هفته‌ی پیش، در رادیو زمانه مطلبی دیدم درباره‌ی یک مستند از خرید و فروش کلیه در ایران. این مستند درباره‌ی دو نفر به‌نام‌های سهیلا و مهرداد است که به‌خاطر نیاز مالی مجبور می‌شوند یکی از کلیه‌های خود را بفروشند. می‌توانید ویدیوی کامل این مستند را در یوتیوب نگاه کنید.

گمان می‌کنم ایران تنها کشوری باشد که در آن معامله‌ی کلیه به‌صورت قانونی و با نظارت دولت انجام می‌شود. سازنده‌ی این مستند، آقای نیما سروستانی، در جواب این سوآل که چرا دولت از معامله‌ی کلیه به شکل فعلی حمایت می‌کند، می‌گوید:

قبل از اینکه دولت در این کار دخالت کند، مردم کلیه‌ی خود را در اختیار فرد بیمار خانواده و یا دوستان‌شان می‌گذاشتند. اما از زمانی که دولت به فرد دهنده پول پرداخت می‌کند، دیگر هیچ کس حاضر نیست که حتا به برادرش کلیه اهدا کند. دولت، بازاری ایجاد کرده که در این بازار شخص بیمار می‌تواند کلیه خریداری کند. در نتیجه هیچ دلیلی وجود ندارد که افراد به یکدیگر کمک کنند. به هر ترتیبی که شده پولی سر هم می‌کنند و یک کلیه می‌خرند. شرایط اجتماعی و اقتصادی حاضر در ایران، فروشندگان را ده‌ها برابر خریداران کرده است.

البته حرف ایشان دقیق نیست، چون در کشورهایی که افراد به‌طور داوطلبانه کلیه‌شان را هدیه می‌کنند، سالانه هزاران نفر به‌خاطر کم‌بود کلیه می‌میرند. اما هدف من از این نوشته چیز دیگری است. راست‌اش هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم که فروش داوطلبانه‌ی کلیه زیر نظارت دولت چه اشکالی دارد.

بگذارید یک نگاهی به وضع بقیه‌ی دنیا بیندازیم. در چین، هند، و برزیل فروش کلیه ممنوع است، ولی در عوض بازار سیاه تجارت اعضا رونق دارد و فروشندگان از حقوق قانونی برخوردار نیستند. در کشورهای صنعتی که مردم پول‌دارتر هستند، کسی کلیه‌اش را نمی‌فروشد. بنابراین در بعضی کشورها مثل اسپانیا قانونی وضع کرده‌اند که پیوند اعضا بعد از مرگ نیازی به اجازه‌ی بستگان فرد فوت‌شده نداشته باشد. اما جالب‌تر از همه یک مورد در انگلیس بود. مردی که برای تهیه هزینه‌ی درمان دخترش می‌خواست کلیه‌اش را به قیمت پنجاه هزار پوند بفروشد توسط پلیس تهدید به بازداشت و محاکمه شد. به نظر شما چرا در یک کشور دموکراتیک مثل انگلیس یک فرد نباید حق فروش کلیه‌اش را داشته باشد؟

البته ممکن است بحث فقر را مطرح کنید و این که فروشندگان کلیه به‌خاطر نیاز مالی این کار را می‌کنند. من این حرف را درک می‌کنم، ولی آیا دولت یک کشور حق دارد برای کلیه‌ی شهروندان تصمیم بگیرد؟ راست‌اش را بخواهید من فکر می‌کنم که قانون پیوند کلیه در ایران یک قانون پیش‌رفته است که باید توسط کشورهای دیگر الگوبرداری شود.

عقاید ما در هجده‌سالگی تپه‌هایی هستند که از فراز آن‌ها نگاه می‌کنیم؛ در چهل و پنج‌سالگی غارهایی هستند که درون‌شان مخفی می‌شویم.

