باز هم درباره‌ی حیات

متفرقه | نظرخواهی بسته است

«دو راه برای زندگی کردن وجود دارد. یکی این که گویی چیزی به‌نام معجزه وجود ندارد؛ دیگری این که همه چیز معجزه است.» -آلبرت آینشتاین

این پست را در جواب دوست عزیز، سولوژن، می‌نویسم. در یکی از پست‌های قبلی مطلبی نوشتم درباره‌ی حیات که جناب سولوژن انتقادهایی به آن داشتند. چون خود من هم به موضوع علاقه‌مندم، ترجیح دادم در این پست منظورم را به تفصیل توضیح دهم.

من در نظرخواهی گفته بودم: «حیات یک چیز معمولی ولی کم احتمال است». آقای سولوژن گفتند:« خوب است توضیح دهید چه چیزی معمول است و چه چیزی نیست. من به واقعه‌ای معمول می‌گویم که احتمال رخ دادش بالا باشد» ( با کمی تصرف).

من به حرف ایشان فکر کردم و دیدم حق با ایشان است. ما به چیزی معمولی می‌گوییم که مدام تجربه‌اش کنیم. به عبارت دیگر چیزی که احتمال وقوع‌‌اش زیاد باشد. اما از یک نکته نباید غافل شد. وقتی درباره‌ی احتمال وقوع چیزی حرف می‌زنیم، خوب است بگوییم فضای نمونه‌ای (پیش‌فرض‌هایی) که بر اساس آن احتمال را حساب کرده‌ایم چه بوده است. حتی چیزهای به‌ظاهر معمولی نیاز به پیش‌فرض‌هایی دارند تا معمولی به‌حساب آیند. اگر فضای نمونه را خیلی بزرگ فرض کنیم (مثلن کل هستی)، آن وقت به نقل قول بالا از آینشتاین می‌رسیم. یا همه چیز معجزه است یا معجزه وجود ندارد.

برای روشن شدن بحث به مثال حیات برمی‌گردم. بگذارید اول ببینیم احتمال وجود حیات به چه چیزی وابسته است.
1.احتمال این که در یک مکان شرایط لازم برای حیات فراهم باشد.
2.احتمال این که اگر در مکانی شرایط حیات فراهم باشد، حیات به وجود آید.
واضح است که احتمال کل برابر است احتمال (۲) به شرط وقوع (۱) وقوع (۲) و (۱) با هم (با تشکر از سولوژن برای گوشزد کردن اشتباه). بحث من این بود که احتمال (۱)، این که شرایط وجود حیات فراهم باشد، کم است ولی احتمال (۲) زیاد است. پس در چارچوب (۱) حیات معمولی است ولی احتمال این که آن را مشاهده کنیم کم است چون احتمال (۱) کم است. در مورد احتمال (۱) بحث زیادی وجود ندارد. در مورد احتمال (۲) هنوز شاهد محکمی پیدا نکرده‌ایم (به جز کره‌ی زمین). ولی من شخصن فکر می‌کنیم احتمال (۲) زیاد است.

ممکن است بگویید این استدلال مغالطه‌آمیز است چون همواره می‌شود (۱) را طوری فرض کرد که (۲) رخ دهد. یعنی هر جا که حیات پیدا شد، بگوییم پس لابد آن‌جا شرایط لازم وجود داشته است که حیات درست شده است. این‌طور نیست. همین الان برای وجود حیات معیارهای نسبتن محکمی داریم. چیزهایی از قبیل فاصله‌ی سیاره از ستاره‌اش، اندازه‌ی ستاره، وجود آب، اسیدهای آمینه، میدان مغناطیسی و غیره. آن چه لازم داریم زمان است تا این حدسیات را آزمایش کنیم.

جراحی که خون داد

متفرقه | نظرخواهی بسته است

با این که آدمی احساساتی نیستم (خودم این‌طور فکر می‌کنم)، بعضی خبرها حسابی تحت تأثیر قرارم می‌دهند. یکی‌اش همین خبر زیر است.

یک پزشک آمریکایی که با یک گروه پزشکی مشغول یک مأموریت بشردوستانه در السالوادور بود، حین عمل جراحی متوجه شد که بیمار به خون نیاز دارد. این پزشک عمل را متوقف کرد و بعد از اهدای خون به بیمار دوباره به تخت عمل برگشت.

