می‌کنیم. گاهی هم پاچه‌ی کارل را می‌خارونیم و کارل اون را به هنک منتقل می‌کنه.»
من: «کارل دیگه کیه؟»
مری: «کارل دوستمونه. کارل کسی بود که حاضر شد هنک را به ما معرفی کنه. تنها کاری که کردیم این بود که چند باری کارل را به شام دعوت کردیم.»
من: «و شما حرف‌های کارل را قبول کردید؟ این که کسی به نام هنک هست که باید پاچه‌خاری‌اش را کرد و او در عوض به شما پاداش می‌ده؟»
جان: «خب نه! کارل نامه‌ای داره که هنک سال‌ها پیش براش فرستاد. این هم کپی نامه؛ خودت بخون.»
در این لحظه جان یک نامه به من داد که روی سربرگ کارل بود. این نامه یازده بند داشت.

  1. پاچه‌ی هنک را بخارانید و او در عوض موقع ترک شهر به شما یک میلیون دلار می‌دهد.
  2. در مصرف الکل زیاده‌روی نکنید.
  3. پدر کسی را که مثل شما فکر نمی‌کند دربیاورید.
  4. درست بخورید.
  5. این نامه را هنک دیکته کرده است.
  6. ماه از پنیر سبز درست شده است.
  7. هر چه هنک بگوید درست است.
  8. بعد از توالت رفتن دست‌تان را بشویید.
  9. الکل ننوشید.
  10. سوسیس را لای نان بگذارید و بخورید، ولی از سس استفاده نکنید.
  11. پاچه‌ی هنک را بخارانید؛ او در غیر این صورت پدرتان را در می‌آورد.

من: «به نظر میاد نامه روی سربرگ کارل نوشته شده باشه.»
مری: «آخه هنک کاغذ نداشت.»
من: «من حدس می‌زنم که این دست‌خط خود کارل باشه.»
جان: «خب معلومه! ولی هنک آن را دیکته کرده.»
من: «ولی من فکر کردم کسی نمی‌تونه هنک را ببینه.»
مری: «خب الان کسی نمی‌تونه. سال‌ها پیش هنک با چند نفری حرف زده.»
من: «گفتید هنک یک آدم خیرخواه هست. پس چه‌طوری پدر مردم را به‌خاطر متفاوت بودن در می‌آره؟»
مری: «این چیزی هست که هنک می‌خواد و حق همیشه با هنک هست.»
من: «از کجا می‌دونی؟»
مری: «به بند هفت نگاه کن! نوشته حق همیشه با هنک هست. همین برای من کافیه.»
من: «شاید دوست شما، کارل، این چیزها را از خودش درآورده باشه.»
جان: «امکان نداره. ببین، بند ۵ می‌گه هنک این نامه را دیکته کرده. تازه، بند دو می‌گه در مصرف الکل زیاده‌روی نکنید و بند ۴ می‌گه درست غذا بخورید و بند ۸ می‌گه بعد از توالت دست‌تان را بشویید. همه می‌دونن که این چیزها درست هستند. پس بقیه‌اش هم باید درست باشه.»
من: «اما بند ۹ می‌گه الکل ننوشید که با بند ۲ نمی‌خونه. بند ۶ هم می‌گه ماه از پنیر سبز درست شده که غلط هست.»
جان: «تناقضی بین ۲ و ۹ نیست. در واقع بند ۹ مکمل بند ۲ هست. در ضمن، تو که خودت در ماه نبودی. پس نمی‌تونی بگی از پنیر سبز درست نشده.»
من: «اما دانش‌مندها با اطمینان می‌گن که ماه از سنگ درست شده.»
مری: «اما اون‌ها نمی‌دونند که این سنگ از زمین رفته یا از فضا. پس به همین سادگی ماه می‌تونه از پنیر سبز باشه.»
من: «خب من متخصص نیستم. ولی فکر کنم این تئوری که ماه از زمین جدا شده، خیلی وقته که رد شده. در ضمن، این که ندونیم سنگ از کجا اومده به این معنی نیست که ماه از پنیر درست شده.»
جان: «آها، دیدی؟ اعتراف کردی که دانش‌مندان هم اشتباه می‌کنن. ولی می‌دونیم که هنک هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه.»
من: «از کجا می‌دونیم؟»
مری: «معلومه که می‌دونیم. بند ۵ این رو می‌گه.»
من: «شما می‌گید که هنک همیشه راست می‌گه چون لیست این‌طور گفته و لیست درسته چون هنک اون را دیکته کرده. از طرف دیگه، می‌دونیم که هنک اون را دیکته کرده چون لیست این طور می‌گه. این یک استدلال دوری هست. مثل اینه که بگیم: هنک درست می‌گه چون خودش گفته که درست می‌گه.»
جان: «آفرین! حالا داری متوجه می‌شی. دیدن کسی که یاد می‌گیره مثل هنک فکر کنه خیلی لذت داره.»

