جناب افشین در سرزمین گل‌ها لطف کردند و من را به بازی آرزو دعوت کردند. من دقیق نمی‌دونم که منظور این بازی چه‌جور آرزویی هست. ولی فرض می‌کنم که منظور آرزوهای شخصی باشه. راست‌اش، من فقط یک آرزو دارم؛ این‌که تا وقتی که زنده هستم بتونم به خودم تکیه کنم و نیازمند دیگران نشوم.

و اما پنج نفر دیگر برای ادامه‌ی بازی! من نویسندگان وبلاگ‌های آواز کریسمس، کچل کفترباز، آهو، پنداره، و این روزها را دعوت می‌کنم.

دی‌شب، داشتم برای این وبلاگ یک سری زلم‌زیمبو درست می‌کردم. دیدم به یک دکمه‌ی RSS هم نیاز دارم و به‌هم‌این خاطر یکی درست کردم. آن را با اندازه‌ی بزرگ این‌جا می‌گذارم تا اگر به درد خورد، استفاده کنید.

Read more

احتمالن کتاب یک دو سه … بی‌نهایت، اثر جرج گاموف، را خوانده‌اید. جرج گاموف این کتاب را حدود ۶۰ سال پیش نوشت و زنده‌یاد احمد بی‌رشک آن را به فارسی برگرداند. جرج گاموف آن‌قدر این کتاب را ساده و روان نوشته که با وجود قدیمی بودن، هم‌چنان خواندنی است. بخش دهم این کتاب درباره‌ی حیات است. می‌خواهم قسمت کوچکی از این بخش را برای شما بنویسم.

Read more

چند وقت پیش دوست عزیز، روزبه، گفتند درباره‌ی وینگ‌لت (Winglet) هواپیما بنویسم. به احتمال زیاد قبلن وینگ‌لت را دیده‌اید؛ هم‌آن خمیدگی کوچک روبه‌بالا در نوک بال بعضی هواپیماها مثل آن‌چه در شکل زیر می‌بینید. فکر کنم وینگ‌لت را در فارسی بالک ترجمه کرده باشند. اگر اشتباه می‌کنم، ممنون می‌شوم درست‌اش را بگویید.

Read more

در وب‌گردی‌های‌ام، به «درگاه پاسخ‌گویی مسایل دینی» برخوردم. مطلبی که در این سایت توجه من را جلب کرد، نقد علامه محمدتقی جعفری بر صحبت‌های برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی، است. البته این نقد طولانی است و من تنها به یک قسمت کوچک آن که درباره‌ی برهان علیت است می‌پردازم. برتراند راسل معتقد است که با برهان علیت نمی‌شود وجود خدا را ثابت کرد و علامه جعفری استدلال راسل را نقد و درنهایت رد می‌کند.

Read more

هیچ‌وقت شده دنبال عکسی از یک چشم‌انداز طبیعی باشید ولی در اینترنت چیزی پیدا نکنید؟ برای من که زیاد پیش آمده. ولی اگر کمی حوصله کنید، خودتان می‌توانید چشم‌انداز دل‌خواه‌تان را با نرم‌افزار تراجن (Terragen) بسازید؛ مثل شکل زیر.

Read more

یک مسأله‌ی اخلاقی جالب خواندم که با کمی تغییر برای شما مطرح می‌کنم.

علی می‌خواهد به بیابان برود و برای هم‌این  یک قمقمه‌ی پر از آب تهیه می‌کند. رضا -که از علی متنفر است- داخل قمقمه‌ی او زهر می‌ریزد. در بیابان، علی با امیر برخورد می‌کند و امیر قمقمه را به خیال این که پر از آب است، می‌دزدد. علی از تشنگی می‌میرد. چه کسی قاتل اوست؟

منبع اصلی این مسأله، مقاله‌ای از مک‌لاگلین (J.A. McLaughlin) با عنوان Proximate Cause است که در سال ۱۹۲۵ نوشته شد.

دوست دارم از بحث پست قبل به یک نتیجه‌گیری کلی برسم. من برای شرکت در نظرخواهی چند دلیل داشتم که شما عزیزان تقریبن به همه‌ی آن‌ها اشاره کردید. ولی چند نکته در نظرهای شما توجه من را جلب کرد. دلیل اصل من برای شرکت در نظرخواهی، دفاع از دیدگاه‌های خودم هست. آقای پیمان می‌گویند:

«به نظر من به‌تره شرکت کنی در نظرخواهی و از نظرت دفاع کنی. مثل پایان‌نامه که هر کی نظری می‌ده و تو باید از پایان‌نامه‌ی خودت حمایت کنی.»