قضیه این بود دکتر ساموئل وینستین (Samuel Weinstein) مشغول انجام یک عمل تعویض دریچه‌ی آئورت روی یک پسر ۸ ساله بود. در حین عمل بیمار خون زیادی از دست می‌دهد. ظاهرن داروی کافی برای جلوگیری از خونریزی در بیمارستان نبود. ذخیره‌ی خون بیمارستان هم در حال اتمام بود. دکتر وینستین می‌پرسد گروه خونی‌اش چیست؟ می‌گویند B منفی. می‌گوید: «مال من هم همین است» و از اتاق عمل خارج می‌شود و با کمک یک دکتر دیگر خون می‌دهد. بعد ۲۰ دقیقه و خوردن چند بیسکوییت به اتاق برمی‌گردد و عمل را تمام می‌کند. حال پسربچه هم خوب است و از بیمارستان مرخص شده است.

این پزشک یکی از اعضای یک گروه ۵۰ نفره است که در ایام تعطیلات به کشورهای مختلف می‌روند تا پزشکان را آموزش دهند و افراد نیازمند را جراحی کنند.

منبع: Live Science

تا حالا به این فکر کرده‌اید که ما چه‌گونه می‌بینیم؟ به‌طور خیلی ساده، تصویر روی شبکیه‌ی چشم می‌افتد. گیرنده‌های عصبی روی شبکیه این تصویر را به سیگنال الکتریکی تبدیل می‌کنند و عصب بینایی آن را به مغز می‌فرستد. در مغز این سیگنال‌ها پردازش شده و یک تصویر در مغز ساخته می‌شود.

حالا یک سؤال. آیا می‌شود با پردازش سیگنالی که مغز دریافت می‌کند، فهمید که چشم چه می‌دیده است؟ از نظر تئوری باید بشود، نه؟ اما در عمل هم این کار انجام شده است و زیاد هم جدید نیست. این کار ۷ سال پیش در دانش‌گاه برکلی انجام شد.

یک گروه از پژوهش‌گران در دانش‌گاه برکلی در سال ۱۹۹۹ آزمایش جالبی انجام دادند. آن‌ها ۱۷۷ حسگر به ناحیه‌ای از تالاموس (lateral geniculate nucleus) مغز یک گربه وصل کردند و بعد به گربه چند فیلم نشان دادند. سپس سیگنال‌های دریافتی از مغز گربه را تحلیل کردند. نتیجه شکل زیر شد.

شکل‌های ردیف بالا چیزهایی هستند که به گربه نشان داده شد و شکل‌های ردیف پایین آن‌چه که از آنالیز معکوس سیگنال‌های مغزی به‌دست آمد. می‌بینید چه جالب است. در واقع این شکل، دنیا از دریچه‌ی چشم یک گربه است (البته با کیفیت پایین).

دکتر یانگ دن (Yang Dan) سرپرست تیم گفته که اگر به‌جای ۱۷۷ حسگر، هزاران حسگر می‌شد نصب کرد، این تصویر دقیق‌تر از این می‌شد.

منبع: the University of California at Berkeley Public Information Office

دانشگاه شریف

متفرقه | نظرخواهی بسته است

از بس پست علمی نوشتم خسته شدم. تصمیم گرفتم یک زنگ تفریح کوچک به خودم بدم. عکس زیر را مدتی پیش در طبقه‌ی همکف ساختمان ابن‌سینای دانشگاه شریف گرفتم.

من که به شدت تحت تأثیر قرار گرفتم. فقط نفهمیدم آن دلیل کدام است که نوشته «دقیقن به همین دلیل است»؟ :))

زندگی گیاهی

متفرقه | نظرخواهی بسته است

سه روز پیش چیز بسیار عجیبی خواندم. مطلبی در ماهنامه‌ی نیچر در باره‌ی یک کشف تصادفی. ظاهرن پزشکان در انگلیس و آفریقای جنوبی فهمیده‌اند که اگر به کسانی که در وضعیت گیاهی قرار دارند قرص خواب‌آور دهند، آن‌ها از خواب بیدار می‌شوند. عجیبه نه؟ من که خیلی برام جالب بود.

وضعیت گیاهی یعنی این که فرد وارد حالت کمای خفیف بشه و دیگه بیدار نشه، ولی اعمال حیاتی بدن طبق معمول انجام بشن. در این حالت فرد به‌طور طبیعی نفس می‌کشه و حتی می‌شه به‌اش غذا داد ولی هوشیاری وجود نداره. حالا فکرش را بکنید، با دادن خواب‌آور به این افراد، نه تنها بیش‌تر نمی‌خوابن که بیدار می‌شن.

