احتمالن فیلم الماس خونین (Blood Diamond) را دیده‌اید. داستان آن فیلم درباره‌ی جنگ داخلی سیرالئون بود؛ جنگی که هزینه‌اش از تجارت الماس تأمین می‌شد. ظاهرن وضع سیرالئون این روزها به‌تر است، ولی متأسفانه این روزها فاجعه‌ی مشابه‌ای در جمهوری دموکراتیک کنگو دارد رخ می‌دهد.

دی‌روز، بخش جهانی بی‌بی‌سی درباره‌ی وضعیت بحرانی کنگو حرف می‌زد. البته قبلن هم دراین‌باره شنیده بودم. هدف گروه‌های درگیر در کنگو کنترل بر منابع معدنی این سرزمین است؛ منابعی مثل قلع، تنگستن، تانتالیوم، و طلا که کاربرد گسترده‌ای در وسایل الکترونیکی مدرن دارند. برای مثال این منبع می‌گوید که ۶۵ تا ۸۰ درصد تانتالیوم استخراج‌شده‌ی جهان در وسایل الکترونیکی مثل موبایل، لپ‌تاپ، دوربین‌های دیجیتال، و ام‌پی‌تری پلیرها استفاده می‌شود. سود سرشار تجارت این مواد معدنی باعث می‌شود که گروه‌های درگیر در کنگو دست به انواع جنایات سازمان‌یافته بزنند؛ جنایاتی مثل قتل و غارت، تجاوز جنسی، استفاده از کودکان در جنگ، و برده‌داری.

داشت‌ام فکر می‌کردم که هر کدام از ما با خریدن وسایل الکترونیکی داریم در این جنایت‌ها سهیم می‌شویم. به‌نظرم یک راه ساده برای متوقف کردن این جنایت‌ها این است که مسئولانه‌تر رفتار کنیم و مثلن برای فخرفروشی به دیگران، هر سال یک گوشی موبایل یا لپ‌تاپ نو نخریم. راه دیگر این است که از خریدن مارک‌هایی که معلوم نیست مواد اولیه‌شان را از کجا تأمین می‌کنند دوری کنیم. شما هم اگر راه دیگری به ذهن‌تان می‌رسد لطفن در کامنت‌ها بگویید.

چند روز پیش رفتم سینما برای دیدن فیلم ماه. ماه یک فیلم علمی‌-تخیلی بریتانیایی به کارگردانی دانکن جونز است که در آینده اتفاق می‌افتد.

خلاصه‌ی داستان این است که کم‌بود انرژی بشر را مجبور می‌کند که از رگولیت (خاک) سطح ماه هلیم۳ استخراج کند و آن را برای تولید انرژی به زمین بیاورد. مسئولیت استخراج و انتقال هلیم۳ به زمین به‌عهده‌ی شرکتی است به نام صنایع ماه (Lunar Industries). این شرکت در قسمتی از ماه که هم‌واره پشت به زمین است ایست‌گاهی ساخته و ساکنان این ایست‌گاه تنها یک نفر است به‌نام سم بل (Sam Bell) و یک ربات. سم نزدیک به سه سال است در ایست‌گاه خدمت کرده و تنها دو هفته مانده است که مأموریت‌اش تمام شود و به زمین بازگردد. بقیه‌ی ماجرا را نمی‌گویم که مزه‌ی فیلم از بین نرود.

فیلم چند مشخصه‌ی بارز دارد. یکی این که جلوه‌های تصویری فیلم بیش‌تر شبیه فیلم‌های علمی-تخیلی دهه‌های هفتاد و هشتاد است؛ یعنی اثری از جلوه‌های کامپیوتری هیجان‌انگیز در آن نیست. در عین حال فیلم با آهنگ کندی پیش می‌رود ولی به هیچ‌ وجه خسته‌کننده نیست. نمی‌توانم بگویم ماه به‌ترین فیلم علمی-تخیلی‌ای است که تا حالا دیده‌ام ولی قطعن یک فیلم تفکربرانگیز است.

اگر وقت کردید حتمن فیلم ماه را نگاه کنید. به احتمال زیاد از دیدن‌اش پشیمان نمی‌شوید.

