ام‌روز، یک خبر امیدوارکننده دیدم درباره‌ی یک موتور جست‌وجوی متن‌باز. جیمی ویلز، بنیان‌گذار ویکی‌پدیا، در یک کنفرانس گفته که می‌خواهد یک موتور جست‌وجوی متن‌باز و توزیع شده راه بیندازد. بگذارید کمی دقیق‌تر بگویم.

مشکل موتورهای جست‌وجوی فعلی مثل گوگل و یاهو این است که از تکنولوژی انحصاری و محرمانه استفاده می‌کنند. این موضوع باعث می‌شود که این شرکت‌ها بتوانند دست به انواع کثافت‌کاری‌ها بزنند؛ مثلن گوگل در چین بعضی مطالب را سانسور می‌کند. اما درست کردن یک موتور جست‌وجوی متن‌باز آن‌قدر هم آسان نیست. یک مشکل بزرگ ایندکس کردن صفحات وب است.

روش کار موتورهای جست‌وجو این است که با استفاده از برنامه‌ای به نام Crawler به صفحات وب سرکشی می‌کنند و اگر صفحه تغییری کرده بود آن را ذخیره می‌کنند. این کار نیاز به امکانات سخت‌افزاری زیادی دارد که در دست‌رس پروژه‌های متن‌باز و آزاد نیست. اما برای این مشکل هم یک راه حل وجود دارد.

یک راه حل این است که افراد داوطلب Crawler را روی کامپیوتر شخصی‌شان دانلود و نصب کنند و مقداری از توان محاسباتی خود را در اختیار پروژه قرار دهند؛ چیزی شبیه پروژه‌ی «ستی در خانه». با این کار عمل جست‌وجو به‌صورت توزیع‌شده رو تعداد زیادی کامپیوتر انجام می‌شود.

این Crawler هم‌این حالا مشغول کار است و اگر شما هم دوست داشته باشید می‌توانید آن را روی ماشین‌تان نصب کنید.

تکمیلی: جناب لوکادیوم هم یک پست در این باره نوشته‌اند.

این روزها در وب‌گردی‌های‌ام، خیلی جاها را که نگاه می‌کنم درباره‌ی توقیف فیلم سنتوری نوشته‌اند. من که فیلم را ندیده‌ام و نمی‌دانم درباره‌ی چیست، ولی دوست دارم درباره‌ی تنها دو فیلمی که از آقای مهرجویی دیده‌ام بنویسم: اجاره‌نشین‌ها و پری.

اجاره‌نشین‌ها را وقتی خیلی بچه بودم دیدم و خوب همه‌اش خنده و شادمانی بود و کلی خندیدم. اما تجربه‌ی دیدن پری چیز دیگری بود.

پری را در سال‌های دانشجویی در تله‌ویزیون دیدم، چون خسیس بودم و دل‌ام راضی نمی‌شد بابت سینما رفتن پول بدهم. در تمام مدت فیلم تلاش می‌کردم که بفهمم داستان چیست و آخر هم نفهمیدم. راست‌اش حتا معنی دیالوگ‌های فیلم را هم درست متوجه نمی‌شدم و بیش‌تر به‌نظرم مجموعه‌ای تصادفی از کلمه‌های پیچیده بود. فردای آن روز در دانش‌گاه به دوست‌ام گفتم: «عجب فیلم بی‌معنی‌ای بود!» دوست‌ام با دل‌خوری گفت: «نه، این حرف را نزن! فیلم فلسفی و سنگینی بود که به‌سادگی نمی‌شد درک‌اش کرد.»

خلاصه نفهمیدم سطح فیلم خیلی بالا بود یا سطح درک من خیلی پایین.

خواندن کتاب جدیدی را شروع کردم به نام «چرا به چیزی که باور داریم، باور داریم؟» پاراگراف‌های زیر ترجمه‌ی دو صفحه‌ی اول کتاب است. ماجرا مربوط به مقاله‌ای است که ۵۰ سال پیش چاپ شد.