توضیح: این نوشته ترجمه‌ی یک طنز از آقای جیم هوبر (Jim Huber) است. من چند خط آخر داستان را حذف کردم.

شاید آقای استیو بالمر (Steve Ballmer) را بشناسید. ایشان از سال ۲۰۰۰ مدیر اجرایی مایکروسافت بوده است، یعنی درست بعد از این که بیل گیتس از این سمت کنار رفت. این آقای بالمر به دلیل مهمل‌گویی‌های فراوانی که می‌کند، در دنیای نرم‌افزار آزاد بسیار آدم منفوری است. در واقع مقدار زیادی از وقت ایشان صرف حمله به شرکت‌های رقیب و البته لینوکس می‌شود. مثلن ایشان یک بار لینوکس را به سرطان تشبیه کرده بود و بار دیگر ایده‌ی نرم‌افزار آزاد را یک ایده‌ی کمونیستی نامیده بود. هم‌چنین ایشان یک بار گفته بود که در خانه اجازه نمی‌دهد بچه‌های‌اش از گوگل یا آی‌پاد استفاده کنند. البته هنرهای ایشان فراتر از این چند مورد است. یکی از مهندسان مایکروسافت که قصد داشت به گوگل برود ادعا می‌کند که وقتی موضوع را با بالمر در میان گذاشت، او با عصبانیت یک صندلی به طرف او پرت کرد و شروع به فحش دادن کرد. ایشان دو-سه روز پیش در آخرین اظهار نظر گفته است که وقت‌اش رسیده که لینوکس حقوق معنوی ویندوز را به رسمیت بشناسد.

حالا من در یوتیوب یک ویدیوی جالب و قدیمی از ایشان دیدم که مشغول تبلیغ برای روایت اول ویندوز است. اگر به یوتیوب دست‌رسی ندارید، می‌توایند ویدیو را از این‌جا داونلود کنید (فرمت mpg، حجم 2.3 مگابایت).

یک چیز جالب خواندم. از ۱۰۰ نفر بخواهید که یک عدد تصادفی بین ۱ و ۲۰ انتخاب کنند. به‌طور آماری، هر کدام از عددهای ۱ تا ۲۰ باید توسط ۵ نفر انتخاب شوند. درسته؟ نه! در واقعیت آدم‌ها تمایل بیش‌تری به انتخاب بعضی عددهای خاص دارند. در مورد مثال ۱ تا ۲۰، این عدد خاص ۱۷ هست.

وبلاگ Cognitive Daily این موضوع را به‌خوبی نشان داده. نویسنده‌ی این وبلاگ یک رأی‌گیری آنلاین انجام داده و از خواننده‌ها خواسته تا یک عدد بین ۱ و ۲۰ را انتخاب کنند. در مجموع ۳۴۷ نفر در رأی‌گیری شرکت کردند و ۱۸ درصد آن‌ها عدد ۱۷ و ۱۲ درصد آن‌ها عدد ۷ را انتخاب کردند.

می‌بینید؟ به نظر ما انسان‌ها بعضی عددها تصافی‌تر بقیه هستند.

تکمیلی: الآن دیدم وبلاگ شکر قبل از من در این باره نوشته بودند. نوشته‌ی ایشان را هم بخوانید.

بعضی خبرها باعث می‌شن که آدم از تعجب شاخ در بیاره. ام‌روز خواندم که خانم لیزا نواک، فضانورد ۴۳ ساله‌ی ناسا، به جرم تلاش برای آدم‌ربایی و مزاحمت توسط پلیس دست‌گیر شد. وقتی داستان را خواندم تعجب‌ام بیش‌تر شد.