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

  1. ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به‌شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسئولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‌شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
  2. ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری مجدد انتخابات هستیم.
  3. حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

توضیح تکمیلی: احتمالن حدس زده‌اید که این متن را من ننوشته‌ام چون وبلاگ‌نویس‌های زیاد دیگری هم این متن را در وبلاگ‌شان قرار داده‌اند. من تقریبن با همه‌ی نکات مطرح‌شده در این متن موافق‌ام. ولی چون این متن را در وبلاگ‌ام قرار داده‌ام، می‌خواهم تنها یک نکته‌ی کوچک را روشن کنم. من شخصن از ابطال نتایج انتخابات استقبال می‌کنم، ولی به‌نظر می‌آید که در شرایط فعلی هزینه‌ی این کار برای جامعه زیاد است. به‌گمان من، همه‌ی ما باید به این موضوع فکر کنیم که اگر (احتمال این اگر زیاد است) شورای نگهبان نتایج انتخابات را باطل نکرد، در آینده چه می‌توان کرد.

یادم می‌آید که یک روز عصر، قبل از این‌که مارکوس تصمیم به رها کردن دانش‌گاه بگیرد، با هم در کتاب‌خانه نشسته بودیم. یک دانش‌جوی ایرانی، که چشمی مصنوعی و موهایی کم‌پشت داشت، آن‌طرف میز روبه‌روی ما نشسته بود و متوجه شده بود که مارکوس مشغول خواندن کتابی درباره‌ی اقتصاد برده‌داری است. اگرچه انحراف چشم‌های آن دانش‌جوی ایرانی چهره‌ای خصمانه به او داده بود، رفتارش دوستانه و هم‌راه با کنج‌کاوی بود. او درنهایت روی میز خم شد و از مارکوس درباره‌ی کتاب پرسید. آن مرد پرسید «لطفن به من بگو چه‌طور چیزی مثل برده‌داری توانست این همه سال دوام بیاورد؟»
مارکوس جواب داد «سفیدپوست‌ها ما را به‌چشم انسان نمی‌بینند. به هم‌این سادگی. بیش‌تر آن‌ها هنوز هم هم‌این جورند.»
«آره، می‌دونم. ولی منظور من از سوآل‌ام این بود که چرا سیاه‌پوست‌ها نجنگیدند؟»
«آن‌ها جنگیدند. نت ترنر،دنمارک وسی»
آن دانش‌جوی ایرانی حرف‌اش را قطع کرد «شورش برده‌ها، بله چیزهای درباره‌شان خوانده‌ام. آن‌ها بسیار شجاع بودند. ولی خودتان می‌دانید که تعدادشان اندک بود. اگر من برده بودم، با دیدن کارهایی که این مردم با هم‌سر و فرزندان‌ام می‌کنند، خب … احتمالن مرگ را ترجیح می‌دادم. این چیزی است که نمی‌فهمم. چرا این همه مرد تا لحظه‌ی مرگ نجنگیدند؟»
به مارکوس نگاه کردم و منتظر شدم جواب دهد. اما او ساکت ماند، با چهره‌ای بیش‌تر بی‌تفاوت تا عصبانی، و چشمانی خیره به میز. ساکت ماندن او مرا گیج کرد. اما بعد از لحظه‌ای درنگ من حمله را آغاز کردم و از آن ایرانی پرسیدم که آیا هرگز چیزی درباره‌ی هزاران نفری که قبل از رسیدن به آمریکا خودشان را از کشتی به دریای پر از کوسه پرت کرده‌اند، شنیده است؟ از او پرسیدم که اگر کشتی به ساحل می‌رسید و مرگ این افراد تنها رنج و سختی هم‌سر و فرزندان‌شان زیاد می‌کرد، آیا باز هم به فکر طغیان می‌افتادند؟ آیا هم‌کاری بعضی از برده‌ها فرقی داشت با سکوت و کنار کشیدن بعضی ایرانیان در مقابل قتل و شکنجه‌ی مخالفان شاه توسط اوباش ساواک؟ چه‌گونه می‌توانیم درباره ی دیگران قضاوت کنیم وقتی هنوز جای آن‌ها نبوده‌ایم؟

این نوشته از فصل شش‌ام کتاب Dreams from My Father اثر باراک اوباما بود.

من رسمن بابت دو پست قبلی‌ام معذرت‌خواهی می‌کنم و دیگه به کامنت‌های اون دو پست جواب نمی‌دم و دیگه چیزی هم درباره‌ی انتخابات (؟) نمی‌نویسم. تحلیل آماری انتخابات تنها یک شوخی بی‌مزه بود. آقای کامران دانش‌جو، که بر خلاف اسم طاغوتی‌شون ارزشی بودن خودشون رو اثبات کرده‌اند، گفته‌اند که نمی‌شود آمار صندوق‌ها را ارایه کرد.

تکمیلی: نمی‌دانم پس چرا آقای کامران دانش‌جو گفت که طبق قانون نمی‌شود نتایج صندوق به صندوق را اعلام کرد. وزارت کشور نتایج صندوق به صندوق را منتشر کرده است که خبر خوبی است.