کسی فکر نمی‌کرد که آقای رایت تا صبح زنده بماند. بدن او پر بود از تومورهای سرطانی، کبد و طحال‌اش بزرگ شده بود، شش‌های‌اش پر از مایع بود، و تنها می‌توانست با ماسک اکسیژن نفس بکشد. اما وقتی آقای رایت فهمید که پزشک او روی یک داروی جدید برای درمان سرطان، به‌نام کربیوزن، کار می کند، از پزشک خواهش کرد که به او دارو بدهد. آخر، رسانه‌ها می‌گفتند که این دارو ممکن است معجزه‌ای در درمان سرطان باشد. دکتر کلوپفر، پزشک معالج، با این که می‌دانست دادن دارو خلاق مقررات است به خواسته‌ی آقای رایت احترام گذاشت و مقداری دارو به او تزریق کرد. او سپس بیمارستان را برای تعطیلات آخر هفته ترک کرد با این فرض که هرگز بیمارش را نخواهد دید. اما وقتی صبح دوشنبه به بیمارستان برگشت با کمال تعجب متوجه شد که اندازه‌ی تومورهای آقای رایت نصف شده بود، چیزی که حتا با تشعشع‌درمانی هم امکان‌پذیر نبود.

دکتر کلوپفر با خودش گفت: «خدای بزرگ! آیا من عاقبت درمان سرطان را پیدا کردم؟» متأسفانه، آزمایش دارو روی بیماران دیگر بی‌اثر بود و تنها حال آقای رایت به‌تر شده بود. [...] دکتر به تزریق دارو ادامه داد و بعد از ۱۰ روز تمام نشانه‌های سرطان از بین رفت و ناپدید شد. آقای رایت با سلامت کامل به خانه برگشت.

دو ماه بعد، سازمان غذا و دارو (FDA) گزارش کرد که آزمایش‌ها با کربیوزن بی‌تأثیر بوده‌اند. آقای رایت خبر را شنید و دوباره بیمار شد. تومورها برگشتند و او دوباره در بیمارستان بستری شد. دکتر کلوپفر دیگر متقاعد شده بود که اعتقاد بیمار به اثربخشی دارو باعث به‌بود او شده بود. برای آزمایش این تئوری، او تصمیم گرفت به بیمار دروغ بگوید. دکتر به آقای رایت گفت که یک نوع اصلاح‌شده از دارو با قدرت دوبرابر ساخته شده که می‌تواند او را درمان کند. آقای رایت قبول کرد که مقداری از داروی «جدید» را دریافت کند، ولی در واقعیت، دکتر کلوپفر مقداری آب مقطر را به او تزریق کرد.

آقای رایت دوباره خوب شد و به زندگی عادی برگشت تا این که روزنامه‌ها اطلاعیه‌ای از اتحادیه‌ی پزشکی آمریکا (AMA) چاپ کردند با این مضمون که «آزمایش‌های بالینی کربیوزن در سطح کشور نشان داده که این دارو فایده‌ای برای درمان سرطان ندارد.» بعد از خواندن این خبر، آقای رایت دوباره بیمار شد، به بیمارستان برگشت و دو روز بعد درگذشت. بعد از این حادثه، دکتر کلوپفر مقاله‌ای چاپ کرد و در آن نتیجه‌گیری کرد که وقتی اعتقاد آقای رایت از بین رفت، مقاومت او در برابر بیماری هم درهم شکست.

راست‌اش نمی‌دانم داستان بالا چه‌قدر صحت دارد، ولی نویسنده‌ی کتاب می‌گوید که مورد بالا یکی معدود موارد ثبت شده و معتبر در تاریخ پزشکی است. نویسنده می‌گوید که آمار درمان‌های ناگهانی سرطان بر طبق کتاب‌های پزشکی بسیار پایین و در حد یک مورد در ۶۰هزار تا ۱۰۰هزار نفر است. من در مورد «اثر پلاسیبو» چیزهای خوانده بودم، ولی داستان بالا برای‌ام خیلی عجیب بود.