اگر نوشته‌ی من توضیح واضحات باشد طوری که همه با من موافق باشند که دیگر دلیلی برای شرکت در نظرخواهی نیست. ولی اگر چند نفر با من موافق نباشند، من سعی می‌کنم از نظر خودم دفاع کنم. اما ظاهرن داستان به این سادگی‌ها نیست. آقای نیما می‌گویند:

«من حس می‌کنم اینجا یه عده یه حالت ترس [...] نسبت بهت پیدا کردن و وقتی خودت نظرت رو راجع به یه چیزی می‌گی فکر می‌کنن جواب قطعی دادی و جرأت [...] ادامه دادن بحث رو ندارن [...]»

خود من هم نگران این موضوع هستم. در چند مورد دوستانی که با من اختلاف نظر داشتند و من با آن‌ها بحث کردم، از من معذرت خواستند. در حالی که این دوستان حرف بدی نزده بودند که نیازمند معذرت‌خواهی باشد؛ فقط با من مخالف بودند. راست‌اش نمی‌دانم در این باره چه می‌شود کرد. مثلن آقای امیر می‌گویند:

«[...] درست نیست نظرت حالت اجبار داشته باشه. آخه الآن شما در موضع قدرتی و خواننده‌ها در سطح پایین‌تر. پس عقل سلیم به نظر من حکم می‌کنه که اگه نظری هم می‌دید صرفن حالت نظر باشه و نه اعمال قدرت.»

خب در این که من در این وبلاگ در موضع قوی‌تر هستم، شکی نیست. ولی من چه‌طور می‌توانم اعمال قدرت کنم؟ از دو راه:

  1. کامنت‌های مخالف را سانسور کنم و مسئولیت آن را هم به عهده بگیرم.
  2. به خاطر برخورد نامناسب از طرف من و یا جو منفی وبلاگ، کسانی که مخالف هستند به‌کلی از نظر دادن صرف‌نظر کنند.

خودتان به‌تر می‌دانید که من تا حالا از مورد اول استفاده نکرده‌ام. ولی پرهیز از مورد دوم اصلن کار ساده‌ای نیست. من خودم در بعضی وبلاگ‌ها کامنت نمی‌گذارم چون حس می‌کنم نویسنده‌ی وبلاگ خودبزرگ‌بین است و به نظر خوانندگان اهمیت نمی‌دهد؛ به زبان خودمانی «خودش را می‌گیرد». از کجا معلوم دیگران درباره‌ی من چنین نظری نداشته باشند؟ قضاوت‌اش سخت است ولی می‌شود تا حدی از آن پرهیز کرد.

اول این که سعی می‌کنم همه‌ی نظرها را با دقت بخوانم و فوری به آن‌ها جواب ندهم تا وقت کافی برای فهمیدن‌شان داشته باشم. هم‌چنین، سعی می‌کنم در نظرخواهی بحث‌ها را به فرد نظردهنده تقلیل ندهم و اصطلاحن از بحث‌های ad hominem پرهیز کنم. دیگر این که سعی می‌کنم برای بحث‌ها تا حدی که عقل‌ام می‌رسد دلیل بیاورم. بنابراین نمی‌گویم که چون فلان مدرک دانش‌گاهی را دارم و یا چون آینشتاین فلان حرف را زده است، پس درست می‌گویم. با این همه، چیزهایی هست که از کنترل من خارج هست. مثلن نمی‌دانم تأثیر زبانی که در نوشتن وبلاگ استفاده می‌کنم و یا موضوعاتی که انتخاب می‌کنم بر خواننده چه هست.

می‌خواهم نتیجه بگیرم که اگر به هر دلیلی احساس کردید حرف من نامفهوم و یا اصولن چرت‌وپرت است، لطفن در نظرخواهی بگویید. این تنها راهی است که می‌توانید من را از اشتباه درآورید. اگر به هر دلیلی از این کار صرف‌نظر کنید، شانسی برای فهم حرف هم‌دیگر نخواهیم داشت. ببخشید که طولانی شد.

چند وقت پیش، دوستی یک ای‌میل برای من فرستادند که قسمتی از متن‌اش این بود:

من همیشه وبلاگ‌ات رو می‌خونم و البته چند تا گله هم داشتم. فکر می‌کنم به‌تره خودتون نظرتون رو راجع‌به کامنت بقیه ندید. آخه یک جور حالت بایکوت و وتو داره و نظرتون رو تحمیل می‌کنید. به هر حال موفق باشید.

