این چند روز، به هر وب‌سایت و وب‌لاگی که سر زدم یک چیزی درباره‌ی مدرک جعلی دکتر کردان پیدا می‌شد. سایت رجانیوز هم مطلبی دراین‌باره نوشته‌است. خوبی مطلب رجانیوز این است که به سه استادی که مدرک دکتر کردان را امضا کرده‌اند، لینک داده است. یکی از این لینک‌ها مربوط به دکتر ادموند رولز است که خواندن‌اش را به شما توصیه می‌کنم. این لینک نتیجه‌ی یک سری از پژوهش‌های دکتر رولز را توضیح می‌دهد.

پژوهش‌های تیم دکتر رولز نشان می‌دهد که اگر اسم یک خوردنی را عوض کنید، ممکن است احساس ما از بوی آن عوض شود. برای نشان دادن این موضوع، تیم دکتر رولز نمونه‌هایی به آزمایش‌شوندگان دادند که بویی شبیه پنیر داشت. اما روی نمونه‌ها دو برچسب مختلف بود؛ روی بعضی از نمونه‌ها برچسب «پنیر چدار» و روی بعضی دیگر برچسب «بوی بدن» بود. با این که همه‌ی نمونه‌ها یکی بودند، آزمایش‌شوندگان گفتند که نمونه‌های دارای برچسب «پنیر چدار» بوی مطبوع‌تری داشتند.

متأسفانه این مطلبی که رجانیوز به آن لینک داده، توضیح نداده که نمونه‌ها در اصل از پنیر چدار به دست آمده بودند یا از بوی بدن. حدس من این است که این نمونه‌ها از بدن دکتر کردان به‌دست آمده بودند. اگر این حدس حتا با احتمال یک درصد هم درست باشد، دکتر کردان کاملن شایستگی دریافت مدرک دکتری را داشته‌اند. شما هم به‌تر است به‌جای قضاوت‌های شتاب‌زده درباره‌ی ایشان، نقش ایشان را در تحقیقات دکتر ادموند رولز پیدا کنید.

یکی از روش‌های مهم و مدرن برای اثبات «روشن‌فکری»، دفاع از حقوق هم‌جنس‌گراها است. من خودم در این وبلاگ، چند بار به این شیوه متوصل شدم تا نشان دهم «روشن‌فکر» هستم. ولی این‌جا خط باریکی هست که باید درنظر بگیریم. چارچوب کلی دفاع از هم‌جنس‌گراها باید شبیه متن زیرباشه:

من خودم هم‌جنس‌گرا نیستم ولی معتقدم که باید از حقوق هم‌جنس‌گراها دفاع کرد.

توجه کنید که حذف جمله‌ی بالا ممکن است خواننده را به اشتباه بیندازد و زبان‌ام لال یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی!

در یک چارچوب کلی‌تر، من دوست دارم جمله‌ی بالا را در قالب آن جمله‌ی معروف ولتر ببینم:

من با چیزی که می‌گویی موافق نیستم، ولی حاضرم بمیرم تا تو حق گفتن آن را داشته باشی.

البته یک نکته هم بگویم که این حرف اصولن از ولتر نیست. این حرف از یک خانمی است به نام تالن‌تایر (S. G. Tallentyre) که بیوگرافی ولتر را نوشته است. البته اگر هم این حرف از ولتر بود فرقی نداشت. آخر ولتر ۸۴ سال عمر کرد و معلوم می‌شود که دست‌کم تا ۸۴سالگی به حرف بالا عمل نکرد. حالا نمی‌دانم در ۸۴ سالگی به‌خاطر بیماری مرد یا مشغول دفاع از حق آزادی بیان کسی بود.

توضیح تکمیلی: در نوشته‌ی بالا قبلن نوشته بودم «آقایی است به نام تالن‌تایر». ظاهرن ایشان خانم هستند و من اشتباه نوشتم. به هم‌این خاطر معذرت می‌خوام.

راست‌اش درست نمی‌دانم عکس پایین از کجا آمده است، اما دوست دارم این‌جا بگذارم‌اش. اگر می‌خواهید از آن استفاده کنید، کپی‌رایت من را رعایت کنید و تنها به این وبلاگ لینک بدهید. در ضمن، بلد نبودم رایت‌کلیک ماوس را از کار بیندازم. اگر بلد هستید در کامنت‌ها بگویید.

Read more

خواهرزاده‌ای دارم که حدود دو سال و نیم سن دارد. این بچه خیلی بازی‌گوش است و زیاد شیطنت می‌کند. البته گاهی پیش می‌آید که خیلی آرام و باادب یک جا می‌نشیند. خواهرم می‌گوید که هر وقت این بچه یک جایی آرام نشست معلوم می‌شود که یک جای دیگری خراب‌کاری کرده است. من فکر می‌کنم این بچه همیشه و در همه‌جا بزرگ‌ترها را ناظر بر اعمال خود می‌بیند. بنابراین وقتی کار بدی می‌کند فکر می‌کند بزرگ‌ترها هم از آن باخبر هستند.

رفتار این کودک درس بزرگی برای همه‌ی ماست. ما باید همیشه کسی را ناظر بر اعمال‌مان بدانیم و به‌خاطر آن کارهای خوب کنیم. فقط باید حواس‌مان جمع باشد که در انجام کارهای خوب زیاد‌ه‌روی نکنیم، چون ممکن است دیگران مشکوک شوند و گندش درآید.