ظاهران پژوهش‌گران این پدیده‌ی پیچیده را به سیستم گابا (GABA) نسبت دادن. گابا یک پیام‌رسان عصبی است. روی سلول‌های مغزی گیرنده‌های گابا هست که وقتی گابا به آن‌ها بچسبد، یکی از اتفاقات خوابیدن است. حالا داروهای خواب‌آور چه می‌کنند. این داروها فرآیند پیوند گابا به سلول‌ها را تقویت می‌کنند. ظاهرن وقتی مغز آسیب می‌بیند هم حساسیب سلول‌ها به گابا زیاد می‌شود و فرد به خواب دایم می‌رود. این یک مکانیسم دفاعی است که مغز بیش‌تر آسیب نبیند. در مورد کشف اخیر ظاهرن اثر دارو روی سیستم گابا فرق دارد که بیمار بلند می‌شود.

البته این تأثیر موقتی است و بعد از هر بار مصرف دارو بیمار تنها چند ساعت بیدار می‌شود و باز به خواب می‌رود.

منبع: Nature

دریای درون

متفرقه | نظرخواهی بسته است

دیشب یک فیلم دیدم به نام دریای درون (The Sea Inside). البته فیلم به زبان اسپانیولی بود و دریای درون ترجمه‌ی نام اصلی فیلم است.

فیلم داستان واقعی زندگی دریانوردی به نام رامون سامپدرو (Ramón Sampedro) است که در یک حادثه از ناحیه‌ی گ��دن دچار قطع نخاع شده و به مدت ۲۸ سال برای اتانازی (euthanasia) تلاش می‌کند. فیلم تلاش او برای متقاعد کردن دادگاه را نشان می‌دهد که اجازه دهد او خودکشی کند.

چیزی که در فیلم نظر من رو خیلی جلب کرد، پرهیز از دادن شعارهای متداول در فیلم‌های این چنینی بود. در کل داستان می‌شد فشار روانی حاکم بر رامون و خانواده‌اش را به وضوح دید. این که چطور کشیده شدن یک مسأله‌ی فردی مثل خودکشی به رسانه‌ها زندگی آن‌ها را تلخ کرده بود. به نظر من فیلم به‌خوبی این احساس را منتقل می‌کرد که مرگ برای خیلی‌ها یک راه حل است.

بیش‌تر از این درباره‌ی فیلم حرف نمی‌زنم. اگر توانستید آن را نگاه کنید.

حیات

متفرقه | نظرخواهی بسته است

آیا به نظر شما حیات پدیده‌ای عجیب و منحصر به‌فرد است؟ خوب شاید بله، شاید هم نه. از دیدگاه دینی، حیات یک پدیده‌ی منحصر به‌فرد معرفی می‌شود که نیاز به یک خالق دارد. اما این تنها دیدگاه قابل تصور نیست.

از دیدگاه خیلی از دانش‌مندان آته‌ایست، حیات لزومن چیزی غیرعادی نیست. طبق این دیدگاه ممکن است خیلی جهان‌های دیگر هم وجود داشته باشد که در آن‌ها حیاتی هم نباشد. مهم این است که ما در آن جهان‌ها امکان زندگی نداشتیم. وقتی ما می‌گوییم که آیا حیات عجیب است، در واقع داریم می‌گوییم که ما وجود داریم. اگر ما نبودیم اصولن کسی چنین سؤالی نمی‌کرد.

پس ما در جهانی زندگی می‌کنیم که حیات در آن امکان ظهور یافته است. آیا ما خوش‌شانس بوده‌ایم؟ خوب نه، ما چاره‌ای دیگر نداشتیم.

آیا ما خوش‌شانس بوده‌ایم که در جهان ما امکان حیات وجود دارد؟ نمی‌دانیم. ما راهی برای کشف جهان‌های احتمالی دیگر نداریم که خود را با آن‌ها مقایسه کنیم. ایده‌ی جهان‌های دیگر فعلن بر اساس تئوری‌های فیزیکی و روی کاغذ است.

شاید بعدن در این باره بیش‌تر نوشتم.

ALH 84001

متفرقه | نظرخواهی بسته است

قبلن در پست مربوط به مسأله‌ی فرمی قول داده بودم که درباره‌ی فرمول دریک بنویسم. فرمولی که سعی می‌کند تعداد تمدن‌های هوشمند را تخمین بزند. ولی می‌خوام قبل از آن در مورد یک موضوع ملموس‌تر صحبت کنم و آن احتمال وجود حیات در بهرام (مریخ) هست.

