هم‌این چند دقیقه پیش در فیس‌بوک دیدم که دوستی یک لینک از خبرگزاری انتخاب گذاشته درباره‌ی یک تحلیل آماری از انتخابات. نویسنده‌ی این تحلیل با استناد به قانون بنفورد نتیجه‌گیری کرده که احتمال تقلب در انتخابات بالای ۹۹ درصد است. متأسفانه این تحلیل یک مشکل ساده‌ی محاسباتی دارد.

طبق قانون بنفورد، احتمال این که رقم دوم از سمت چپ یک داده‌ در دنیای واقعی ۲ باشد برابر ۰٫۱۰۸۸۲ است. در انتخابات این دوره‌ی ریاست جمهوری وزارت کشور آمار ۳۶۶ شهرستان را اعلام کرد. پس احتمال این که رقم دوم از سمت چپ آرای هر کاندید ۲ باشه برابر ۴۰ هست. متأسفانه نویسنده‌ی این تحلیل آماری، این عدد را به اشتباه ۷۳ حساب کرده‌اند. هم‌این عامل باعث شده که توان دوم خی بزرگ باشد و نویسنده خیال کند که تقلبی صورت گرفته.

راست‌اش من دو روز بود که داشتم روی نتایج انتخابات و مقایسه‌ی آن‌ها با قانون بنفورد کار می‌کردم. جدا از این که چرا قانون بنفورد برای نتایج انتخابات کار می‌کند، من چیز مشکوکی در نتایج ندیدم و بعید می‌دانم بشود از این روش به نتیجه‌ی محکمی درباره‌ی تقلب رسید.

تکمیلی: خانم مریم لینکی به یک مقاله در arXiv فرستاده‌اند که توصیه می‌کنم حتمن نگاه بکنید‌اش. این مقاله آمده است و به جای استفاده از قانون بنفورد برای رقم دوم از سمت چپ، از فرم ساده‌ی قانون بنفورد برای رقم اول استفاده است. خلاصه‌ی نتیجه‌ی مقاله این است که آرای آقای کروبی مشکوک است. چرا؟ چون فراوانی ۷ به عنوان رقم اول بیش از دو انحراف معیار بیش‌تر از آنی است که باید باشد. جالب این‌جاست که من هم یک بار درباره‌ی عدد ۷ در این وبلاگ نوشته بودم. هر وقت صحبت از عدد تصادفی می‌شود، ذهن آدم به سمت ۷ متمایل می‌شود. آیا این نشان می‌دهد که یک نفر آرای آقای کروبی را دستی وارد کرده است؟ نمی‌شود با قطعیت گفت ولی سرنخ خیلی خوبی است.

خانم پانته‌آ لینک دیگری فرستاده‌اند از یک نفر در دانش‌گاه میشیگان (فرمت PDF). ایشان در مقاله‌ای نتایج انتخابات را تحلیل آماری کرده ولی در نهایت نتیجه گرفته که داده‌های موجود برای تشخیص تقلب کافی نیست. به‌نظر باید نتایج با تفکیک بیش‌تری، مثلن در حد حوزه یا صندوق، موجود باشد تا بتوان نتیجه‌ی دقیق‌تری گرفت.

دارم کتاب جست‌جوی انسان برای معنا، اثر ویکتور فرانکل، را می‌خوانم. ویکتور فرانکل روان‌پزشک اتریشی بود که به‌جرم یهودی بودن در دوران نازی‌ها به اردوگاه کار اجباری برده شد. نمی‌خواهم زیاد درباره‌ی این کتاب حرف بزنم چون دیدم وبلاگ‌های زیادی قبلن درباره‌ی این کتاب نوشته‌اند (مثلن این و این). تنها دل‌ام می‌خواهد یک پاراگراف از این کتاب را برای‌تان بازگو کنم.

