slippery

یکی از مغالطه‌های خیلی متداول در صحبت‌های روزمره، مغالطه‌ی شیب لغزنده است. یک مثال می‌زنم. در پست ماقبل آخر که درباره‌ی داستان ازدواج یک خواهر و برادر نوشته بودم، دوستی این کامنت را گذاشتند:

اگه دولت به اينا اجازه بده فردا چار نفر ديگه هم اين كارو مي‌كنن و قبحش مي ريزه… اون وقت ديگه امنيتي باقي مي‌مونه تو خونه؟

در واقع این دوست عزیز دارند می‌گویند که اگر دولت ازدواج برادر و خواهرها را قانونی اعلام کند، طی یک روند تدریجی امنیت خانوادگی از بین می‌رود. پس ازدواج خواهر و برادر باید ممنوع باشد. به این نوع استدلال می‌گویند مغالطه‌ی «شیب لغزنده» یا Slippery Slope.

در مغالطه‌ی شیب لغزنده، استدلال به شکل زیر است:

  • اگر «الف» رخ دهد، طی یک روند تدریجی در نهایت «ب» هم رخ می‌دهد.
  • رخ‌داد «ب» نامطلوب است.
  • پس نباید گذاشت که «الف» رخ دهد.

این استدلال فرض می‌کند که «ب» نتیجه‌ی حتمی «الف» است. درست مثل این که آدم روی یک سطح لغزنده لیز بخورد و پایین برود. متأسفانه این نوع استدلال بیش‌تر وقت‌ها اشتباه‌برانگیز است، چون برای نشان دادن درستی این استدلال باید با شواهد تجربی نشان داد که رخ‌داد «الف» به‌طور حتم منجر به رخ‌داد «ب» می‌شود. متأسفانه این شواهد تجربی اغلب غایب هستند. به‌هم‌این خاطر این استدلال اغلب تبدیل به یک مغالطه می‌شود.

مغالطه‌ی شیب لغزنده بدبختانه خیلی هم معمول است؛ آن قدر معمول که حتا در سیاست خارجی کشورها هم وجود دارد. یک مثال‌اش هم‌این غنی‌سازی اورانیوم در ایران است. ایران می‌گوید که اگر ام‌روز در برابر آمریکا کوتاه بیاید و غنی‌سازی را متوقف کند، آمریکا یک بهانه‌ی دیگر پیدا می‌کند و این روند را آن‌قدر ادامه می‌دهد تا جمهوری اسلامی را ساقط کند. پس به‌هیچ‌وجه نباید غنی‌سازی را متوقف کرد.

یک نمونه‌ی دیگر مغالطه‌ی شیب لغزنده، سیاست خارجی کشورهای غربی است. برای مثال دولت آمریکا می‌گوید که با گروه‌های تروریستی مذاکره نمی‌کند، چون مذاکره با این گروه‌ها به‌معنی به‌رسمیت شناختن آن‌هاست. اگر هم این گروه‌ها به رسمیت شناخته شوند، دیگران هم برای حل مشکلات‌شان به تروریسم روی می‌آورند و تروریسم همه‌گیر می‌شود. پس به‌هیچ وجه نباید با گروه‌های تروریستی مذاکره کرد.

در دو مثال بالا کسی دلیل محکمی برای حرف‌اش ارایه نمی‌کند. متأسفانه خیلی‌ها این نوع استدلال را به‌راحتی می‌پذیرند. به‌نظر من همه‌ی ما باید تمرین کنیم که این‌جوری آبکی استدلال نکنیم.

منبع عکس

به احتمال زیاد شما هم مدتی پیش چیزهایی درباره‌ی جاستین تی‌وی شنیدید. داستان این بود که فردی به نام جاستین کان یک دوربین کوچک به کلاه‌اش می‌بندد و ویدیوی آن را به‌طور زنده روی اینترنت پخش می‌کند. اکنون نزدیک چهار ماه است که این ویدیو به‌طور شبانه‌روزی و بدون وقفه در حال پخش است. حالا بیایید فرض کنیم که یک نفر از بدو تولد این کار را بکند.