اسکات فیتزجرالد

مدتی است که دوست عزیز، جناب سعید، اصرار می‌کنند که بگویم چرا به خدا اعتقاد ندارم. نمی‌دانم اهمیت این سوآل برای بقیه‌ی دوستان چه‌قدر است، ولی چون به جناب سعید قول داده بودم، نظرم را به‌طور مختصر می‌نویسم. ولی اول باید چند نکته را روشن کنم. من قصد ندارم درباره‌ی وجود خدا بحث کنم، بل‌که می‌خواهم بگویم چرا به آن اعتقاد ندارم. درضمن، من برای بعضی ادعاهای‌ام دلیل کافی ندارم. پس کل این نوشته تنها یک نظر شخصی است.

یک زمانی بود که بود که از خودم می‌پرسیدم خدا هست یا نه؟ بعدها به این نتیجه رسیدم که بحث درباره‌ی وجود خدا بی‌هوده است و به‌تر است خودم را با آن درگیر نکنم. می‌گویم درگیر نکنم چون این‌جور بحث‌ها اغلب بی‌نتیجه هستند. اما یک سوآل: اصلن بحث درباره‌ی کدام خدا هست؟

بگذارید اول منظورم را از «خدا» توضیح دهم. آیا خدا آفریننده‌ی جهان است؟ آیا آن چیزی است که در کتاب‌های دینی نوشته‌اند؟ آیا آن موجودی است که در موقع گرفتاری و بدبختی به یادش می‌افتیم؟ یا شاید هم همه‌ی این چیزهاست. متأسفانه این تعریف‌ها مفید نیستند، چون برداشت هرکس از مفهوم خدا متفاوت است. پس حالا چه‌کار کنیم؟

واقعیت این است که بحث درباره‌ی خدا اغلب به یک مغالطه‌ی زبانی منجر می‌شود. ممکن است ما ساعت‌ها درباره‌ی خدا بحث کنیم و آخر هم حرف هم‌دیگر را متوجه نشویم. نکته این است که واژه‌ی «خدا» اشاره به چیز مشخصی ندارد. برعکس، «خدا» آن چیزی است که ما برای خودمان تعریف می‌کنیم و به آن باور داریم. حالا کاری ندارم که این باور درست است یا غلط. سوآلی که پیش می‌آید این است که ما این تعریف را از کجا می‌آوریم؟

راست‌اش من درست نمی‌دانم که مفهوم خدا چه‌گونه در ذهن افراد شکل می‌گیرد. ولی اگر بخواهم درمورد خودم حرف بزنم، بحث‌های عقلی مربوط به خدا بیش‌تر به‌نظرم بازی با کلمات می‌رسد. بگذارید یک مثال بزنم؛ یکی از برهان‌های اثبات خدا، برهان وجودی انسلم است. برهان این است:

  • آدم نادان می‌گوید که «خدا» وجود ندارد.
  • در واقع این نادان می‌گوید: «چیزی که برتر از آن قابل تصور نیست» وجود ندارد.
  • اما اگر این «برترین چیز قابل تصور» وجود داشته باشد، از آن «برترین چیز قابل تصور» که وجود ندارد «برتر» است.
  • پس فرض آدم نادان غلط است و آن «برترین چیز قابل تصور» باید وجود داشته باشد.
  • پس «خدا» وجود دارد.

سوآل این است که «برترین چیز قابل تصور» را چه‌گونه می‌شود معنا کرد؟ از کجا می‌فهمید که دارید به «برترین چیز قابل تصور» فکر می‌کنید؟

اما بحث‌های عقلی تنها راه شکل‌گیری مفهوم خدا در ذهن آدم‌ها نیست. بعضی‌ها می‌گویند خدا را با تمام وجود احساس می‌کنند. خوب شاید این‌طور باشد و بعضی‌ها بتوانند خدا را احساس کنند. من خودم هیچ‌وقت چیزی را احساس نکردم.

یک نکته را هم در آخر بگویم. من زیاد مایل نیستم به این بحث ادامه بدهم. در نتیجه شاید به همه‌ی کامنت‌ها جواب ندهم که به‌خاطر هم‌آن جمله‌ی اسکات فیتزجرالد است. امیدوارم دوستان از من دل‌گیر نشوند.

