در پست قبلی پرسیده بودم که چرا هنگام هم‌زدن چای در لیوان، تفاله‌ی چای وسط لیوان جمع می‌شود. بعضی دوستان در کامنت‌های پست قبل جواب را گفتند. من در این پست جوابی را که درک‌اش برای خودم ساده‌تر بود، می‌نویسم.

جواب این مسئله به‌خاطر اصطکاک آب با کف لیوان است. وقتی چای را هم می‌زنید، سرعت چرخش آب در همه‌جای لیوان یکی نیست. سرعت چرخش آب در سطح لیوان بیش‌تر از سرعت چرخش آب در کف لیوان است، هم‌آن‌طور که شکل سمت چپ نشان می‌دهد. به‌هم‌این‌خاطر، نیروی گریز از مرکز در سطح آب قوی‌تر است و هرچه به‌طرف کف لیوان می‌رویم، نیروی گریز از مرکز ناشی از چرخش آب ضعیف می‌شود. این اختلاف باعث می‌شود که یک جریان ثانوی در لیوان درست شود. جریان ثانوی ناشی از هم زدن چای را در شکل سمت راست کشیده‌ام. هم‌آن‌طور که می‌بینید، در کف لیوان جریان آب از دیواره به سمت مرکز است. هم‌این جریان باعث می‌شود که تفاله‌ی چای در وسط لیوان جمع شود.

جریان آب داخل لیوان چای

اگر به دو شکل بالا نگاه کنید، متوجه می‌شود که ذرات آب داخل لیوان روی یک مسیر دایره‌ای ساده حرکت نمی‌کنند. ترکیب دو حرکت بالا یک مسیر مارپیچی پیچیده است.

توضیح تکمیلی: بعضی دوستان گفتند که اولین بار آینشتاین به این سوآل جواب داد. چون خودم هم کنج‌کاو بودم، با کمی جست‌جو داستان اصلی را پیدا کردم. داستان این بود که یک روز هم‌سر شرودینگر از او می‌پرسد که چرا تفاله‌ی چای در وسط فنجان جمع می‌شود. شرودینگر هرچه فکر می‌کند جواب قانع‌کننده‌ای به ذهن‌اش نمی‌رسد. مدتی بعد آینشاین به خانه‌ی آن‌ها می‌رود و شرودینگر این سوآل را برای او مطرح می‌کند. آینشتاین هم علت این پدیده را برای هم‌سر شرودینگر شرح می‌دهد. این داستان در سال ۱۹۲۶ اتفاق افتاد و کتاب Riddles in Your Teacup ماجرا را به‌تفصیل شرح می‌دهد.

بعضی پدیده‌ها در عین ساده بودن، خیلی جالب و آموزنده هستند. یکی از این پدیده‌های جالب، هم زدن چای داخل لیوان هست. بگذارید بگویم چه‌چیز این پدیده جالب هست.

دفعه‌ی بعد که خواستید چای بخورید، اول به تفاله‌های کف لیوان نگاه کنید. تفاله‌ی چای روی کف لیوان جمع می‌شود چون از آب سنگین‌تر است. حالا با قاشق چای را هم بزنید. تفاله‌ی چای در وسط لیوان جمع می‌شود. ولی مگر به‌خاطر نیروی گریز از مرکز ناشی از چرخش آب، تفاله نباید به‌سوی دیواره‌ی لیوان رانده شود؟

به نظر شما چرا تفاله‌ی چای همیشه موقع هم‌زدن وسط لیوان جمع می‌شود؟ من جواب‌اش را فردا می‌نویسم، ولی شما اگر نظری دارید در کامنت‌ها بگویید.

به نظر شما، فایده‌ی ازدواج –یا به‌طور کلی، فایده‌ی داشتن یک شریک در زندگی– چیست؟ من تا مدت‌ها خیال می‌کردم فایده‌ای ندارد. ولی ام‌روز، نظرم به‌کلی عوض شد.

ام‌روز دوستی را دیدم که به‌شدت بوی عرق می‌داد. من که نتوانستم به‌اش چیزی بگویم. ولی با خودم فکر کردم که اگر این فرد هم‌سر یا دوست‌دختر داشت، به‌احتمال زیاد از وضع نابه‌سامانی که دارد باخبر می‌شد.