داستان این هست که خانم نواک عاشق یک فضانورد دیگر به نام بیل اوفلین می‌شه. اما متوجه می‌شه که زن دیگری به نام کالین شیپمن رقیب عشقی اوست. بنابراین نواک مسافتی نزدیک ۱۵۰۰ کیلومتر را از هیوستن تا اورلاندو رانندگی می‌کنه تا شیپمن را پیدا کنه. در نهایت شیپمن را پیدا می‌کنه و بعد از تعقیب او در یک پارکینگ، به صورت‌اش اسپری فلفل می‌پاشه. ولی شیپمن موفق می‌شه با ماشین فرار کنه.

پلیس در نهایت خانم نواک را شناسایی و دست‌گیر کرد. یک نکته‌ی خیلی عجیب پیدا شدن پوشک در ماشین خانم نواک بود. او برای این که در هنگام رانندگی از هیوستن تا اورلاندو حداکثر استفاده را از زمان بکنه و مجبور نشه برای ادرار کردن توقف کنه، از پوشک استفاده کرده بود.

نتیجه می‌گیریم که این نوع کارها مختص جوان‌های احساساتی نیست و یک فضانورد ۴۳ ساله که ازدواج کرده و سه بچه داره هم ممکن هست از این کارهای احمقانه بکنه.

منبع: New Scientist و NY Times

تکمیلی: با توجه به مدارکی که پلیس پیدا کرده، ظاهرن قرار هست این خانم به تلاش برای قتل عمد متهم بشه.

اگر دقت کرده باشید فیلم‌های غربی به‌ویژه نوع هالیوودی آن همیشه نوع خاصی از زیبایی را تبلیغ می‌کنند. این موضوع را در آگهی‌های محصولات آرایشی هم می‌شود دید. ام‌روز یکی از دوستان‌ام درباره‌ی یک آگهی جدید تله‌ویزیونی از شرکت داو (Dove) حرف می‌زد. این آگهی نشان می‌دهد که یک چهره‌ی طبیعی چه‌گونه دست‌خوش تغییر می‌شود تا در نهایت به صورت یک تابلوی تبلیغاتی درآید.

می‌توانید ویدیو را در یوتیوب ببینید. اگر به یوتیوب دست‌رسی ندارید، می‌توانید نسخه‌ی کوچک شده را این‌جا داونلود کنید (فرمت mpg، حجم 2.5 مگابایت).

آخر ویدیو هم می‌نویسد: «عجیب نیست که درک ما از زیبایی عوض شده است.»

چند روز پیش دوستی لینک ویدیوی زیر را برای‌ام فرستاد. ویدیو یک برنامه‌ی دوربین مخفی با پایانی غم‌انگیز هست.
ویدیو را در یوتیوب نگاه کنید
ویدیو را داونلود کنید (فرمت avi، حجم ۳٫۲ مگابایت)

خیلی تکان‌دهنده بود، نه؟ ولی یک لحظه صبر کنید. این فقط یک تبلیغ تله‌ویزیونی بود. نمی‌دونم چرا دوستم خیال کرد که این ویدیو واقعی هست. حالا می‌خوام یک سایت به‌درد به‌خور به شما معرفی کنم.

هر وقت از این دست خبرهای عجیب و غریب شنیدید، اول یک سری به سایت اسنوپس (Snopes) بزنید و مطمئن شوید که خبر واقعی هست. سایت اسنوپس فهرست خوبی از افسانه‌های مردمی (Urban Legends) داره که اغلب ساختگی هستند. سایت اسنوپس یک صفحه هم درباره‌ی ویدیوی بالا داره.

این ویدیو تبلیغ یک شرکت چاپ هست. در آخر ویدیو دو فریم دیگر هست که یکی می‌گوید: می‌دانیم شما غافل‌گیری را دوست ندارید. فریم دوم هم می‌گوید که این شرکت همه چیز را طبق انتظار انجام می‌دهد و غافل‌گیری‌ای در کار نیست.

یک فرضیه هست که می‌گوید: گراف ارتباطی انسان‌ها یک شبکه‌ی دنیای کوچک (Small World Network) با درجه‌ی تقریبی شش است. بگذارید بگویم معنی این جمله چیست.