اگر کسی از لحظه‌ی تولد یک دوربین به خودش ببندد و یک فیلم از کل لحظات زندگی‌اش ضبط کند، دیگر نیازی به نوشتن خاطرات ندارد. ولی مشکل این است که این فرد هیچ‌وقت فرصت نمی‌کند که همه‌ی فیلم را نگاه کند مگر این که نصف زندگی‌اش را صرف نگاه کردن فیلم نصف دیگر زندگی‌اش کند. بنابراین چاره‌ای جز خلاصه کردن فیلم‌های ضبط شده نیست. پارادکس تریسترام شاندی چیزی شبیه این مثال است.

تریسترام شاندی در اصل شخصیت خیالی یک داستان فکاهی در قرن ۱۸ میلادی است. نویسنده‌ی این داستان، لارنس استرن، آن را به‌صورت یک اتوبیوگرافی از زبان تریسترام شاندی نوشته است. ولی تریسترام شاندی به‌جای این که از زندگی‌اش بگوید، مدام از این شاخ به آن شاخ می‌پرد طوری که تازه در جلد سوم به داستان کودکی‌اش می‌رسد. برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی، از این داستان الهام می‌گیرد و پارادکس تریسترام شاندی را طرح می‌کند.

فرض کنید تریسترام شاندی در حال نوشتن یک زندگی‌نامه باشد. ولی سرعت نوشتن او آن‌قدر کم باشد که نوشتن خاطرات یک روز، یک سال طول بکشد. راسل می‌پرسد: آیا تریسترام شاندی هرگز نوشتن این زندگی‌نامه را تمام می‌کند؟ خب، احساس شهودی ما می‌گوید که نمی‌کند. ولی راسل می‌گوید که اگر تریسترام شاندی عمر جاودان داشته باشد، زندگی‌نامه را تمام می‌کند.

یکی از نتایج پارادکس تریسترام شاندی این است که هیچ سیستمی نمی‌تواند خودش را در زمان محدود به‌طور کامل توصیف کند. برای مثال فرض کنید که ما انسان‌ها بخواهیم خودمان را توصیف کنیم. مشکلی که پیش می‌آید این است که صرف‌نظر از این که توصیف چه باشد، خود توصیف محصول فکر ماست. بنابراین مجبور هستیم توصیف را هم توصیف کنیم و دچار خودارجاعی می‌شویم. مثل این می‌ماند که بخواهیم با کشیدن بند کفش خودمان را از روی زمین بلند کنیم؛ طبیعی است که نمی‌شود.

به‌طور خلاصه می‌خواهم بگویم که اگرچه دانایی ما محدودیت‌هایی دارد، این محدودیت‌ها لزومن به‌خاطر چیزهای عجیب و غریب مثل زندگی بعد از مرگ، نیروهای ذهنی، یا اثر دعا نیست. یک دلیل عمده برای محدویت دانش ما این است که ما خودمان بخشی از سیستمی هستیم که می‌خواهیم کشف‌اش کنیم.

… این روزها، یک واقعیت دارد برای آدم‌های باهوش روشن می‌شود. این که استفاده از قدرت ذهن می‌تواند اشیا را از راه دور حرکت دهد. البته من از قدیم این را می‌دانستم، چون در بچگی خودم این کار را می‌کردم. راست‌اش، همه‌ی خانواده‌ی ما این کار را می‌کردند، حتا پدرم. این کار برای ما یک عادت روزمره بود، به‌ویژه وقتی به مکان‌های عمومی مثل رستوران می‌رفتیم. یک بار همه‌ی ما روی مردی که کت‌وشلوار توسی پوشیده بود تمرکز کردیم و کاری کردیم که دست راست‌اش را حرکت دهد و پشت گردن‌اش را بخاراند. یک بار دیگر، وقتی در اتوبوس بودیم کاری کردیم که یک زن سیاه‌پوست بلند شود و از اتوبوس پیاده شود. البته این یکی کمی زمان برد، احتمالن به‌خاطر این که آن زن خیلی سنگین بود. …