هم‌این چند دقیقه پیش در فیس‌بوک دیدم که دوستی یک لینک از خبرگزاری انتخاب گذاشته درباره‌ی یک تحلیل آماری از انتخابات. نویسنده‌ی این تحلیل با استناد به قانون بنفورد نتیجه‌گیری کرده که احتمال تقلب در انتخابات بالای ۹۹ درصد است. متأسفانه این تحلیل یک مشکل ساده‌ی محاسباتی دارد.

طبق قانون بنفورد، احتمال این که رقم دوم از سمت چپ یک داده‌ در دنیای واقعی ۲ باشد برابر ۰٫۱۰۸۸۲ است. در انتخابات این دوره‌ی ریاست جمهوری وزارت کشور آمار ۳۶۶ شهرستان را اعلام کرد. پس احتمال این که رقم دوم از سمت چپ آرای هر کاندید ۲ باشه برابر ۴۰ هست. متأسفانه نویسنده‌ی این تحلیل آماری، این عدد را به اشتباه ۷۳ حساب کرده‌اند. هم‌این عامل باعث شده که توان دوم خی بزرگ باشد و نویسنده خیال کند که تقلبی صورت گرفته.

راست‌اش من دو روز بود که داشتم روی نتایج انتخابات و مقایسه‌ی آن‌ها با قانون بنفورد کار می‌کردم. جدا از این که چرا قانون بنفورد برای نتایج انتخابات کار می‌کند، من چیز مشکوکی در نتایج ندیدم و بعید می‌دانم بشود از این روش به نتیجه‌ی محکمی درباره‌ی تقلب رسید.

تکمیلی: خانم مریم لینکی به یک مقاله در arXiv فرستاده‌اند که توصیه می‌کنم حتمن نگاه بکنید‌اش. این مقاله آمده است و به جای استفاده از قانون بنفورد برای رقم دوم از سمت چپ، از فرم ساده‌ی قانون بنفورد برای رقم اول استفاده است. خلاصه‌ی نتیجه‌ی مقاله این است که آرای آقای کروبی مشکوک است. چرا؟ چون فراوانی ۷ به عنوان رقم اول بیش از دو انحراف معیار بیش‌تر از آنی است که باید باشد. جالب این‌جاست که من هم یک بار درباره‌ی عدد ۷ در این وبلاگ نوشته بودم. هر وقت صحبت از عدد تصادفی می‌شود، ذهن آدم به سمت ۷ متمایل می‌شود. آیا این نشان می‌دهد که یک نفر آرای آقای کروبی را دستی وارد کرده است؟ نمی‌شود با قطعیت گفت ولی سرنخ خیلی خوبی است.

خانم پانته‌آ لینک دیگری فرستاده‌اند از یک نفر در دانش‌گاه میشیگان (فرمت PDF). ایشان در مقاله‌ای نتایج انتخابات را تحلیل آماری کرده ولی در نهایت نتیجه گرفته که داده‌های موجود برای تشخیص تقلب کافی نیست. به‌نظر باید نتایج با تفکیک بیش‌تری، مثلن در حد حوزه یا صندوق، موجود باشد تا بتوان نتیجه‌ی دقیق‌تری گرفت.

این چند روز زیاد دیدم که دوستان درباره‌ی خطی بودن توزیع آرای آقایان موسوی و احمدی‌نژاد نوشته‌اند. خیلی‌ها ادعا کرده‌اند که این یک نشانه‌ی تقلب است. دیدم آقای قدوسی یادداشتی نوشته‌اند که چرا چنین چیزی لزومن به‌خاطر تقلب نیست. به نظرم استدلال ایشان کمی پیچیده آمد. فکر می‌کنم خطی بودن نمودار طبیعی باشد و استدلال آن هم نسبتن ساده است.

فرض کنید یک سکه را یک میلیون بار به هوا بیندازید. به احتمال خیلی زیاد نزدیک پانصد هزار بار شیر می‌آید و نزدیک پانصد هزار بار خط. حالا این معنی‌اش نیست که پس اگر سکه را صد بار به هوا انداخته بودید ممکن بود هر صد بار شیر بیاید. اتفاقن اگر سکه را صد بار هوا بیندازید باز هم به احتمال خیلی زیاد نزدیک پنجاه بار خط می‌آید و پنجاه بار شیر. اگر نمودار تعداد خط نسبت به تعداد شیر را بکشید، احتمالن بعد از ۱۰ بار پرتاب، نمودار به خط x=y میل می‌کند و دیگر عوض نمی‌شود. ممکن است بگویید که رأی دادن مثل شیر و خط کردن نیست. جواب این است که شمارش آرا تصادفی است و موقع خواندن اول آرای یک کاندیدا را نمی‌خوانید و بعد آرای یک کاندیدای دیگر را.