بگذارید مورد دکتر جی را برای‌تان بگویم. او تنها برخورد من با یک فرد در تمام دوران زندگی‌ام بود که به جرأت می‌شد یک شخصیت شیطانی خواندش. آن وقت‌ها اسم او را گذاشته بودند «جانی اشتاینهوف» (اشتاینهوف: یک بیمارستان روانی بزرگ در وین). وقتی نازی‌ها برنامه‌ی اتانازی‌شان را شروع کردند، او رشته‌ی همه‌ی کارها را به دست گرفت و آن‌قدر در انجام کاری که به او سپرده بودند تندرو بود که اجازه نداد حتا یک بیمار روانی از اتاق‌های گاز در امان بماند. بعد از جنگ من به وین برگشتم و درباره‌ی سرنوشت دکتر جی سوآل کردم. به من گفتند: «روس‌ها او را در یکی از سلول‌های انفرادی اشتاینهوف زندانی کردند. ولی روز بعد در زندان باز شد و دکتر جی دیگر هرگز دیده نشد.» من دیگر قانع شده بودم که دکتر جی، مثل خیلی‌های دیگر، با کمک هم‌دستان‌اش به آمریکای جنوبی گریخته بود. اما بعدن یک دیپلمات سابق اتریشی که سال‌ها پشت پرده‌ی آهنین بود برای مشاوره به سراغ‌ام آمد. او اول در سیبری و بعد در زندان معروف لوبیانکا در مسکو زندانی بود. وقتی که داشتم او را از نظر اعصاب معاینه می‌کردم او ناگهان از من پرسید که آیا دکتر جی را می‌شناسم. من گفتم بله و او ادامه داد: «من در لوبیانکا با او دوست شدم. او در آن‌جا در سن چهل‌سالگی به‌خاطر سرطان مثانه مرد. قبل از مرگ، او ثابت کرد که به‌ترین هم‌قطاری است که یک نفر می‌تواند تصور کند. او به همه دل‌داری می‌داد. او با بالاترین استانداردهای اخلاقی قابل تصور زندگی کرد. او به‌ترین دوستی بود که در تمام سال‌های دراز زندان داشتم.»

چند روز پیش کتاب ریچارد داکینز، The God Delusion، را برداشتم تا یک نگاهی به‌اش بیندازم. در فصل هفتم این کتاب مطلبی هست درباره‌ی عهد عتیق. عهد عتیق مجموعه‌ای از چند کتاب است که ما بخشی از آن را با نام تورات می‌شناسیم؛ البته تورات همه‌ی عهد عتیق نیست. یکی از کتاب‌های عهد عتیق کتاب پیدایش (Genesis) است. کتاب پیدایش داستان‌های زیادی را نقل می‌کند که بعضی از این داستان‌ها در قرآن هم آمده است.

ریچارد داکینز در کتاب‌اش به تعدادی از داستان‌های کتاب پیدایش اشاره می‌کند که من دوست دارم یکی از آن‌ها را این‌جا بنویسم: داستان ابراهیم و هم‌سرش ساره. این داستان در باب دوازدهم کتاب پیدایش نقل شده است:

(۱۰) و در آن سرزمین قحطی شد، پس [ابراهیم] به مصر رفت در در آن‌جا زندگی کند. (۱۱)، (۱۲)، و (۱۳) وقتی به مرز سرزمین مصر رسید به [ساره] گفت: «تو زن زیبایی هستی و اگر مردم مصر بفهمند که من شوهر تو هستم، برای تصاحب تو مرا خواهند کشت؛ اما اگر بگویی خواهر من هستی، به‌خاطر تو با من به مهربانی رفتار خواهند کرد و جان‌ام در امان خواهد بود.» (۱۴) وقتی وارد مصر شدند، مردم آن‌جا دیدند که [ساره] زن زیبایی است. (۱۵) عده‌ای از درباریان فرعون [ساره] را دیدند و در حضور فرعون از زیبایی او بسیار تعریف کردند. فرعون دستور داد تا او را به قصرش ببرند. (۱۶) آن‌گاه فرعون به‌خاطر [ساره] هدایای فراوانی [را] از قبیل گوسفند، گاو، شتر، الاغ، غلامان، و کنیزان به [ابراهیم] بخشید. (۱۷) اما خداوند فرعون و تمام افراد قصر او را بلایای سختی مبتلا کرد زیرا [ساره] زن ابراهیم را به قصر خود برده بود. (۱۸) فرعون [ابراهیم] را به نزد خود فرا خواند و به او گفت: «این چه کاری بود که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که [ساره] زن توست؟ (۱۹) چرا او را خواهر خود معرفی کردی تا او را به زنی بگیرم؟ حال او را بردار و از این‌جا برو.» (۲۰) آن‌گاه فرعون به مأموران خود دستور داد تا [ابراهیم] و هم‌سرش را با نوکران و کنیزان و هر آن‌چه داشتند رواند کنند.