Read more

حتمن شما هم این صحنه‌ی کلیشه‌ای را در فیلم‌ها دیده‌اید: هنرپیشه‌ی فیلم سوار اتوموبیل می‌شود و هر چه استارت می‌زند اتوموبیل روشن نمی‌شود. هنرپیشه ناامیدانه پیاده می‌شود و یک لگد حواله‌ی در اتوموبیل می‌کند. گمان نکنم هیچ‌کدام از ما با خود گفته باشیم: «عجب آدم احمقی! مگر ماشین را هم به‌خاطر روشن نشدن کتک می‌زنند؟» احتمالن با خودمان می‌گوییم که هنرپیشه خواسته عصبانیت‌اش را نشان دهد. به همین ترتیب، اگر ترمز اتوموبیلی -که کنار خیابان پارک شده- آزاد شود، ماشین راه بیفتد و چند نفر را بکشد، کسی آن را به جرم قتل محاکمه نمی‌کند، بل‌که ترمز آن را تعمیر می‌کند.

حالا فرض کنید یک نفر دست به دزدی بزند. به نظر شما چرا کار چنین آدمی به دادگاه و مجازات می‌کشد؟ چرا آدم‌های «مجرم» را مثل اتوموبیل بالا تعمیر نمی‌کنیم؟ آیا مجازات این آدم‌ها به خاطر این است که ما هنوز دانش کافی برای تعمیر آن‌ها نداریم یا این که این تعبیر برای انسان‌ها بی‌معنا است؟

در وب‌گردی‌های‌ام، به «درگاه پاسخ‌گویی مسایل دینی» برخوردم. مطلبی که در این سایت توجه من را جلب کرد، نقد علامه محمدتقی جعفری بر صحبت‌های برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی، است. البته این نقد طولانی است و من تنها به یک قسمت کوچک آن که درباره‌ی برهان علیت است می‌پردازم. برتراند راسل معتقد است که با برهان علیت نمی‌شود وجود خدا را ثابت کرد و علامه جعفری استدلال راسل را نقد و درنهایت رد می‌کند.

Read more

فکر می‌کنم نوشته‌ی قبلی من درباره‌ی انسان به اندازه‌ی کافی روشن نبود. به همین خاطر بعضی دوستان ایرادهایی گرفتند. در این پست می‌خواهم با یک مثال منظورم را بگویم. برای ادامه‌ی بحث، من فرض می‌کنم که شما با بازی زندگی کانوی (Convay’s Game of Life) آشنا هستید. اگر درباره‌ی این بازی چیزی نشنیده‌اید، می‌توانید این نوشته‌ی وبلاگ کارپه‌دی‌یم را بخوانید. خب، فکر کنم حالا همه آماده باشیم برای ادامه‌ی بحث.

در بازی زندگی، ما تنها شرایط اولیه را تنظیم می‌کنیم. یعنی یک سری سلول را روشن می‌کنیم. ادامه‌ی کار بر عهده‌ی قوانین بازی است. یکی از سناریوهای جالب در بازی زندگی، تفنگ گاسپر (Gusper’s Gun) است. پویانمایی زیر این سناریو را نشان می‌دهد. کل این پویانمایی براساس همان سه قانون ساده‌ی بازی به دست آمده است.

حالا به قسمت مهم کار می‌رسیم. بیایید برای یک لحظه فرض کنیم که آن دو موجود بالای تصویر که مدام به چپ و راست حرکت می‌کنند، یک جفت نر و ماده هستند. آن موجودات کوچکی هم که به سمت گوشه‌ی پایین و راست تصویر در حرکت‌اند هم بچه‌های آن‌ها هستند. همان‌طور که می‌بینید، هر بار که جفت نر و ماده با هم برخورد می‌کنند یک بچه به وجود می‌آید.

برای ما که از دور به این پویانمایی نگاه می‌کنیم، بازی زندگی تبدیل می‌شود به تولید مثل یک جفت نر و ماده. ولی واقعیت این است که تنها یک سری نقطه در این تصویر در حال روشن و خاموش شدن است. به نظر شما کدام یکی مهم‌تر است؟ نقطه‌هایی که روشن و خاموش می‌شوند و یا جفتی که مشغول تولید مثل است؟ جواب خیلی سخت نیست.