یک مثال دیگر هم بزنم؛ موقع نظرخواهی‌های قبل از انتخابات تنها چند هزار نفر مورد پرسش قرار می‌گیرند ولی نتایج اغلب دقت خوبی دارد. پس اگر چند هزار رأی تصادفی را بشماریم، نسبت رأی هر کاندیدا به نسبت کل رأی‌ها با دقت خوبی به دست می‌آید.

تنها مثال نقض برای استدلال بالا اختلاف توزیع رأی در مناطق مختلف است. احتمالن مناطق روستایی بیش‌تر متمایل به آقای احمدی‌نژاد و مناطق شهری متمایل به آقای موسوی هستند (یا مثلن در آذربایجان آقای موسوی محبوب است و در لرستان آقای کروبی). پس اگر رأی روستاها را زود بشماریم و رأی شهرها را آرام، نمودار انحنا پیدا می‌کند. طبیعتن هیچ‌کدام از بحث‌های بالا به این معنی نیست که نتیجه‌ی انتخابات درست است.

این روزها سرم اون‌قدر توی کار خودم هست که زیاد وقت نمی‌کنم وبلاگ بخونم. به هم‌این خاطر متوجه نشدم که ام‌روز، ۱۷ مه برابر با ۲۷ اردیبهشت، روز مخالفت با هوموفوبیا و ترنس‌فوبیا بود. دی‌روز نویسنده‌ی وبلاگ همزاد، آقای مهدی همزاد، لطف کردند و این موضوع را به من یادآوری کردند. ایشان هم‌چنین توصیه کردند که اگر می‌توانم مطلبی در این‌باره بنویسم.

ام‌روز صبح داشتم صفحه‌ی نظرخواهی بی‌بی‌سی را درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی می‌خواندم. خواندن نظر بعضی از مردم عجیب بود. مثلن خیلی‌ها هم‌جنس‌گرایی را به چیزهای دیگری از قبیل سو استفاده‌ی جنسی از کودکان، تزلزل بنیان خانواده، و انواع مشکلات روحی و روانی ربط داده‌اند. راست‌اش من متخصص نیستم که این موضوع را از جنبه‌ی روان‌شناسی یا جامعه‌شناسی تحلیل کنم. ولی دنیای ام‌روز هم آن‌قدر پیچیده است که با بحث کردن خالی نمی‌شود به نتیجه به‌دردبخوری رسید. باید رفت و فرضیه‌ها را در دنیای واقعی مشاهده و اندازه‌گیری کرد. این که هم‌جنس‌گرایی را پدیده‌ای با عواقب ناگوار معرفی کنیم تنها یک فرضیه است و کسی هم جدی نمی‌گیرت‌مان.

گذشته از همه‌ی این بحث‌ها، امیدوارم همه‌ی ما (بیش از همه خود من) به مرحله‌ای از بلوغ فکری برسیم که بر اساس پیش‌داوری‌های خودمان حق انتخاب دیگران را محدود نکنیم.

اعتراف به این موضوع جالب نیست ولی متأسفانه متوجه شدم که دارای تمایلات نژادی ملایم هستم. شما هم خودتان را آزمایش کنید؛ شاید نژادپرست باشید.

داستان از این‌جا شروع شد که ام‌روز در سایت دیگ (Digg) چشم‌ام به این خبر از سی‌ان‌ان افتاد با عنوان «طبق یک تحقیق، ممکن است بیش از آن‌چه فکر می‌کنید نژادپرست باشید». موضوع کلی خبر این است که بعضی‌ها با این که فکر می‌کنند هیچ تعصب نژادی خاصی ندارند، در عمل ممکن است رفتارهای نژادپرستانه نشان دهند. حالا کاری به جزئیات این تحقیق ندارم. چیزی که برای من جالب بود لینکی است به یک آزمون آن‌لاین در سایت دانش‌گاه هاروارد.

این وب‌سایت پروژه‌ی Implicit است. این پروژه یک سری آزمون آن‌لاین دارد که برخی از تمایلات نهانی‌تان را آشکار می‌کند؛ این که به نژاد، مذهب، یا جنسیت خاصی تمایل دارید یا نه. چه‌گونه این کار را می‌کند؟ روش کار به‌نسبت ساده است.

