احتمالن فیلم الماس خونین (Blood Diamond) را دیده‌اید. داستان آن فیلم درباره‌ی جنگ داخلی سیرالئون بود؛ جنگی که هزینه‌اش از تجارت الماس تأمین می‌شد. ظاهرن وضع سیرالئون این روزها به‌تر است، ولی متأسفانه این روزها فاجعه‌ی مشابه‌ای در جمهوری دموکراتیک کنگو دارد رخ می‌دهد.

دی‌روز، بخش جهانی بی‌بی‌سی درباره‌ی وضعیت بحرانی کنگو حرف می‌زد. البته قبلن هم دراین‌باره شنیده بودم. هدف گروه‌های درگیر در کنگو کنترل بر منابع معدنی این سرزمین است؛ منابعی مثل قلع، تنگستن، تانتالیوم، و طلا که کاربرد گسترده‌ای در وسایل الکترونیکی مدرن دارند. برای مثال این منبع می‌گوید که ۶۵ تا ۸۰ درصد تانتالیوم استخراج‌شده‌ی جهان در وسایل الکترونیکی مثل موبایل، لپ‌تاپ، دوربین‌های دیجیتال، و ام‌پی‌تری پلیرها استفاده می‌شود. سود سرشار تجارت این مواد معدنی باعث می‌شود که گروه‌های درگیر در کنگو دست به انواع جنایات سازمان‌یافته بزنند؛ جنایاتی مثل قتل و غارت، تجاوز جنسی، استفاده از کودکان در جنگ، و برده‌داری.

داشت‌ام فکر می‌کردم که هر کدام از ما با خریدن وسایل الکترونیکی داریم در این جنایت‌ها سهیم می‌شویم. به‌نظرم یک راه ساده برای متوقف کردن این جنایت‌ها این است که مسئولانه‌تر رفتار کنیم و مثلن برای فخرفروشی به دیگران، هر سال یک گوشی موبایل یا لپ‌تاپ نو نخریم. راه دیگر این است که از خریدن مارک‌هایی که معلوم نیست مواد اولیه‌شان را از کجا تأمین می‌کنند دوری کنیم. شما هم اگر راه دیگری به ذهن‌تان می‌رسد لطفن در کامنت‌ها بگویید.

دو هفته پیش گروه VNV Nation به تورونتو آمده بود و من هم برای دیدن کنسرت‌شان رفتم. به‌نظرم کنسرت خیلی خوبی بود و برای اجرا خیلی زحمت کشیدند. عبارت VNV در اسم این گروه مخفف عبارت Victory, not Vengeance به معنی «پیروزی، نه انتقام» است. خلاصه این موضوع باعث شد که این پست را بنویسم.

گروه VNV Nation یک آلبوم دارد به‌نام Praise the Fallen که تِرَک مقدمه‌ی آن Chosen نام دارد. ترجمه‌ی سردستی Chosen این است:

صدایی عجیب و از ته گلو آرامش شهر را می‌شکند و در بین دیوار خانه‌ها طنین‌انداز می‌شود؛ خانه‌هایی که به‌نظر مرده و متروک می‌آیند و در پشت پنجره‌های بسته‌شان، چشمانی تماشاگر فاتحانی است که طبق قانون جنگ، اکنون خدایان شهر و جان و سرنوشت مردم‌اند.

در بین خرابه‌های تاریک، آدم‌ها تسلیم هم‌آن حس ترسی می‌شوند که قهر طبیعت با آن تکان‌های ویران‌گر زمین برمی‌انگیزد؛ ترسی که خِرَد و قدرت انسان از آن گریزی ندارد.

این هم‌آن حسی است که خیلی وقت‌های دیگر هم تجربه می‌شود، وقتی که نظم امور به‌هم می‌ریزد، وقتی که امنیت از بین می‌رود، وقتی که همه‌ی آن چیزهایی که قبلن توسط قوانین بشری یا طبیعی محافظت می‌شدند، به ناگاه به‌دست نیرویی بی‌منطق و بی‌رحم می‌افتد.