این عکس را حدود یک ماه پیش گرفتم. برای دیدن نسخه‌ی بزرگ‌تر روی عکس کلیک کنید. ببینید چه پروانه‌ی خوش‌رنگی هست. در ضمن، این عکس کپی‌رایت ندارد و می‌توانید که هر کاری که دوست دارید با آن بکنید.

پروانه

نمی‌دانم از بحث‌های مربوط به فرآیند استانداردسازی فرمت جدید آفیس مایکروسافت باخبر هستید یا نه. ولی چون حدس می‌زنم خیلی‌ها از موضوع بی‌خبر باشند، به‌نظرم گفتن یک مقدمه‌ی کوچک بد نباشد.

ماجرا این است که دولت‌ها دارند به‌سرعت به سمت الکترونیکی شدن حرکت می‌کنند. برای مثال در هم‌این ایران خودمان، شاید تا چند وقت دیگر مجبور نباشیم برای یک کار اداری ساعت‌ها دوندگی کنیم. شاید بتوانیم کارها را آنلاین انجام دهیم و یا فرم‌های اداری را داونلود کنیم. حالا یک سوآل حقوقی پیش می‌آید. وقتی شما به سایت فلان اداره‌ی دولتی می‌روید تا یک فرم را داونلود کنید، فرمت آن باید چه باشد؟ PDF، HTML یا آفیس مایکروسافت؟

نکته‌ی کلیدی این است که فرمت فایل‌ها باید آزاد و استاندارد باشد، چون اگر فرمت فایل‌ها آزاد نباشد شما مجبورید یک نرم‌افزار خاص را بخرید تا فایل را باز کنید. بگذارید یک مثال بزنم. شما به سایت فلان اداره می‌روید و می‌بینید که تمام فایل‌ها با فرمت آفیس مایکروسافت است. خوب برای باز کردن این فایل‌ها یا باید آفیس مایکروسافت را بخرید یا این که یک نسخه‌ی دزدی آن را نصب کنید. هر دوی این کارها برای شما محدودیت ایجاد می‌کند، ولی خدمات دولتی باید در دست‌رس همه باشد. پس راه حل چیست؟

راه حلی که خیلی از دولت‌ها برگزیده‌اند حرکت به‌سوی استانداردهای آزاد است. وقتی فرمتی استاندارد و آزاد باشد، هر کس می‌تواند یک نرم‌افزار برای آن بنویسد. برای مثال، فرمت ODF که در اوپن آفیس استفاده می‌شود پارسال مراحل استانداردسازی را به پایان برد و به عنوان یک استاندارد ISO منتشر شد. ولی فرمت OOXML که در آفیس ۲۰۰۷ مایکروسافت استفاده می‌شود، هنوز در مرحله‌ی بررسی است و نتوانسته گواهی ISO را دریافت کند. اگر OOXML نتواند گواهی ISO را بگیرد، بازار آفیس مایکروسافت هم با خطر روبه‌رو می‌شود.

حدود ۱۰ روز پیش، دور اول رأی‌گیری برای فرمت آفیس مایکروسافت تمام شد. در این رأی‌گیری مؤسسه‌های استاندارد ۷۷ کشور از جمله ایران شرکت کردند. نتیجه ۵۱ رأی مثبت، ۱۸رأی منفی، و ۱۸ رأی ممتنع بود. رأی مؤسسه‌ی استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران، ISIRI، به عنوان یکی از اعضای اصلی منفی بود. کشورهایی که تا حالا با استاندارد شدن فرمت مایکروسافت مخالفت کرده‌اند، این‌ها هستند: برزیل، کانادا، چین، جمهوری چک، دانمارک، اکوادور، فرانسه، هند، ایران، ایرلند، ژاپن، کره‌ی جنوبی، نیوزیلند، نروژ، فیلیپین، آفریقای جنوبی، تایلند، و بریتانیا. می‌توانید وضعیت کشورها را در این نقشه ببینید.