منبع اصلی:

Klopfer, B., “Psychological Variables in Human Cancer”, Journal of Projective Techniques, Vol.21, No.4, (December 1957), pp.331-340.

ام‌شب، ماجرای عجیبی را شنیدم که گفتم آن را با شما شریک شوم.

شب تا دیروقت در دانش‌گاه کار می‌کردم که یکی از نظافت‌چی‌های دانش‌گاه با جاروبرقی وارد شد تا اتاق را تمیز کند. کارش که تمام شد از من پرسید که چه کار می‌کنم. اول فکر کردم چیزی نمی‌داند و سعی کردم با زبان ساده برای‌اش توضیح دهم که روی مکانیک سیالات کار می‌کنم. بعد چیزهایی پرسید که فهمیدم حدس اولیه‌ام اشتباه بود و او هم داستان‌اش را گفت.

او ادعا می‌کرد که فوق‌لیسانس شیمی دارد ولی نتوانست کار مناسبی پیدا کند. می‌گفت که در سال ۱۹۷۴ از سری‌لانکا به کانادا آمد، بعد از چند سال به دانش‌گاه رفت و تا سال ۱۹۸۸ لیسانس و فوق‌لیسانس شیمی‌اش را گرفت. ولی وقتی درس‌اش تمام شد ۳۵ ساله بود سابقه‌ی کار مفیدی هم نداشت؛ درنتیجه، کار مناسبی پیدا نکرد و به‌عنوان نظافت‌چی شروع به کار کرد.

می‌گفت که بعضی از هم‌کلاسی‌های‌اش هم نتوانستند کار پیدا کنند و مثال هم زد. گفت فلان‌کس که ایتالیایی بود، الآن در دریاچه‌ی انتاریو کشتی تفریحی می‌راند و بهمان‌کس مجبور شد پیتزافروشی باز کند.

نمی‌دانم چیزهایی که گفت واقعیت بود یا داستان‌پردازی، ولی به‌نظر نمی‌رسید که دروغ بگوید و دلیلی هم برای این کار نداشت. راست‌اش دیده بودم که بعضی مهاجران تحصیل‌کرده مجبور به قبول کارهایی پایین‌تر از سطح تخصص‌شان شوند، ولی بیش‌تر این افراد در کشور خودشان تحصیل کرده بودند. مورد این آقا برای‌ام تازگی داشت.

به احتمال زیاد شما هم مدتی پیش چیزهایی درباره‌ی جاستین تی‌وی شنیدید. داستان این بود که فردی به نام جاستین کان یک دوربین کوچک به کلاه‌اش می‌بندد و ویدیوی آن را به‌طور زنده روی اینترنت پخش می‌کند. اکنون نزدیک چهار ماه است که این ویدیو به‌طور شبانه‌روزی و بدون وقفه در حال پخش است. حالا بیایید فرض کنیم که یک نفر از بدو تولد این کار را بکند.

اگر کسی از لحظه‌ی تولد یک دوربین به خودش ببندد و یک فیلم از کل لحظات زندگی‌اش ضبط کند، دیگر نیازی به نوشتن خاطرات ندارد. ولی مشکل این است که این فرد هیچ‌وقت فرصت نمی‌کند که همه‌ی فیلم را نگاه کند مگر این که نصف زندگی‌اش را صرف نگاه کردن فیلم نصف دیگر زندگی‌اش کند. بنابراین چاره‌ای جز خلاصه کردن فیلم‌های ضبط شده نیست. پارادکس تریسترام شاندی چیزی شبیه این مثال است.