زمین‌لرزه پیکر آدم‌ها را در زیر خانه‌های‌شان دفن می‌کند، طغیان رود پیکر دهقان‌ها ،گله‌های بی‌جان حیوانات، و شیروانی‌های تکه‌تکه شده را با خود می‌برد در حالی که ارتش پیروز هر آن‌چه مقاوت کند را نابود می‌کند و دیگران را به اسارت می‌گیرد، با قانون شمشیر غارت می‌کند، و با غرش توپ‌خانه از خدایَ‌ش سپاس‌گزاری می‌کند.

این‌ها همه بلاهای دهشت‌ناکی هستند که باور ما را به عدالت ابدی و ایمان ما را به حمایت الاهی و منطق انسانی، سست می‌کنند.

البته این متن در اصل از گروه VNV Nation نیست. این متن برگرفته از کتاب گلوله‌ی پیه‌ای (Boule de Suif) اثر گی دو موپاسان (Guy de Maupassant) است. متن بالا اشاره به جنگ‌های بین امپراتوری پروس و فرانسه در قرن نوزدهم دارد. نمی‌دانم چرا این متن من را یاد وضع فعلی ایران می‌اندازد. آهنگ Chosen را می‌توانید این‌جا گوش کنید.

اعتراف به این موضوع جالب نیست ولی متأسفانه متوجه شدم که دارای تمایلات نژادی ملایم هستم. شما هم خودتان را آزمایش کنید؛ شاید نژادپرست باشید.

داستان از این‌جا شروع شد که ام‌روز در سایت دیگ (Digg) چشم‌ام به این خبر از سی‌ان‌ان افتاد با عنوان «طبق یک تحقیق، ممکن است بیش از آن‌چه فکر می‌کنید نژادپرست باشید». موضوع کلی خبر این است که بعضی‌ها با این که فکر می‌کنند هیچ تعصب نژادی خاصی ندارند، در عمل ممکن است رفتارهای نژادپرستانه نشان دهند. حالا کاری به جزئیات این تحقیق ندارم. چیزی که برای من جالب بود لینکی است به یک آزمون آن‌لاین در سایت دانش‌گاه هاروارد.

این وب‌سایت پروژه‌ی Implicit است. این پروژه یک سری آزمون آن‌لاین دارد که برخی از تمایلات نهانی‌تان را آشکار می‌کند؛ این که به نژاد، مذهب، یا جنسیت خاصی تمایل دارید یا نه. چه‌گونه این کار را می‌کند؟ روش کار به‌نسبت ساده است.

در مورد آزمون تمایل نژادی، یک سری عکس از افراد سفیدپوست و سیاه‌پوست نمایش داده می‌شود و شما باید با دو کلید بگویید که آن‌ها سفیدند یا سیاه. بعد یک لیست از واژه‌ها با بار مثبت و منفی نشان داده می‌شود و شما باید با دو کلید بگویید که آن‌ها مثبت‌اند یا منفی. اما قسمت جالب داستان وقتی است که دو تست بالا با هم مخلوط می‌شوند. در نهایت سایت این آزمون، زمان پاسخ‌گویی شما به سو‌آلات را می‌سنجد تا ببیند آیا بین نژاد فرد و زمان پاسخ‌گویی به واژه‌های خوب و بد هم‌بستگی (Correlation) هست یا نه. با محاسبه‌ی مقدار هم‌بستگی معلوم می‌شود که شما چه‌قدر به یک نژاد تمایل هستید.

با کمال تأسف این آزمون نشان داد که من تمایل نژادی خفیفی به افراد سفید پوست دارم. البته باز جای شکرش باقی است که تمایلات نژادی متوسط یا شدید ندارم. نکته‌ی تکان‌دهنده این است که ۵۴ درصد کسانی که این آزمون را انجام داده‌اند دارای تمایلات نژادی متوسط یا شدید بوده‌اند و در کل ۷۰ درصد شرکت‌کنندگان به نژاد سفید تمایل داشته‌اند.

راست‌اش خیلی دل‌ام می‌خواهد که نتایج این تست را غلط بدانم ولی هر چه فکر می‌کنم روش تست به‌نظر علمی می‌رسد. با این وضع می‌ترسم که به تست‌های دیگرشان نگاه کنم. شما هم خودتان را تست کنید شاید چیز جدیدی درباره‌ی خودتان کشف کردید.