در مورد آزمون تمایل نژادی، یک سری عکس از افراد سفیدپوست و سیاه‌پوست نمایش داده می‌شود و شما باید با دو کلید بگویید که آن‌ها سفیدند یا سیاه. بعد یک لیست از واژه‌ها با بار مثبت و منفی نشان داده می‌شود و شما باید با دو کلید بگویید که آن‌ها مثبت‌اند یا منفی. اما قسمت جالب داستان وقتی است که دو تست بالا با هم مخلوط می‌شوند. در نهایت سایت این آزمون، زمان پاسخ‌گویی شما به سو‌آلات را می‌سنجد تا ببیند آیا بین نژاد فرد و زمان پاسخ‌گویی به واژه‌های خوب و بد هم‌بستگی (Correlation) هست یا نه. با محاسبه‌ی مقدار هم‌بستگی معلوم می‌شود که شما چه‌قدر به یک نژاد تمایل هستید.

با کمال تأسف این آزمون نشان داد که من تمایل نژادی خفیفی به افراد سفید پوست دارم. البته باز جای شکرش باقی است که تمایلات نژادی متوسط یا شدید ندارم. نکته‌ی تکان‌دهنده این است که ۵۴ درصد کسانی که این آزمون را انجام داده‌اند دارای تمایلات نژادی متوسط یا شدید بوده‌اند و در کل ۷۰ درصد شرکت‌کنندگان به نژاد سفید تمایل داشته‌اند.

راست‌اش خیلی دل‌ام می‌خواهد که نتایج این تست را غلط بدانم ولی هر چه فکر می‌کنم روش تست به‌نظر علمی می‌رسد. با این وضع می‌ترسم که به تست‌های دیگرشان نگاه کنم. شما هم خودتان را تست کنید شاید چیز جدیدی درباره‌ی خودتان کشف کردید.

دارم کتاب جست‌جوی انسان برای معنا، اثر ویکتور فرانکل، را می‌خوانم. ویکتور فرانکل روان‌پزشک اتریشی بود که به‌جرم یهودی بودن در دوران نازی‌ها به اردوگاه کار اجباری برده شد. نمی‌خواهم زیاد درباره‌ی این کتاب حرف بزنم چون دیدم وبلاگ‌های زیادی قبلن درباره‌ی این کتاب نوشته‌اند (مثلن این و این). تنها دل‌ام می‌خواهد یک پاراگراف از این کتاب را برای‌تان بازگو کنم.

بگذارید مورد دکتر جی را برای‌تان بگویم. او تنها برخورد من با یک فرد در تمام دوران زندگی‌ام بود که به جرأت می‌شد یک شخصیت شیطانی خواندش. آن وقت‌ها اسم او را گذاشته بودند «جانی اشتاینهوف» (اشتاینهوف: یک بیمارستان روانی بزرگ در وین). وقتی نازی‌ها برنامه‌ی اتانازی‌شان را شروع کردند، او رشته‌ی همه‌ی کارها را به دست گرفت و آن‌قدر در انجام کاری که به او سپرده بودند تندرو بود که اجازه نداد حتا یک بیمار روانی از اتاق‌های گاز در امان بماند. بعد از جنگ من به وین برگشتم و درباره‌ی سرنوشت دکتر جی سوآل کردم. به من گفتند: «روس‌ها او را در یکی از سلول‌های انفرادی اشتاینهوف زندانی کردند. ولی روز بعد در زندان باز شد و دکتر جی دیگر هرگز دیده نشد.» من دیگر قانع شده بودم که دکتر جی، مثل خیلی‌های دیگر، با کمک هم‌دستان‌اش به آمریکای جنوبی گریخته بود. اما بعدن یک دیپلمات سابق اتریشی که سال‌ها پشت پرده‌ی آهنین بود برای مشاوره به سراغ‌ام آمد. او اول در سیبری و بعد در زندان معروف لوبیانکا در مسکو زندانی بود. وقتی که داشتم او را از نظر اعصاب معاینه می‌کردم او ناگهان از من پرسید که آیا دکتر جی را می‌شناسم. من گفتم بله و او ادامه داد: «من در لوبیانکا با او دوست شدم. او در آن‌جا در سن چهل‌سالگی به‌خاطر سرطان مثانه مرد. قبل از مرگ، او ثابت کرد که به‌ترین هم‌قطاری است که یک نفر می‌تواند تصور کند. او به همه دل‌داری می‌داد. او با بالاترین استانداردهای اخلاقی قابل تصور زندگی کرد. او به‌ترین دوستی بود که در تمام سال‌های دراز زندان داشتم.»

keep looking »