با خواندن داستان بالا چند نکته به ذهن‌ام رسید:

  1. در این داستان ابراهیم سعی می‌کند با حقه‌بازی با نان‌ونوایی برسد.
  2. در این داستان ساره مثل یک وسیله دست‌به‌دست می‌شود و ظاهرن خودش قدرت حرف زدن ندارد.
  3. با این که حقه‌بازی از طرف ابراهیم بود و فرعون خبر نداشت که ساره هم‌سر ابراهیم است، خداوند «فرعون و افراد قصر او» را دچار عذاب کرد.
  4. بر خلاف تصور ابراهیم، فرعون نه تنها او را نکشت که نوکران و کنیزانی را که به او داده بود از او نگرفت.

حالا با این وصف، به‌نظر شما ابراهیم بیش‌تر شایستگی پیامبری داشت یا فرعون؟

توضیح: لینک ترجمه‌ی فارسی کتاب عهد عتیق را در وبلاگ رادیوسیتی پیدا کردم که باید از نویسنده‌اش، خانم رها، تشکر کنم.

ظاهرن دوستی یا دوستانی لطف دارند و وبلاگ من را هرازگاهی پینگ می‌کنند. می‌خواهم از این دوست یا دوستان خواهش کنم که لطف کنید و این‌جا را بی‌جهت پینگ نکنید. امیدوارم یک وقتی پیدا کنم تا این ستون بلاگ‌رول سمت چپ را درست کنم تا این مشکل پینگ کردن حل شود.

من این گروه گینزو (Ghinzu) را تازه کشف کرده‌ام. نمی‌دانم چه‌قدر معروف است. شاید هم معروف بوده ولی من چیزی ازشان نشنیده بودم. به‌هرحال آهنگ‌های خیلی خوبی دارند. آلبوم آخرشان با نام Blow مال سال ۲۰۰۴ است. یکی از آهنگ‌های‌شان را این‌جا می‌گذارم تا شما هم گوش کنید. اسم آهنگ هست: Do you read me

اگر فیزیک را دوست دارید، حتمن سری به وبلاگ هم‌وردا بزنید. هم‌وردا یک وبلاگ گروهی است و نویسندگان آن چند فیزیک‌پیشه هستند. من نویسندگان این وبلاگ را نمی‌شناسم، ولی حدس می‌زنم که بیش‌تر آن‌ها در ایران زندگی و کار می‌کنند. به هم‌این‌خاطر، این وبلاگ نوشته‌های دست‌اولی درباره‌ی اوضاع فیزیک در ایران دارد. من که دیگر خواننده‌ی دایمی این وبلاگ شدم. :)

تکمیلی: آقای نیما همدانی رجا، نویسنده‌ی وبلاگ کاساندرا، می‌گویند: «نویسنده‌های هم‌وردا اعضای هیئت علمی IPM هستند.»

آقای شیرازی، مدیر بلاگ‌فا، فهرستی از اشتباه‌های آزاردهنده در وبلاگ‌ها تهیه کرده‌اند که بسیار خواندنی است. من می‌خواهم تنها یک مورد به این فهرست اضافه کنم؛ پیوندهای یک وبلاگ.