دارم کتاب جست‌جوی انسان برای معنا، اثر ویکتور فرانکل، را می‌خوانم. ویکتور فرانکل روان‌پزشک اتریشی بود که به‌جرم یهودی بودن در دوران نازی‌ها به اردوگاه کار اجباری برده شد. نمی‌خواهم زیاد درباره‌ی این کتاب حرف بزنم چون دیدم وبلاگ‌های زیادی قبلن درباره‌ی این کتاب نوشته‌اند (مثلن این و این). تنها دل‌ام می‌خواهد یک پاراگراف از این کتاب را برای‌تان بازگو کنم.

بگذارید مورد دکتر جی را برای‌تان بگویم. او تنها برخورد من با یک فرد در تمام دوران زندگی‌ام بود که به جرأت می‌شد یک شخصیت شیطانی خواندش. آن وقت‌ها اسم او را گذاشته بودند «جانی اشتاینهوف» (اشتاینهوف: یک بیمارستان روانی بزرگ در وین). وقتی نازی‌ها برنامه‌ی اتانازی‌شان را شروع کردند، او رشته‌ی همه‌ی کارها را به دست گرفت و آن‌قدر در انجام کاری که به او سپرده بودند تندرو بود که اجازه نداد حتا یک بیمار روانی از اتاق‌های گاز در امان بماند. بعد از جنگ من به وین برگشتم و درباره‌ی سرنوشت دکتر جی سوآل کردم. به من گفتند: «روس‌ها او را در یکی از سلول‌های انفرادی اشتاینهوف زندانی کردند. ولی روز بعد در زندان باز شد و دکتر جی دیگر هرگز دیده نشد.» من دیگر قانع شده بودم که دکتر جی، مثل خیلی‌های دیگر، با کمک هم‌دستان‌اش به آمریکای جنوبی گریخته بود. اما بعدن یک دیپلمات سابق اتریشی که سال‌ها پشت پرده‌ی آهنین بود برای مشاوره به سراغ‌ام آمد. او اول در سیبری و بعد در زندان معروف لوبیانکا در مسکو زندانی بود. وقتی که داشتم او را از نظر اعصاب معاینه می‌کردم او ناگهان از من پرسید که آیا دکتر جی را می‌شناسم. من گفتم بله و او ادامه داد: «من در لوبیانکا با او دوست شدم. او در آن‌جا در سن چهل‌سالگی به‌خاطر سرطان مثانه مرد. قبل از مرگ، او ثابت کرد که به‌ترین هم‌قطاری است که یک نفر می‌تواند تصور کند. او به همه دل‌داری می‌داد. او با بالاترین استانداردهای اخلاقی قابل تصور زندگی کرد. او به‌ترین دوستی بود که در تمام سال‌های دراز زندان داشتم.»

چند روز پیش کتاب ریچارد داکینز، The God Delusion، را برداشتم تا یک نگاهی به‌اش بیندازم. در فصل هفتم این کتاب مطلبی هست درباره‌ی عهد عتیق. عهد عتیق مجموعه‌ای از چند کتاب است که ما بخشی از آن را با نام تورات می‌شناسیم؛ البته تورات همه‌ی عهد عتیق نیست. یکی از کتاب‌های عهد عتیق کتاب پیدایش (Genesis) است. کتاب پیدایش داستان‌های زیادی را نقل می‌کند که بعضی از این داستان‌ها در قرآن هم آمده است.