مؤسسه‌ی استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران در یک گزارش هشت صفحه‌ای لیست بلندی درست کرده است از اشکالات و توصیه‌های فنی. برای مثال این‌ها را ببینید:

  • این فرمت از شنبه به عنوان اولین روز هفته پشتیبانی نمی‌کند. شنبه در بسیاری از کشورهای اسلامی از جمله ایران روز اول هفته است.
  • این فرمت از تقویم ایرانی پشتیبانی نمی‌کند. این تقویم در ایران و افغانستان استفاده می‌شود.
  • با توجه به این که خیلی از قسمت‌های این فرمت دارای حق ثبت مایکروسافت است، تولیدکنندگان نرم‌افزار در ایران نمی‌توانند از آن‌ها استفاده کنند. این مشکل به‌خاطر تحریم‌های یک‌جانبه‌ی ایالات متحد در مورد ایران است.

من خیلی خوش‌حال شدم که مؤسسه‌ی استاندارد ایران سعی کرده که از حقوق کاربران ایرانی دفاع کند. البته راست‌اش را بخواهید فکر می‌کنم باید بیش‌تر از آقای روزبه پورنادر ممنون باشیم.

هیچ می‌دانستید خیلی از ماشین‌های جدید چیزی شبیه جعبه‌ی سیاه هواپیما دارند؟ بگذارید ماجرایی را که این چند روز به‌خاطرش به دردسر افتادم، برای‌تان بگویم.

چند روز پیش برای کاری مجبور شدم یک ماشین اجاره کنم. ماشین یک مزدا ۶ بسیار نو بود. اما موقع پارک کردن، بی‌دقتی من باعث شد که گوشه سپر ماشین به یک مانع گیر کند و آسیب ببیند. خوب من هم چون صاحب ماشین نبودم کلی دست‌پاچه شدم. البته آسیب به‌نظر چندان جدی نبود و به‌گمان‌ام تنها چند پرچ پلاستیکی شکسته بود. خلاصه مانده بودم که چه‌کار کنم.

یکی از دوستان‌ام توصیه کرد که ماشین را به‌تعمیرگاه ببرم و درست‌اش کنم. او می‌گفت که چون آسیب خیلی جدی نیست، به‌تر است به بیمه چیزی نگویم و بی‌سروصدا ماشین را درست کنم و تحویل دهم. خوش‌بختانه به حرف این دوست گوش نکردم و به شرکت اجاره‌ی ماشین و بیمه زنگ زدم و داستان را گفتم. دی‌روز شرکت کرایه‌ی ماشین صورت‌حساب تعمیر را برای‌ام فرستاد؛ هزینه‌ی تعمیر ۱۲۰۰ دلار شد. تا این‌جا کار من احمقانه به نظر می‌رسد.

اما دی‌روز یک چیز جالب را کشف کردم. خیلی از ماشین‌های جدید، از جمله مزدا ۶، سیستمی دارند به نام Event Data Recorder که به‌اختصار EDR گفته می‌شود. کار این سیستم این است که موقع هرجور تصادفی، یک سری اطلاعات را ثبت می‌کند؛ اطلاعاتی مثل سرعت، دور موتور، وضعیت فرمان، کمربند ایمنی، پدال گاز و ترمز و چیزهایی از این دست. کار این سیستم خیلی شبیه Flight Data Recorder در جعبه‌ی سیاه هواپیماست. پس اگر تصادفی رخ دهد، شرکت اجاره‌ی ماشین می‌تواند برای پیدا کردن مقصر از اطلاعات این سیستم استفاده کند.

نتیجه‌ی اخلاقی این که اگر ماشینی اجاره می‌کنید، حواس‌تان باشد که ممکن است آن ماشین EDR داشته باشد. بنابراین موقع تصادف سعی کنید دروغ نگویید چون ممکن است گندش دربیاید.