من اغلب سعی کرده‌ام که خودم هم در نظرخواهی شرکت کنم. ولی بعد از خواندن این ای‌میل کمی به این موضوع فکر کردم. شاید جواب‌های من در نظرخواهی نوعی تحمیل نظر شخصی باشد. به هم‌این خاطر، می‌خواستم نظر شما را بدانم.

به نظر شما، آیا خوب است که نویسنده‌ی یک وبلاگ در نظرخواهی وبلاگ‌اش شرکت کند؟

فکر می‌کنم نوشته‌ی قبلی من درباره‌ی انسان به اندازه‌ی کافی روشن نبود. به همین خاطر بعضی دوستان ایرادهایی گرفتند. در این پست می‌خواهم با یک مثال منظورم را بگویم. برای ادامه‌ی بحث، من فرض می‌کنم که شما با بازی زندگی کانوی (Convay’s Game of Life) آشنا هستید. اگر درباره‌ی این بازی چیزی نشنیده‌اید، می‌توانید این نوشته‌ی وبلاگ کارپه‌دی‌یم را بخوانید. خب، فکر کنم حالا همه آماده باشیم برای ادامه‌ی بحث.

در بازی زندگی، ما تنها شرایط اولیه را تنظیم می‌کنیم. یعنی یک سری سلول را روشن می‌کنیم. ادامه‌ی کار بر عهده‌ی قوانین بازی است. یکی از سناریوهای جالب در بازی زندگی، تفنگ گاسپر (Gusper’s Gun) است. پویانمایی زیر این سناریو را نشان می‌دهد. کل این پویانمایی براساس همان سه قانون ساده‌ی بازی به دست آمده است.

حالا به قسمت مهم کار می‌رسیم. بیایید برای یک لحظه فرض کنیم که آن دو موجود بالای تصویر که مدام به چپ و راست حرکت می‌کنند، یک جفت نر و ماده هستند. آن موجودات کوچکی هم که به سمت گوشه‌ی پایین و راست تصویر در حرکت‌اند هم بچه‌های آن‌ها هستند. همان‌طور که می‌بینید، هر بار که جفت نر و ماده با هم برخورد می‌کنند یک بچه به وجود می‌آید.

برای ما که از دور به این پویانمایی نگاه می‌کنیم، بازی زندگی تبدیل می‌شود به تولید مثل یک جفت نر و ماده. ولی واقعیت این است که تنها یک سری نقطه در این تصویر در حال روشن و خاموش شدن است. به نظر شما کدام یکی مهم‌تر است؟ نقطه‌هایی که روشن و خاموش می‌شوند و یا جفتی که مشغول تولید مثل است؟ جواب خیلی سخت نیست.

بازی زندگی تنها یک سری نقطه‌ی روشن و خاموش است. از این دیدگاه، چیزهایی مثل جفت نر و ماده و تولید مثل بی‌معنی است. ولی یک نقطه به‌خودی‌خود در این بازی دوام نمی‌آورد و به سرعت نابود می‌شود. در عوض، اگر تعدادی نقطه به صورت موجودات نر و ماده در کنار هم قرار گیرند، یک الگوی منظم و پایدار پدید می‌آید. بنابراین خیلی مهم است که نقطه‌ها به‌صورت خاصی کنار هم قرار بگیرند.

نقش ژن‌ها در بدن انسان -با مقدار زیادی ساده‌سازی- شبیه نقش قانون‌ها در بازی زندگی است. نقش مواد سازنده‌ی بدن هم شبیه نقش نقطه‌ها است. این ژن‌ها هستند که فرآیند تغییر و تحول را در بدن موجودات زنده کنترل می‌کنند. ولی اگر موجود زنده‌ای وجود نداشته باشد، این ژن‌ها هم به درد چیزی نمی‌خورند.

اما آیا این تصویر کامل است؟ یکی از دوستان در نظرخواهی پست قبل گفتند که شاید این تنها بخشی از کل واقعیت باشد. شاید! ولی اگر این‌طور باشد، باید شاهد موجوداتی باشیم که با قوانین شناخته شده امکان ظهور نداشته باشند. در بازی زندگی به این نوع موجودات الگوی باغ عدن (Garden of Eden pattern) گفته می‌شود. در بازی زندگی چنین موجوداتی شانس ظهور ندارند. باید صبر کنیم ببینیم که آیا در دنیای ما هم هم‌این‌طور است یا نه. تا حالا که کسی الگوهای باغ عدن را در دنیای ما ندیده است.

منبع عکس: Wikipedia

keep looking »