ریچارد داکینز در کتاب‌اش به تعدادی از داستان‌های کتاب پیدایش اشاره می‌کند که من دوست دارم یکی از آن‌ها را این‌جا بنویسم: داستان ابراهیم و هم‌سرش ساره. این داستان در باب دوازدهم کتاب پیدایش نقل شده است:

(۱۰) و در آن سرزمین قحطی شد، پس [ابراهیم] به مصر رفت در در آن‌جا زندگی کند. (۱۱)، (۱۲)، و (۱۳) وقتی به مرز سرزمین مصر رسید به [ساره] گفت: «تو زن زیبایی هستی و اگر مردم مصر بفهمند که من شوهر تو هستم، برای تصاحب تو مرا خواهند کشت؛ اما اگر بگویی خواهر من هستی، به‌خاطر تو با من به مهربانی رفتار خواهند کرد و جان‌ام در امان خواهد بود.» (۱۴) وقتی وارد مصر شدند، مردم آن‌جا دیدند که [ساره] زن زیبایی است. (۱۵) عده‌ای از درباریان فرعون [ساره] را دیدند و در حضور فرعون از زیبایی او بسیار تعریف کردند. فرعون دستور داد تا او را به قصرش ببرند. (۱۶) آن‌گاه فرعون به‌خاطر [ساره] هدایای فراوانی [را] از قبیل گوسفند، گاو، شتر، الاغ، غلامان، و کنیزان به [ابراهیم] بخشید. (۱۷) اما خداوند فرعون و تمام افراد قصر او را بلایای سختی مبتلا کرد زیرا [ساره] زن ابراهیم را به قصر خود برده بود. (۱۸) فرعون [ابراهیم] را به نزد خود فرا خواند و به او گفت: «این چه کاری بود که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که [ساره] زن توست؟ (۱۹) چرا او را خواهر خود معرفی کردی تا او را به زنی بگیرم؟ حال او را بردار و از این‌جا برو.» (۲۰) آن‌گاه فرعون به مأموران خود دستور داد تا [ابراهیم] و هم‌سرش را با نوکران و کنیزان و هر آن‌چه داشتند رواند کنند.

با خواندن داستان بالا چند نکته به ذهن‌ام رسید:

  1. در این داستان ابراهیم سعی می‌کند با حقه‌بازی با نان‌ونوایی برسد.
  2. در این داستان ساره مثل یک وسیله دست‌به‌دست می‌شود و ظاهرن خودش قدرت حرف زدن ندارد.
  3. با این که حقه‌بازی از طرف ابراهیم بود و فرعون خبر نداشت که ساره هم‌سر ابراهیم است، خداوند «فرعون و افراد قصر او» را دچار عذاب کرد.
  4. بر خلاف تصور ابراهیم، فرعون نه تنها او را نکشت که نوکران و کنیزانی را که به او داده بود از او نگرفت.

حالا با این وصف، به‌نظر شما ابراهیم بیش‌تر شایستگی پیامبری داشت یا فرعون؟

توضیح: لینک ترجمه‌ی فارسی کتاب عهد عتیق را در وبلاگ رادیوسیتی پیدا کردم که باید از نویسنده‌اش، خانم رها، تشکر کنم.

دی‌روز موقع خرید میوه به یک مشکل اخلاقی برخوردم. گفتم شاید خوب باشد آن را با شما در میان بگذارم و نظر شما را هم بپرسم.

برای خرید خوراکی به فروش‌گاه رفته بودم و خواستم یک مقدار پرتقال بخرم. در فروش‌گاه دو جور پرتقال بود؛ یکی محصول آمریکا و دیگری محصول آفریقای جنوبی. با خودم فکر کردم کدام را بخرم که دیدم جواب اصلن واضح نیست. بگذارید کمی توضیح دهم.

نکته‌ی کلیدی این است که حمل و نقل مواد غذایی به جاهای دور برای محیط زیست بد است. وقتی پرتقال را از آفریقای جنوبی به یک مقصد دوردست مثل کانادا می‌آورید، باید کلی سوخت فسیلی مصرف کنید و در نتیجه کلی دی‌اکسید کربن وارد جو کنید. این گزارش نیویورک‌تایمز یک مقدار در این باره توضیح می‌دهد. بنابراین توصیه‌ی کلی این است که در صورت امکان، محصولات غذایی تولید شده در کشورهای دوردست را نخرید. به‌جای‌اش، میوه‌های فصلی تولید شده در کشور محل زندگی‌تان را بخرید. با این استدلال، من یا باید اصلن پرتقال نمی‌خریدم و یا پرتقال آمریکایی را می‌خریدم.