تریسترام شاندی در اصل شخصیت خیالی یک داستان فکاهی در قرن ۱۸ میلادی است. نویسنده‌ی این داستان، لارنس استرن، آن را به‌صورت یک اتوبیوگرافی از زبان تریسترام شاندی نوشته است. ولی تریسترام شاندی به‌جای این که از زندگی‌اش بگوید، مدام از این شاخ به آن شاخ می‌پرد طوری که تازه در جلد سوم به داستان کودکی‌اش می‌رسد. برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی، از این داستان الهام می‌گیرد و پارادکس تریسترام شاندی را طرح می‌کند.

فرض کنید تریسترام شاندی در حال نوشتن یک زندگی‌نامه باشد. ولی سرعت نوشتن او آن‌قدر کم باشد که نوشتن خاطرات یک روز، یک سال طول بکشد. راسل می‌پرسد: آیا تریسترام شاندی هرگز نوشتن این زندگی‌نامه را تمام می‌کند؟ خب، احساس شهودی ما می‌گوید که نمی‌کند. ولی راسل می‌گوید که اگر تریسترام شاندی عمر جاودان داشته باشد، زندگی‌نامه را تمام می‌کند.

یکی از نتایج پارادکس تریسترام شاندی این است که هیچ سیستمی نمی‌تواند خودش را در زمان محدود به‌طور کامل توصیف کند. برای مثال فرض کنید که ما انسان‌ها بخواهیم خودمان را توصیف کنیم. مشکلی که پیش می‌آید این است که صرف‌نظر از این که توصیف چه باشد، خود توصیف محصول فکر ماست. بنابراین مجبور هستیم توصیف را هم توصیف کنیم و دچار خودارجاعی می‌شویم. مثل این می‌ماند که بخواهیم با کشیدن بند کفش خودمان را از روی زمین بلند کنیم؛ طبیعی است که نمی‌شود.

به‌طور خلاصه می‌خواهم بگویم که اگرچه دانایی ما محدودیت‌هایی دارد، این محدودیت‌ها لزومن به‌خاطر چیزهای عجیب و غریب مثل زندگی بعد از مرگ، نیروهای ذهنی، یا اثر دعا نیست. یک دلیل عمده برای محدویت دانش ما این است که ما خودمان بخشی از سیستمی هستیم که می‌خواهیم کشف‌اش کنیم.

نوشته‌ی زیر تکه‌ای از کتاب بیگانه، اثر آلبر کامو، هست:

عصر آن‌روز، ماری آمد و از من پرسید که آیا با او ازدواج می‌کنم؟ من گفتم که مشکلی نیست؛ اگر او دوست دارد، می‌توانیم ازدواج کنیم.
بعد او دوباره از من پرسید که آیا دوست‌اش دارم؟ من در جواب، مانند همیشه، گفتم که سوآل‌اش بی‌معنی یا تقریبن بی‌معنی است ولی گمان نکنم که دوست‌اش داشته باشم.
او گفت: «اگر احساس‌ات این است، چرا می‌خواهی ازدواج کنی؟»
برای‌اش توضیح دادم که این موضوع از نظر من اهمیتی ندارد، ولی اگر ازدواج او را خوش‌حال می‌کند، ما می‌توانیم بی‌درنگ ازدواج کنیم. به او یادآور شدم، که به‌هرحال پیش‌نهاد ازدواج از او بود؛ من تنها در جواب گفتم «بله».
بعد او توضیح داد که ازدواج یک موضوع جدی است و من در جواب‌اش گفتم: «نه!»
او بعد از این ساکت شد و کنج‌کاوانه به من نگاه کرد. سپس پرسید: «فرض کن یک دختر دیگر از تو خواسته بود با او ازدواج کنی –منظورم دختری است که هم‌این حسی را که به من داری، به او هم داشته باشی– آیا به او هم بله می‌گفتی؟»
[من گفتم:] «طبیعتن!»