بازی زندگی تنها یک سری نقطه‌ی روشن و خاموش است. از این دیدگاه، چیزهایی مثل جفت نر و ماده و تولید مثل بی‌معنی است. ولی یک نقطه به‌خودی‌خود در این بازی دوام نمی‌آورد و به سرعت نابود می‌شود. در عوض، اگر تعدادی نقطه به صورت موجودات نر و ماده در کنار هم قرار گیرند، یک الگوی منظم و پایدار پدید می‌آید. بنابراین خیلی مهم است که نقطه‌ها به‌صورت خاصی کنار هم قرار بگیرند.

نقش ژن‌ها در بدن انسان -با مقدار زیادی ساده‌سازی- شبیه نقش قانون‌ها در بازی زندگی است. نقش مواد سازنده‌ی بدن هم شبیه نقش نقطه‌ها است. این ژن‌ها هستند که فرآیند تغییر و تحول را در بدن موجودات زنده کنترل می‌کنند. ولی اگر موجود زنده‌ای وجود نداشته باشد، این ژن‌ها هم به درد چیزی نمی‌خورند.

اما آیا این تصویر کامل است؟ یکی از دوستان در نظرخواهی پست قبل گفتند که شاید این تنها بخشی از کل واقعیت باشد. شاید! ولی اگر این‌طور باشد، باید شاهد موجوداتی باشیم که با قوانین شناخته شده امکان ظهور نداشته باشند. در بازی زندگی به این نوع موجودات الگوی باغ عدن (Garden of Eden pattern) گفته می‌شود. در بازی زندگی چنین موجوداتی شانس ظهور ندارند. باید صبر کنیم ببینیم که آیا در دنیای ما هم هم‌این‌طور است یا نه. تا حالا که کسی الگوهای باغ عدن را در دنیای ما ندیده است.

منبع عکس: Wikipedia

پست قبلی با عنوان «انگلی که مغز را می‌دزدد» برای خود من خیلی جالب بود. این پدیده نشان می‌دهد که یک انگل چه‌گونه از بدن یک موش به عنوان ابزاری برای بقا استفاده می‌کند. فکر کردم فرصت خوبی است تا درباره‌ی یک مفهوم بنیادی‌تر در همین باره صحبت کنم. از دیدگاه تکاملی، موجودات زنده -از جمله ما انسان‌ها- چیزی جز ابزاری برای بقای ژن‌ها نیستند.

به نظر شما هدف انسان از زندگی چیست؟ البته همیشه می‌توان چیزهایی را به عنوان هدف مطرح کرد. ولی دست‌کم شواهد نشان نمی‌دهد که انسان به عنوان یک ماشین بیولوژیکی، هدف خاصی داشته باشد. برعکس، انسان از دیدگاه تکاملی تنها یک ابزار است.

بیایید چند لحظه به روند زندگی‌مان نگاهی بیندازیم. اول به دنیا می‌آییم. در طول زندگی، همواره مواد تازه را از محیط می‌گیریم و مواد زاید را از بدن دفع می‌کنیم. مواد سازنده‌ی بدن ما بارها در طول زندگی‌مان عوض می‌شود. در نهایت می‌میریم و تمام مواد سازنده‌ی بدن ما به طبیعت بازمی‌گردد. ولی بچه‌های ما به زندگی ادامه می‌دهند. در این روند، تنها کدهای ژنتیکی ثابت می‌ماند.

من ژن‌های بدن‌ام را از نیاکان‌ام به ارث می‌برم. همه‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های من مرده‌اند. ولی من دارم برای شما وبلاگ می‌نویسم. ژن‌های بدن من، قبلن از بدن نیاکان من استفاده کرده بودند و اکنون دارند از بدن من استفاده می‌کنند. در آینده هم از بدن نوادگان من استفاده می‌کنند. ژن‌ها مسافرانی در نسل‌های متمادی هستند.