اما روی دیگر سکه توجه به وجود فقر در کشورهای آفریقایی است. من آماری معتبری ندارم و دنبال‌اش هم نگشتم؛ ولی حدس می‌زنم که کشاورزان آفریقای جنوبی به مراتب از هم‌کاران آمریکایی‌شان فقیرتر باشند. بنابراین پرهیز از خرید محصولات آن‌ها ممکن است وضع‌شان را از چیزی که هست بدتر کند. خب حالا باید کدام را می‌خریدم.

من در نهایت پرتقال تولید آفریقای جنوبی را خریدم، چون دوست‌ام که خودش اهل آفریقاست چنین توصیه‌ای کرد. شما اگر جای من بودید چه‌کار می‌کردید؟

من خیلی وقت بود که درباره‌ی بحث اهدای خون سوآلی داشتم. شاید بدانید که در خیلی از کشورهای دنیا، فروش خون یک کار غیرقانونی است. سوآلی که برای من وجود داشت این بود که چرا با آزاد کردن فروش خون، مشکل کم‌بود خون را حل نمی‌کنند. به‌هرحال وقتی به اهداکنندگان خون پول بدهید، افراد بیش‌تری تشویق می‌شوند که خون‌شان را بفروشند. پس چرا در بعضی کشورها این‌قدر سعی می‌کنند که افراد را به اهدای خون تشویق کنند؟ ام‌روز، یک مقدار گوگل کردم و تقریبن جواب‌ام را گرفتم.

نکته این است که احتمال انتقال بیماری‌های عفونی وقتی که خون اهدا شود کم‌تر از وقتی است که به فروش برسد. این فرضیه شاید تاحدی قابل انتظار باشد ولی اصلن واضح نیست. برای اثبات این فرضیه باید داده‌های تجربی داشت. خوش‌بختانه این داده‌ها وجود دارد. در سال ۲۰۰۱، استراوس مقاله‌ای چاپ کرد که حاوی داده‌های تجربی ۳۰ سال بود. استرواس نشان داد که احتمال انتقال بیماری در افرادی که خون‌شان را در ازای پول می‌فروشند ۶۰ درصد بیش‌تر از افرادی است که خون‌شان داوطلبانه اهدا می‌کنند. یک تحقیق جدیدتر در کشور لیتوانی هم این نتیجه را تأیید می‌کند.

خلاصه من خیلی ساده‌انگار بودم که فکر می‌کردم فروش خون مشکل کم‌بود خون را حل می‌کند. حدس می‌زنم که اهداکنندگان خون اغلب با دلایل اخلاقی این کار را انجام می‌دهند و اگر بدانند که بیمارند از اهدای خون صرف‌نظر می‌کنند. در مقابل، کسانی که با هدف دریافت پول خون می‌دهند، ممکن است بیماری‌شان را مخفی کنند.

بنابراین در شرایطی که کم‌بود خون بحرانی نباشد، اهدای داوطلبانه‌ی خون کار معقول‌تری است. اگر کم‌بود خون بحرانی شود، فروش آن توجیه پیدا می‌کنند. در بعضی شرایط وخیم مثل آفریقای جنوبی که ۲۰ درصد جمعیت‌اش ناقل ویروس اچ‌آی‌وی است، احتمالن فروش خون هم دردی را دوا نمی‌کند. آفریقای جنوبی تنها کشوری است که در آن استفاده از خون مصنوعی مجاز است.

هفته‌ی پیش، در رادیو زمانه مطلبی دیدم درباره‌ی یک مستند از خرید و فروش کلیه در ایران. این مستند درباره‌ی دو نفر به‌نام‌های سهیلا و مهرداد است که به‌خاطر نیاز مالی مجبور می‌شوند یکی از کلیه‌های خود را بفروشند. می‌توانید ویدیوی کامل این مستند را در یوتیوب نگاه کنید.