به احتمال زیاد شما دوستانی دارید. اصطلاحن می‌گوییم درجه‌ی ارتباط شما با دوستان‌تان یک است. ولی دوستان شما ممکن است دوستان دیگری داشته باشند که شما نشناسید. درجه‌ی ارتباطی شما با دوست دوست‌تان دو است. به همین ترتیب می‌توان درجه‌ی ارتباط هر دو نفر روی کره‌ی زمین را پیدا کرد. یک فرضیه هست که می‌گوید: درجه‌ی ارتباط بین دو نفر در کره‌ی زمین به‌طور متوسط شش است. خیلی جالب هست نه؟ احساس شهودی ما در وهله‌ی اول می‌گوید که یک فرد در ایران و یک فرد در برزیل ممکن است با ده‌ها یا صدها واسطه به هم مربوط باشند. ولی عدد شش واقعن کوچک است. اما آیا این فرضیه درست هست؟

این فرضیه اولین بار توسط استنلی میلگرم (Stanley Milgram) گفته شد. میلگرم را که می‌شناسید. همان کسی که آزمایش معروف میلگرم را در مورد تبعیت از فرمان انجام داده بود. این فرضیه یکی دیگر از کارهای میلگرم است. بعد از میلگرم کسی این فرضیه را به‌طور جدی آزمایش نکرد.

حالا آقای دانکن واتز، پژوهش‌گر دانش‌گاه کلمبیا، قصد دارد با استفاده از اینترنت و ای‌میل این آزمایش را تکرار کند. تخمین کلی این است که ۱۰۰ میلیون نفر در جهان به طور معمول از ای‌میل استفاده می‌کنند. گروه پژوهش آقای واتز امید دارد که با استفاده از ای‌میل بتواند یک نمونه‌ی آماری بزرگ فراهم کند و فرضیه‌ی بالا را تست کند.

شما هم اگر دوست دارید سهمی در این پژوهش داشته باشید، به سایت آن بروید و یک حساب کاربری بسازید. گمان می‌کنم سایت پروژه به اندازه‌ی کافی گویا باشد. ولی اگر توضیح بیش‌تری لازم بود، ممنون می‌شوم در نظرخواهی بگویید.

فوتبال فیلسوف‌ها

جالب, فلسفه | نظرخواهی بسته است

دوست داشتم درباره‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک بنویسم. ولی چون طول می‌کشید اون را به پست بعد موکول کردم. فعلن این مسابقه‌ی فوتبال جالب بین فیلسوف‌های آلمانی و یونانی را ببینید. این مسابقه را گروه سیرک قدیمی مانتی پایتان (Monty Python) اجرا کرده. لینک ویدیو را در وبلاگ شان کرول دیدم.

ویدیو را در یوتیوب ببینید.

لیست بازیکن‌های دو تیم در اول ویدیو نشان داده می‌شه. داور وسط مسابقه کنفوسیوس و خط نگهدارها سن آگوستین و سن توماس آکویناس هستند. کاپیتان تیم آلمان هگل و کاپیتان یونان هراکلیتوس هست.

در نیمه‌ی دوم اون کسی که کارت زرد می‌گیره نیچه هست. علت هم بحث با داور و متهم کردن کنفوسیوس به نداشتن «اختیار» هست.

اون کسی که کنار زمین خودش را گرم می‌کنه کارل مارکس هست که به جای ویتگنشتاین وارد زمین می‌شه.

یک دقیقه مانده به پایان بازی ارشمیدس می‌گه «یورکا» و می‌فهمه که باید از توپ استفاده می‌کنه. توپ را شوت می‌کنه و اون کسی که گل می‌زنه سقراط هست.

بعد از گل تیم آلمان به داور اعتراض می‌کنه.

هگل می‌گه: «حقیقت تنها یک فرع پیشین بر اخلاق غیر-طبیعت‌گرایانه (A prori adjunct for non-naturalistic ethics) است.»

کانت با حکم مطلق (Categorial Imeperative) خود می‌گه: «از نظر آنتالوژی، این گل تنها در تصور ما وجود داشت.»

مارکس هم می‌گه: «آفساید بود.»

توضیح تکمیلی: خانم یا آقای دوست دور در نظرخواهی توضیحات زیر را داده‌اند. از ایشان ممنون‌ام و به خاطر اشتباه معذرت می‌خوام.

«منظورت از سیرک قدیمی چیه؟! سیرکی در کار نیست عزیزم! این فقط قسمتی از اسم این گروه است. مونتی پایتون یک گروه کمدی فوق العاده انگیسی بودند که یک برنامه طنز تلویزیونی داشتند و چندین فیلم محشر هم ساخته اند مثل معنی زندگی - زندگی برایان و جام مقدس….
تری گیلیامز هم یکی از اعضایشان بود که بیشتر کارهای گرافیکیشان را می کرد و چند فیلم هم ساخته مثل راهزنان زمان و ۱۲ میمون و … .»

keep looking »