به‌طور خلاصه ما برای بقا طراحی شده‌ایم. من میل جنسی دارم چون ژن‌های من این را دوست دارند. اگر من میل جنسی نداشته باشم و تولید مثل نکنم، آن‌ها نابود می‌شوند. بنابراین، ما ماشین‌های انتقال ژن هستیم. ولی ماشینی که روزبه‌روز پیچیده‌تر می‌شود تا بتواند وظیفه‌ی خود را با دقت بیش‌تری انجام دهد.

شاید فیلم گزارش اقلیت (Minority Report) را دیده باشید. برای کسانی که فیلم را ندیده‌اند یک خلاصه‌ی کوتاه می‌گم. داستان فیلم در سال ۲۰۵۴ میلادی و در شهر واشنگتن رخ می‌دهد. در اداره‌ی پلیس جایی به نام دایره‌ی پیش‌گیری از جرم هست که در آن سه نفر پیش‌گو قتل‌ها را قبل از رخ دادن به اداره‌ی پلیس گزارش می‌کنند. پلیس هم قاتل را قبل از وقوع جرم دست‌گیر می‌کند و بدون محاکمه به زندان می‌اندازد. اما کل داستان فیلم در مورد اقلیتی از مردم است که پیش‌بینی قتل در مورد آن‌ها غلط از آب در می‌آید. حالا من یک سوآل دارم.

همین داستان فیلم گزارش اقلیت را در نظر بگیرید. ولی به جای این که قاتل بالقوه، دست‌گیر و روانه‌ی زندان شود فرض کنید که پلیس تنها به قاتل خبر دهد که از نیت او باخبر است. به نظر شما چه‌قدر احتمال دارد که قاتل واقعن دست به قتل بزند؟ حالا یک سوآل دیگر! اگر قاتل از نیت خود منصرف شود، تکلیف پیش‌گویی چه می‌شود؟

سوآل بالا، یک سوآل فلسفی خیلی معروف هست که به صورت‌های گوناگون در بحث‌های مربوط به جبر و اختیار مطرح می‌شود. یک صورت معروف دیگر این سوآل، معمای زهر کاوکا هست.

مؤسسه‌ی Edge هر سال یک سوآل مطرح می‌کند و از متفکران معروف در زمینه‌های مختلف می‌خواهد که به آن جواب دهند و در آخر جواب‌ها را به‌صورت یک کتاب منتشر می‌کند. سوآل پارسال این بود: ایده‌ی خطرناک شما چیست؟ یکی از پاسخ‌دهندگان دانیل دنت (Daniel Dennett)، فیلسوف آمریکایی، بود. آقای دنت در جواب این سوآل بحث بسیار جالبی را مطرح می‌کند درباره‌ی غرق شدن نسل بشر در اطلاعات. می‌خواهم به‌طور خلاصه درباره‌ی نظر آقای دنت صحبت کنم.

فردی مثل ابوعلی‌سینا را در نظر بگیرید. این فرد تقریبن تمام علوم زمان خودش را می‌دانست چون گستره‌ی علوم در زمان ابوعلی‌سینا آن‌قدر محدود بود که یک نفر با صرف سالیان دراز می‌توانست همه چیز را فرا بگیرد. واضح هست که وضعیت دنیا‌ی ام‌روز خیلی متفاوت هست. باهوش‌ترین افراد در دنیای ام‌روز تنها می‌توانند بخش کوچکی از دانش بشری را فرابگیرند. معنی این حرف چیست؟ معنی‌اش این است که نسل بشر در دنیای ام‌روز نیازمند هم‌کاری و کار گروهی است و دیگر یک نفر کاری از پیش نمی‌برد. اما معنی کار گروهی چیست؟ کار گروهی یعنی این که تعدادی مغز با هم روی یک مسأله‌ی واحد کار می‌کنند. اما توان یک گروه هم محدود است. از نظر تئوری، توان فکری یک گروه حداکثر برابر جمع توان فکری اعضای آن است. با این دیدگاه توان فکری کل نسل بشر هم محدود است و برابر است با توان فکری شش میلیارد انسان. آیا حجم اطلاعات بشر هم محدود است؟