گمان می‌کنم ایران تنها کشوری باشد که در آن معامله‌ی کلیه به‌صورت قانونی و با نظارت دولت انجام می‌شود. سازنده‌ی این مستند، آقای نیما سروستانی، در جواب این سوآل که چرا دولت از معامله‌ی کلیه به شکل فعلی حمایت می‌کند، می‌گوید:

قبل از اینکه دولت در این کار دخالت کند، مردم کلیه‌ی خود را در اختیار فرد بیمار خانواده و یا دوستان‌شان می‌گذاشتند. اما از زمانی که دولت به فرد دهنده پول پرداخت می‌کند، دیگر هیچ کس حاضر نیست که حتا به برادرش کلیه اهدا کند. دولت، بازاری ایجاد کرده که در این بازار شخص بیمار می‌تواند کلیه خریداری کند. در نتیجه هیچ دلیلی وجود ندارد که افراد به یکدیگر کمک کنند. به هر ترتیبی که شده پولی سر هم می‌کنند و یک کلیه می‌خرند. شرایط اجتماعی و اقتصادی حاضر در ایران، فروشندگان را ده‌ها برابر خریداران کرده است.

البته حرف ایشان دقیق نیست، چون در کشورهایی که افراد به‌طور داوطلبانه کلیه‌شان را هدیه می‌کنند، سالانه هزاران نفر به‌خاطر کم‌بود کلیه می‌میرند. اما هدف من از این نوشته چیز دیگری است. راست‌اش هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم که فروش داوطلبانه‌ی کلیه زیر نظارت دولت چه اشکالی دارد.

بگذارید یک نگاهی به وضع بقیه‌ی دنیا بیندازیم. در چین، هند، و برزیل فروش کلیه ممنوع است، ولی در عوض بازار سیاه تجارت اعضا رونق دارد و فروشندگان از حقوق قانونی برخوردار نیستند. در کشورهای صنعتی که مردم پول‌دارتر هستند، کسی کلیه‌اش را نمی‌فروشد. بنابراین در بعضی کشورها مثل اسپانیا قانونی وضع کرده‌اند که پیوند اعضا بعد از مرگ نیازی به اجازه‌ی بستگان فرد فوت‌شده نداشته باشد. اما جالب‌تر از همه یک مورد در انگلیس بود. مردی که برای تهیه هزینه‌ی درمان دخترش می‌خواست کلیه‌اش را به قیمت پنجاه هزار پوند بفروشد توسط پلیس تهدید به بازداشت و محاکمه شد. به نظر شما چرا در یک کشور دموکراتیک مثل انگلیس یک فرد نباید حق فروش کلیه‌اش را داشته باشد؟

البته ممکن است بحث فقر را مطرح کنید و این که فروشندگان کلیه به‌خاطر نیاز مالی این کار را می‌کنند. من این حرف را درک می‌کنم، ولی آیا دولت یک کشور حق دارد برای کلیه‌ی شهروندان تصمیم بگیرد؟ راست‌اش را بخواهید من فکر می‌کنم که قانون پیوند کلیه در ایران یک قانون پیش‌رفته است که باید توسط کشورهای دیگر الگوبرداری شود.

یکی از مثال‌های جالب تئوری بازی، هم‌کاری ورزش‌کاران در مسابقه‌ها است. مثال‌های این نوع هم‌کاری زیاد است، ولی مورد جالبی که می‌خواهم درباره‌اش صحبت کنم، دوچرخه‌سواری است. در مسابقه‌های توردوفرانس، شرکت‌کننده‌ها برای برنده شدن مجبورند هم‌کاری کنند.

Read more

یک مسأله‌ی اخلاقی جالب خواندم که با کمی تغییر برای شما مطرح می‌کنم.

علی می‌خواهد به بیابان برود و برای هم‌این  یک قمقمه‌ی پر از آب تهیه می‌کند. رضا -که از علی متنفر است- داخل قمقمه‌ی او زهر می‌ریزد. در بیابان، علی با امیر برخورد می‌کند و امیر قمقمه را به خیال این که پر از آب است، می‌دزدد. علی از تشنگی می‌میرد. چه کسی قاتل اوست؟

منبع اصلی این مسأله، مقاله‌ای از مک‌لاگلین (J.A. McLaughlin) با عنوان Proximate Cause است که در سال ۱۹۲۵ نوشته شد.

keep looking »