عاقبت بعد از دو روز که سایت ریدیوهد به‌خاطر ترافیک سنگین از کار افتاده بود، موفق شدم آلبوم جدیدشان را دانلود کنم. نویسنده‌ی وبلاگ هودر قبلن در این باره نوشته بودند. در این پست، می‌خواهم بگویم که چرا کار ریدیوهد مهم است.

بگذارید اول یک مقدمه‌ی کوتاه بگویم درباره‌ی صنعت پخش موسیقی. هم‌آن‌طور که می‌دانید، کار پخش موسیقی اغلب توسط یک سری شرکت‌های بزرگ انجام می‌شود. علت این است که گروه‌های موسیقی -به‌ویژه آن‌هایی که تازه‌کار هستند- پول و امکانات لازم را برای تبلیغ و پخش موسیقی ندارند. بنابراین با یک شرکت پخش قرارداد می‌بندند و آن شرکت کارهای تبلیغاتی و پخش را انجام می‌دهد. حالا مشکل این کار کجاست؟

مشکل شرکت‌های پخش این است که هزینه‌ی تبلیغ و پخش را بر دوش هنرمند می‌گذارند. یعنی می‌گویند که چون شما شناخته‌شده نیستی، ما فعلن روی موسیقی شما سرمایه‌گذاری می‌کنیم؛ ولی تنها وقتی به شما پول می‌دهیم که هزینه‌های تبلیغ و پخش موسیقی جبران شود. مشکلی که پیش می‌آید این است که هزینه‌ها معمولن با یک آلبوم جبران نمی‌شود. به هم‌این خاطر شرکت‌های پخش موسیقی هنرمند را مجبور می‌کنند که برای چند آلبوم با آن‌ها قرارداد ببندد. داستان ریدیوهد هم چیزی شبیه این بود.

ریدیوهد وقتی که هنوز گروهی ناشناخته بود برای شش آلبوم قرارداد بست و این قرارداد تمام شد. حالا برای آلبوم هفت‌ام، آن‌ها آلبوم را روی اینترنت گذاشته‌اند و قیمتی هم برای‌اش تعیین نکرده‌اند. بنابراین شما می‌توانید برای خرید آلبوم، هر چه‌قدر که دوست دارید بپردازید. خیال‌تان هم راحت است که همه‌ی پول به خود ریدیوهد می‌رسد، نه شرکت‌های واسطه. اگر گروه‌های دیگر موسیقی هم از این کار ریدیوهد پیروی کنند بازار موسیقی دست‌خوش دگرگونی می‌شود. فعلن گروه NIN هم می‌خواهد هم‌این کار را بکند.

بر خلاف آقای درخشان که این کار ریدیوهد را «یک تجربه در شکستن قواعد بازار آزاد» می‌دانند، من فکر می‌کنم این کار نمونه‌ی خوبی از تکامل بازار آزاد است. نکته این که است که اینترنت قواعد حاکم بر بازار موسیقی را تغییر داده است.

آهنگ زیر با عنوان Jigsaw Falling into Place، نه‌امین آهنگ از آلبوم جدید ریدیوهد است.

دی‌شب، تله‌ویزیون داشت مصاحبه‌ی ریچارد کوکلینسکی را نشان می‌داد. با این که این مصاحبه را قبلن دیده بودم، خیلی دل‌ام می‌خواست که باز هم آن را ببینم. ولی متأسفانه هم‌خانه‌ای‌ام کانال را عوض کرد و من هم بی‌خیال‌اش شدم. نمی‌دانم مصاحبه‌ی ریچارد کوکلینسکی، معروف به مرد یخی، را دیده‌اید یا نه؟

ریچارد کوکلینسکی یک آدم‌کش مزدبگیر، یا به‌اصطلاح هیت‌من، بود. او به مدت سی سال به این کار مشغول بود و این طور که خودش می‌گوید، بیش از صد نفر را کشت. روش‌هایی که او برای کشتن به کار می‌برد بسیار متنوع بود. یکی از روش‌های او برای گم‌راه کردن پلیس این بود که جسد را در فریزر نگه می‌داشت و بعد از ماه‌ها یا سال‌ها آن را در یک جای پرت می‌انداخت. به هم‌این دلیل به مرد یخی معروف شد.

کوکلینسکی داستان زندگی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند که در یک خانواده‌ی فقیر به دنیا آمد. پدر و مادرش او را کتک می‌زدند. در عین حال مادرش یک کاتولیک معتقد بود که دوست داشت ریچارد با تعالیم مذهبی بزرگ شود. البته خود او می‌گوید که به هیچ کدام آن تعالیم باور نداشت. با این حال یک چیز خیلی عجیب در مصاحبه‌اش توجه من را جلب کرد. این تکه‌ای از مصاحبه است.