اطلاعات بشر دست‌کم در دهه‌های اخیر به صورت نمایی زیاد شده است. آهنگ انباشت اطلاعات خیلی سریع‌تر از آهنگ افزایش جمعیت است. بنابراین نسل بشر به‌زودی به مرحله‌ای می‌رسد که از اطلاعات اشباع می‌شود و دیگر مغز کافی برای پردازش این اطلاعات وجود نخواهد داشت. آیا راه حلی هم وجود دارد؟ دو احتمال وجود دارد.
۱- نسل بشر دچار توقف می‌شود و دیگر نمی‌تواند اطلاعات را به‌سرعت پردازش کند.
۲- بشر از ماشین‌های هوشمند کمک می‌گیرد. به تدریج ماشین‌ها به جای انسان فکر می‌کنند.

هر دوی سناریوهای بالا ترسناک هستند، نه؟ واقعیت این است که ما تنها یک راه برای نجات از این وضعیت داریم. باید راهی برای جدا کردن اطلاعات مفید از اطلاعات به‌دردنخور پیدا کنیم. مغز انسان در گذشته کالای ارزشمندی نبود چون عده‌ی کمی از انسان‌ها برای همه فکر می‌کردند. ارزش این کالا در آینده خیلی بیش‌تر خواهد بود و به همین خاطر نباید آن را با چیزهای بی‌فایده پر کرد.

فوتبال فیلسوف‌ها

جالب, فلسفه | نظرخواهی بسته است

دوست داشتم درباره‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک بنویسم. ولی چون طول می‌کشید اون را به پست بعد موکول کردم. فعلن این مسابقه‌ی فوتبال جالب بین فیلسوف‌های آلمانی و یونانی را ببینید. این مسابقه را گروه سیرک قدیمی مانتی پایتان (Monty Python) اجرا کرده. لینک ویدیو را در وبلاگ شان کرول دیدم.

ویدیو را در یوتیوب ببینید.

لیست بازیکن‌های دو تیم در اول ویدیو نشان داده می‌شه. داور وسط مسابقه کنفوسیوس و خط نگهدارها سن آگوستین و سن توماس آکویناس هستند. کاپیتان تیم آلمان هگل و کاپیتان یونان هراکلیتوس هست.

در نیمه‌ی دوم اون کسی که کارت زرد می‌گیره نیچه هست. علت هم بحث با داور و متهم کردن کنفوسیوس به نداشتن «اختیار» هست.

اون کسی که کنار زمین خودش را گرم می‌کنه کارل مارکس هست که به جای ویتگنشتاین وارد زمین می‌شه.

یک دقیقه مانده به پایان بازی ارشمیدس می‌گه «یورکا» و می‌فهمه که باید از توپ استفاده می‌کنه. توپ را شوت می‌کنه و اون کسی که گل می‌زنه سقراط هست.

بعد از گل تیم آلمان به داور اعتراض می‌کنه.

هگل می‌گه: «حقیقت تنها یک فرع پیشین بر اخلاق غیر-طبیعت‌گرایانه (A prori adjunct for non-naturalistic ethics) است.»

کانت با حکم مطلق (Categorial Imeperative) خود می‌گه: «از نظر آنتالوژی، این گل تنها در تصور ما وجود داشت.»

مارکس هم می‌گه: «آفساید بود.»

توضیح تکمیلی: خانم یا آقای دوست دور در نظرخواهی توضیحات زیر را داده‌اند. از ایشان ممنون‌ام و به خاطر اشتباه معذرت می‌خوام.

«منظورت از سیرک قدیمی چیه؟! سیرکی در کار نیست عزیزم! این فقط قسمتی از اسم این گروه است. مونتی پایتون یک گروه کمدی فوق العاده انگیسی بودند که یک برنامه طنز تلویزیونی داشتند و چندین فیلم محشر هم ساخته اند مثل معنی زندگی - زندگی برایان و جام مقدس….
تری گیلیامز هم یکی از اعضایشان بود که بیشتر کارهای گرافیکیشان را می کرد و چند فیلم هم ساخته مثل راهزنان زمان و ۱۲ میمون و … .»