به نظر شما چند درصد آدم‌ها مثل این جناب «بیگانه» هستند؟

اگرچه زیاد دوست ندارم این‌جا معما مطرح کنم، دوستی برای‌ام یک لینک فرستاد که حیف‌ام آمد ننویسم. معادله‌ی زیر را در نظر بگیرید:

KYOTO + KYOTO + KYOTO = TOKYO

حالا عدد n را طوری پیدا کنید که معادله‌ی بالا در پایه‌ی n برقرار باشد و هر کدام از حروف هم یک رقم در پایه‌ی n باشد. توجه کنید که حروف مختلف معرف رقم‌های مختلف است.

منبع: مسئله‌ی سوم این لینک

دارم کتابی می‌خوانم درباره‌ی نامه‌نگاری‌های آینشتاین با آدم‌های گوناگون. پاراگراف زیر بخشی از یک نامه است که آینشتاین در سال ۱۸۹۸ به خواهرش نوشت. آینشتاین آن زمان ۱۹ سال داشت و در مؤسسه‌ی تکنولوژی زوریخ درس می‌خواند.

چیزی که بیش از همه ناراحت‌ام می‌کند، وضع بد [مالی] پدر و مادر فقیرمان است. به علاوه، خیلی ناراحت‌کننده است که من، به‌عنوان یک آدم بالغ، مجبورم بی‌کار بنشینم بدون این که کاری از دست‌ام برآید. من چیزی جز یک بار اضافی بر دوش خانواده نیستم…. واقعن فکر می‌کنم به‌تر بود هرگز به دنیا نمی‌آمدم. تنها چیزی که گاهی من را حفظ می‌کند و موقع ناامیدی به آن پناه می‌برم این است که همیشه آن چه را در محدوده‌ی توان اندک‌ام بوده، انجام داده‌ام و این که در طی این سال‌ها، هرگز به خودم اجازه نداده‌ام تفریح یا سرگرمی‌ای غیر از درس داشته باشم.

مدتی بعد وضع مالی پدر و مادر کمی به‌تر می‌شود. آینشتاین یک نامه‌ی دیگر به خواهرش می‌نویسد و می‌گوید:

یک مقدار کار است که باید انجام دهم، البته نه خیلی زیاد. خب، حالا دوباره وقت دارم که یک مقدار در مناطق زیبای زوریخ دور بزنم. به علاوه، خیلی خوش‌حال‌ام که نگرانی‌های پدر و مادر تمام شده است. اگر همه مثل من زندگی می‌کردند، یقین دارم که هیچ رمان عاشقانه‌ای نوشته نمی‌شد.

منبع:

“Albert Einstein, The Human Side”, Helen Dukas and Banesh Hoffmann, Princeton University Press, 1979, pp.14-15.

یکی از گروه‌های موسیقی مورد علاقه‌ام The Smashing Pumpkins یا هم‌آن کدوهای کوبنده‌ی خودمان است. قرار است فردا، آلبوم جدید این گروه با نام سایتگایست (Zeitgeist) منتشر شود. مدتی پیش، یکی از آهنگ‌های این آلبوم با نام رطیل (Tarantula) به‌صورت انفرادی منتشر شد. من خیلی از این آهنگ خوش‌ام آمد و گفتم شاید شما هم خوش‌تان بیاید. امیدوارم این آلبوم هم مثل بقیه‌ی کارهای اسمشینگ پامپکینز خوب باشد.

تکمیلی: باید اعتراف کنم که این آهنگ را با بی‌شرمی از بیت‌تورنت پیاده کردم. برای این که بی‌خودی ژست درست‌کار بودن نگرفته باشم، لینک داونلود آهنگ را برای شما هم می‌گذارم (حجم ۳٫۷ مگابایت).

ام‌روز، ریچارد استالمن آمده بود دانش‌گاه‌مان و درباره‌ی خطرهای کپی‌رایت صحبت کرد. بعضی دانش‌جوها کامپیوترهای کیفی‌شان را بردند تا استالمن آن‌ها را امضا کند. عکس پایین یکی از هم‌این امضاهاست. برای دیدن نسخه‌ی بزرگ‌تر، روی عکس کلیک کنید.

Read more

keep looking »