ALH 84001 نام یک شهاب‌سنگ است که در سال ۱۹۸۴ در قطب جنوب پیدا شد. این سنگ، ۱۵ میلیون سال پیش بر اثر یک برخورد شهابی از سطح بهرام به فضا پرتاب شد و ۱۳۰۰۰ سال پیش به قطب جنوب رسید. اما چیز جالب در مورد این سنگ احتمال سنگواره (فسیل) بودن آن است.


شکل بالا تصویر سطح این سنگ زیر میکروسکوپ الکترونی هست. برخی محققان فکر می‌کنند که آن ساختار کرم مانند ممکن است بقایای یک موجود نخستی باشد. برخی دیگر هم با این نظر موافق نیستند. در مجموع این سنگواره شاهدی محکمی دال بر وجود حیات در بهرام نیست، با این وجود کشف جالبی است.

منبع: Wikipedia

سوزان بلک‌مور

متفرقه | نظرخواهی بسته است

من اغلب وبلاگ خانم سوزان بلک‌مور( Susan Blackmore ) را می‌خوانم. دیشب که پست قبلی را درباره‌ی مسأله‌ی مولینکس نوشتم، نمی‌دانستم که ایشان سه روز پیش مطلبی بسیار جالب در همین مورد نوشته‌ بود. ایشان در پست اخیر خود از دیدار با فردی صحبت کرده که اخیرن بینایی خود را پس از بیش از ۴۰ سال با عمل جراحی باز یافته است.

اگر خانم بلک‌مور را نمی‌شناسید، ایشان یک روان‌شناس و متفکر انگلیسی است که کتاب‌هایی هم نوشته است. ایشان در سایت روزنامه‌ی گاردین (The Guardian) یک وبلاگ دارد. به شما هم توصیه می‌کنم وبلاگ ایشان را بخوانید.

ایشان می‌گوید: «بیش‌تر شما فکر می‌کنید، بازیافتن بینایی یک تجربه‌ی بسیار دلپذیر است چون فردی که مدت‌ها از این توانایی محروم بوده می‌تواند به جهانی پر از رنگ، عمق، حرکت، و چهره نگاه کند و زندگی به‌تری داشته باشد. این به این خاطر است که شما فکر می‌کنید دیدن کار ساده‌ای است. در حالی که این دیدگاه غلط است. بینایی نیازمند حجم عظیمی از پردازش مغزی است که برای کسی که تازه بینا شده خیلی سخت است. پرونده‌های موجود در مورد این افراد اغلب حاوی داستان‌های غم‌انگیزی چون ترس، افسردگی، و حتی خودکشی پس از بازیافتن بینایی است.»

خام بلک‌مور از تجربه‌ی دیدارش با فردی به نام مایک می صحبت می‌کند که تازگی‌ها بینایی‌اش را به دست آورده است. در این دیدار مایک چیزهای جالبی می‌گوید. مثلن برای مایک که درک‌اش از اتوموبیل یک چیز بزرگ بود، سخت است که بفهمد چرا ماشین‌ها از بالای یک آپارتمان کوچک به‌نظر می‌رسند. یا این که پیچیدگی چهره‌ی آدم‌ها برای او قابل تصور نبود و می‌گفت وقتی چهره‌ی آدم‌ها را لمس می‌کردم به‌نظر خیلی ساده‌تر می‌رسید.

اگر وقت کردید مطلب کامل را بخوانید.

منبع: Sue Blackmore’s Weblog

مسأله‌ی مولینکس

متفرقه | نظرخواهی بسته است

من شخصن به فلسفه‌ی ادراک علاقه دارم. در این پست یک مسأله‌ی جالب رو در این باره براتون می‌گم به‌نام مسأله‌ی مولینکس (The Molyneux Problem). این مسأله رو ویلیام مولینکس، دانشمند و سیاست‌مدار ایرلندی،در قرن ۱۷ میلادی از جان لاک (John Locke) پرسید.

مسأله این هست: فرض کنید شخصی نابینای مادرزاد متولد بشه. بعد با آموزش به او یاد می‌دهیم که با لمس کردن، فرق مکعب و توپ را تشخیص بده. حالا سؤال اینه. اگر با یک عمل جراحی این فرد بینایی‌اش را به‌دست بیاره، آیا می‌تونه تنها با نگاه کردن به مکعب یا توپ اون‌ها رو از هم تشخیص بده؟

پاسخ جان لاک این بود که نمی‌شه چون بینایی و لامسه دو حس جدا هستند. نظر شما چیه؟

keep looking »