کوکلینسکی: «من تجربه‌ای دارم که فکر کنم باید بگویم، البته ممکن است برای عده‌ای منزجرکننده باشد. شاید هم به‌تر است آن را نگویم.»
مصاحبه‌گر: «بگو!»
کوکلینسکی: «نه، زیاد جالب نیست.»
مصاحبه‌گر: «نه، ادامه بده!»
کوکلینسکی: «یک مردی بود که التماس می‌کرد و دعا می‌خواند. او به خدا التماس می‌کرد. به او نیم ساعت وقت دادم که دعا کند تا این که شاید خدا بیاید و او را نجات دهد. او نیم ساعت وقت داشت، ولی خدا نیامد و او را نجات نداد. من هم کار را تمام کردم. کار جالبی نبود. این تنها موردی بود که فکر می‌کنم نباید انجام می‌دادم. نباید کار را به این شکل انجام می‌دادم.»

جالب هست، نه؟ توجه کنید که کوکلینسکی از کشتن آن فرد پشیمان نیست. از روش کشتن او و ماجرایی که پیش آمد ناراحت است. به‌نظر کوکلینسکی باورهای مذهبی‌اش را به‌طور کامل از دست نداده بود. ولی حدس می‌زنم اعتقاد مذهبی او آن قدر قوی نبود که او را کشتن باز دارد.

ویدیوی مصاحبه‌ی کوکلینسکی دوقسمت است که می‌توانید در گوگل‌ویدیو نگاه کنید. (قسمت اول و قسمت دوم)

درست نمی‌دانم اصطلاح «روان‌گردان» ترجمه‌ی مناسبی برای Psychedelic هست یا نه؟ ولی تازگی‌ها زیاد به این جور موسیقی‌ها گوش می‌دم. برای مثال، به آهنگ زیر گوش کنید؛ به نظر خودم چیز زیاد جالبی نیست، ولی یک مدت مدام به‌اش گوش می‌کردم. نمی‌دانم، شاید به‌خاطر فشار کار باشه :)

در ضمن اسم این آهنگ 60s eight bit color است از گروه Saelynh. می‌توانید آن را از این‌جا داونلود کنید. (حجم ۸ مگابایت، فرمت Ogg Vorbis)

فردا عصر فضا ۵۰ ساله می‌شود. خیلی هیجان‌انگیز است، نه؟ در بعدازظهر ۴ اکتبر ۱۹۵۷، اولین ماه‌واره‌ی ساخت انسان، اسپوتنیک ۱، با یک موشک قاره‌پیمای وستوک به فضا پرتاب شد. این ماه‌واره سه ماه بعد در جو زمین سوخت و از بین رفت. پرتاب اسپوتنیک آغاز یک مسابقه‌ی فضایی بین شوروی و آمریکا بود، ولی اثرات اجتماعی بسیار مهم‌تری داشت.

پرتاب اسپوتنیک باعث تعجب و ترس آمریکایی‌ها شد. دولت آیزنهاور، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، که نگران عقب ماندن آمریکا در تکنولوژی فضایی بود گزارشی تهیه کرد و در آن نتیجه‌گیری کرد که توانایی دانش‌آموزان آمریکایی در ریاضی و فیزیک کم‌تر از دانش‌آموزان روسی است. این موضوع سبب شد که دولت آمریکا در سال‌های بعد مقدار زیادی پول به دانش‌گاه‌ها تزریق کند. کشورهای دیگر هم کم‌وبیش هم‌این سیاست را در پیش گرفتند. این سیاست باعث شد که تعداد دانش‌آموخته‌های رشته‌های علوم پایه و فنی زیاد شود. این افراد نه تنها باعث پیش‌رفت تکنولوژی فضایی شدند، که خیلی چیزهای دیگر را هم دگرگون کردند. البته اسپوتنیک تنها عامل سرمایه‌گذاری روی دانش و تکنولوژی نبود، ولی بدون شک عامل بسیار مهمی بود.

روز بعد از پرتاب اسپوتنیک، نیویورک‌تایمز گزارشی در این باره منتشر کرد. می‌توانید گزارش نیویورک‌تایمز را این‌جا بخوانید.