شاید همه‌ی ما بخواهیم روشن‌فکر باشیم. ولی برای منِ وبلاگ‌نویس، نوشته‌های روشن‌فکرانه از نان شب هم واجب‌تر است. هرچه باشد، شما که من را نمی‌شناسید. پس، من چاره‌ای ندارم جز این که روشن‌فکر باشم. اما چه‌طور؟

Read more

‌بعضی چیزها انسان را به‌شدت منقلب می‌کنند. دی‌روز، مطلبی دیدم از یک وطن‌پرست آمریکایی که احساس‌اش را در مورد جنگ و دفاع از کشور نوشته بود. این نوشته آن‌قدر تأثیرگذار بود که تصمیم گرفتم آن را با تغییراتی این‌جا بنویسم.

من به عنوان یک انسان وطن‌پرست همواره دوست داشته‌ام که جان‌ام را در راه دفاع از کشورم فدا کنم. من عاشق کشورم هستم و در برابر آن برای جان خودم هیچ ارزشی قایل نیستم. اصولن مفهوم کشور آن‌قدر برای من مقدس است که حتا حاضرم جانم را در راه دفاع از یک کشور دیگر هم فدا کنم. مگر چه فرقی می‌کند؟ کشور کشور است و آن‌قدر ارزشمند که جان من در برابر آن بی‌ارزش است. از نظر من هیچ‌چیز مقدس‌تر از کشته شدن در راه یک کشور نیست؛ حالا هر کشوری که می‌خواهد باشد. فکرش را بکنید؛ اگر کشور نبود، این همه مردان و زنان دلیر جان خود را برای چه فدا کردند؟ پس نتیجه می‌گیریم که مفهوم کشور باید خیلی مقدس باشد.

من خیلی خوش‌شانس‌ام که در یکی از ۲۰۰ کشور روی کره‌ی زمین به دنیا آمده‌ام. هر کدام از این کشورها به‌تنهایی به‌ترین کشور روی زمین است. تنها آرزوی من این است که جنگی دربگیرد تا بتوانم در راه دفاع از یک کشور، جان‌ام را فدا کنم. تنها حسرت زندگی‌ام هم این است که چرا در بیش از یک کشور به دنیا نیامدم تا بتوانم جان‌ام برای دفاع از چند کشور فدا کنم.

مهم این است که تحت هیچ شرایطی نباید اجازه داد مرزهای سیاسی تغییر کند. نه، من هیچ وقت ننگ جابه‌جا شدن مرز را نمی‌پذیرم. پایتخت کشور من باید تحت هر شرایطی همین نزدیکی‌ها باشد. من هیچ وقت ننگ جابه‌جا شدن پایتخت به شهری دورتر را نمی‌پذیرم.

من خطرات راهی را که انتخاب کردم می‌دانم. ممکن است هم‌سرم بیوه شود و فرزندانم یتیم. اما چه باک! آن‌ها می‌توانند افتخار کنند که من در راه کشور کشته شدم.

دیر یا زود جنگی در می‌گیرد و همه‌ی ما به جبهه فراخوانده می‌شویم. مهم نیست این جنگ کجا باشد و چه کسی ما را فرابخواند. من باید در این جنگ شرکت کنم و کشته شوم. تنها آرزویم کشتن تعداد بیش‌تری از نفرات دشمن است. هر چه باشد آن‌ها هم بالاخره برای یک کشوری می‌جنگند و آرزوی کشته شدن دارند. و چه لحظه‌ی باشکوهی است که هر کس برای کشورش کشته شود.

اگر ناسیونالیسم نباشد، دفاع ما از کشوری که مورد تهاجم دیگرانی -که از قضا مشغول دفاع از کشورشان در مقابل تهاجم ما هستند- بی‌معنی خواهد بود. بنابراین، همه‌ی ما باید یک هدف متعالی داشته باشیم. به این ترتیب همیشه دلیلی برای جنگیدن هست و خون ما هدر نمی‌رود. باشد که رستگار شویم.

یکی انحراف‌هایی که در دنیای ام‌روز عادی جلوه داده می‌شود، هم‌جنس‌گرایی است. این عمل آن‌قدر زشت و ناپسند است که حتا حیوانات هم آن را انجام نمی‌دهند. در واقع این یک گرایش غیرطبیعی در انسان‌ها هست. واقعن باید به حال ما انسان‌ها گریست.

البته ممکن است بگویید که پدیده‌ی هم‌جنس‌گرایی در خیلی از گونه‌های حیوانی دیده شده است. در جواب باید بگویم که آیا ما انسان‌ها آن قدر پست شده‌ایم که خودمان را با حیوان مقایسه کنیم؟ پس انسانیت ما کجا رفته است.

همان‌طور که می‌بینید، هر طور به این قضیه نگاه کنیم، چیزی از کراهت آن کم نمی‌شود.

تکمیلی: من نمی‌دانم چرا شوخی‌های‌ام این قدر جدی از آب در می‌آیند. نوشته‌ی بالا یک استدلال بی‌معنی است که پاراگراف اول و دوم‌اش در تناقض هستند. یعنی اصلن معلوم نیست این استدلال بر چه پایه‌ای استوار هست. امیدوارم با این توضیح سوی تفاهم پیش آمده رفع شود. از این که دوستان را به اشتباه انداختم معذرت می‌خوام.