یکی از چیزهای بد بعضی وبلاگ‌های فارسی این است که لینک‌ها در یک صفحه‌ی جدید باز می‌شوند. این کار اصلن کار جالبی نیست، چون:

  1. وقتی خواننده روی یک لینک کلیک می‌کند، احتمالن می‌خواهد از وبلاگ شما برود. شما با این کار خواننده را مجبور می‌کنید که برگردد و پنجره‌ی وبلاگ شما را ببندد.
  2. در مرورگرهای جدید، می‌توان چند صفحه را با هم باز کرد (Tabbed Browsing). اگر کسی بخواهد لینک را در یک صفحه‌ی جدید باز کند، می‌تواند کلید وسطی ماوس را فشار دهد (Middle Click). نیازی نیست شما برای او تصمیم بگیرید.
  3. در سیستم عاملی مثل ویندوز که تنها یک دسکتاپ دارد، باز شدن پنجره‌ی جدید باعث می‌شود که پانل سیستم (System Tray) شلوغ شود.
  4. دکمه‌ی برگشت به صفحه‌ی قبل در تول‌بار مرورگر از کار می‌افتد. کاربرد این دکمه دقیقن برای هم‌این است که اگر کسی خواست، بتواند به وبلاگ شما برگردد.

خلاصه این کار ممکن است حوصله‌ی خواننده‌ی شما را سر ببرد. شاید بد نباشد به این لینک هم نگاهی بکنید.

دی‌شب، داشتم برای این وبلاگ یک سری زلم‌زیمبو درست می‌کردم. دیدم به یک دکمه‌ی RSS هم نیاز دارم و به‌هم‌این خاطر یکی درست کردم. آن را با اندازه‌ی بزرگ این‌جا می‌گذارم تا اگر به درد خورد، استفاده کنید.

Read more

چند وقت پیش، دوستی یک ای‌میل برای من فرستادند که قسمتی از متن‌اش این بود:

من همیشه وبلاگ‌ات رو می‌خونم و البته چند تا گله هم داشتم. فکر می‌کنم به‌تره خودتون نظرتون رو راجع‌به کامنت بقیه ندید. آخه یک جور حالت بایکوت و وتو داره و نظرتون رو تحمیل می‌کنید. به هر حال موفق باشید.

من اغلب سعی کرده‌ام که خودم هم در نظرخواهی شرکت کنم. ولی بعد از خواندن این ای‌میل کمی به این موضوع فکر کردم. شاید جواب‌های من در نظرخواهی نوعی تحمیل نظر شخصی باشد. به هم‌این خاطر، می‌خواستم نظر شما را بدانم.

به نظر شما، آیا خوب است که نویسنده‌ی یک وبلاگ در نظرخواهی وبلاگ‌اش شرکت کند؟

می‌خواهم درباره‌ی یک مشکل فایرفاکس -و به‌طور کلی همه‌ی مرورگرهای موزیلا- صحبت کنم.

من با استفاده از پلاگ‌این dTree، بایگانی و دسته‌بندی موضوعی وبلاگ را به شکلی که در ستون سمت چپ می‌بینید، درست کردم. ولی اگر خوب دقت کنید، تمام نیم‌فاصله‌ها در عنوان پست‌ها از بین رفته است. مثلن «فرانسه پرونده‌های یو‌اف‌او را باز می‌کند» به شکل «فرانسه پروندههای یوافاو را باز میکند» دیده می‌شود.

مشکل این است که فایرفاکس و بقیه‌ی مرورگرهایی که با موتور گکو (Gecko) کار می‌کنند، موقع تفسیر دستورهای جاواسکریپت، کاراکتر نیم‌فاصله را حذف می‌کنند. در واقع موزیلا در این مورد از استاندارد تخطی کرده است. دوستانی که با اینترنت اکسپلورر، اپرا، یا سافاری وبلاگ من را می‌بینند نباید در دیدن نمودار درختی مشکلی داشته باشند.

تکمیلی: جناب ssh در نظرخواهی علت این اشکال را گفتند. بر خلاف آن‌چه من گفتم، اشکال از موزیلا نیست، بل‌که استاندارد در این مورد درست تعریف نشده است.

keep looking »