ام‌روز، به سخن‌رانی یک کوه‌نورد حرفه‌ای رفتم. این کوه‌نورد که آقایی به‌نظر چهل‌ساله بود، حرف‌های خیلی جالبی درباره‌ی کوه‌نوردی و صعود به قله‌های مرتفع می‌زد. ایشان خودش تا حالا دو بار، در سال‌های ۱۹۹۴ و ۲۰۰۲، به اورست صعود کرده بود و می‌گفت که دارد برنامه‌ریزی می‌کند تا سال دیگر به لوتسه برود. البته پدر ایشان هم کوه‌نورد بود و ۴۵ سال پیش اورست را فتح کرده بود.

اورست اولین بار در سال ۱۹۵۳ توسط یک نیوزیلندی به‌نام ادموند هیلاری و یک نپالی به‌نام تنزینگ نورگی فتح شد. ولی اولین گروه آمریکایی در سال ۱۹۶۳ اورست را فتح کرد. این گروه آمریکایی شامل پنج نفر بود که یکی از آن‌ها، به‌نام بری بیشاپ (Barry Bishop)، پدر سخن‌ران ام‌روز بود. این آقا می‌گفت که پدرش در آن صعود همه‌ی انگشت‌های پای‌اش را به‌خاطر یخ‌زدگی از دست داد.

این سخن‌ران حرف‌های خیلی جالبی درباره‌ی ارتفاع بالا می‌زد. مثلن یک عکس نشان داد که در کمپ چهارم در مسیر اورست و در ارتفاع ۸۰۰۰ متری گرفته شده بود. بعد گفت که در آن ارتفاع همه چیز خیلی ساکت است و تنها از دور صدایی شبیه قطار شنیده می‌شود که صدای جت‌استریم است. جت‌استریم یک تونل پرسرعت باد در ارتفاعات بالاست و در بیش‌تر اوقات سال، اورست درست درون جت‌استریم قرار می‌گیرد. سرعت باد درون جت‌استریم چیزی نزدیک ۲۰۰ کیلومتر بر ساعت است و به هم‌این‌خاطر امکان صعود به اورست وجود ندارد. ولی در اردی‌بهشت، که بادهای موسمی از سمت اقیانوس هند به طرف آسیا می‌آیند و جت‌استریم را اندکی به‌سمت شمال هل می‌دهند، کوهنوردان چیزی در حدود یک ماه فرصت دارند تا خودشان را قله برسانند.

این آقا عکس‌های خیلی جالبی هم نشان داد. چند عکس از کوه‌نوردانی نشان داد که به شکل‌های مختلف در حین صعود کشته شده‌بودند. یک مقدار هم درباره‌ی پاک‌سازی مسیر اورست از آشغال‌های کوه‌نوردان قبلی حرف زد و این که پروژه‌هایی را پیاده کرده‌اند که این آشغال‌ها جمع‌آوری شود.

یکی از چیزهای جالب دیگری که ایشان می‌گفت موضوع فشار روانی در کوه بود. ایشان می‌گفت که در این جور سفرها توافق جمعی فایده‌ای ندارد و باید یک نفرکه تجربه‌ی بیش‌تری دارد به‌عنوان رئیس تصمیم‌گیری کند.

در مدت سخن‌رانی، چیزی که برای من سوآل بود این بود که واقعن چرا یک نفر باید این‌همه برای بالا رفتن از یک قله و پایین آمدن از آن زحمت بکشد. خوش‌بختانه این آقای سخن‌ران خودش این بحث را پیش کشید و گفت دلیل اصلی لذت این کار است. ایشان می‌گفت که در کوه‌نوردی مثل بعضی کارهای دیگر موفقیت نسبی وجود ندارد؛ آدم یا موفق می‌شود یا می‌میرد. بعد هم گفت که اصولن نمی‌شود یک کوه‌نورد شکست‌خورده را برای سخن‌رانی آورد، چون دیگر وجود ندارد.

در کانادا قانونی هست که شبکه‌های رادیویی را مجبور می‌کند دست‌کم ۳۰ درصد وقت‌شان -یا یک چیزی در هم‌این مایه‌ها- را به موزیک کانادایی اختصاص دهند. منظور از موزیک کانادایی هم موزیکی است که در کانادا ساخته شده باشد و یا سازنده‌ی آن کانادایی باشد. نتیجه این قانون چیست؟ نتیجه این است که وقتی یک آهنگ کانادایی معروف می‌شود، آن را روزی ۵۰ بار از رادیو پخش می‌کنند.

یکی از آهنگ‌هایی که در چند ماه اخیر روزی ۵۰ بار از رادیو پخش شد آهنگ فلج‌کننده (Paralyzer) از گروه Finger Eleven بود. این آهنگ با این که هشت ماه پیش به بازار آمد، در این هفته به رده‌ی ده‌ام آهنگ‌های محبوب در لیست بیلبورد رسید. من این آهنگ را دوست دارم. گفتم شاید شما هم ازش بدتان نیاید.

slippery

یکی از مغالطه‌های خیلی متداول در صحبت‌های روزمره، مغالطه‌ی شیب لغزنده است. یک مثال می‌زنم. در پست ماقبل آخر که درباره‌ی داستان ازدواج یک خواهر و برادر نوشته بودم، دوستی این کامنت را گذاشتند:

اگه دولت به اينا اجازه بده فردا چار نفر ديگه هم اين كارو مي‌كنن و قبحش مي ريزه… اون وقت ديگه امنيتي باقي مي‌مونه تو خونه؟

در واقع این دوست عزیز دارند می‌گویند که اگر دولت ازدواج برادر و خواهرها را قانونی اعلام کند، طی یک روند تدریجی امنیت خانوادگی از بین می‌رود. پس ازدواج خواهر و برادر باید ممنوع باشد. به این نوع استدلال می‌گویند مغالطه‌ی «شیب لغزنده» یا Slippery Slope.

در مغالطه‌ی شیب لغزنده، استدلال به شکل زیر است:

  • اگر «الف» رخ دهد، طی یک روند تدریجی در نهایت «ب» هم رخ می‌دهد.
  • رخ‌داد «ب» نامطلوب است.
  • پس نباید گذاشت که «الف» رخ دهد.

این استدلال فرض می‌کند که «ب» نتیجه‌ی حتمی «الف» است. درست مثل این که آدم روی یک سطح لغزنده لیز بخورد و پایین برود. متأسفانه این نوع استدلال بیش‌تر وقت‌ها اشتباه‌برانگیز است، چون برای نشان دادن درستی این استدلال باید با شواهد تجربی نشان داد که رخ‌داد «الف» به‌طور حتم منجر به رخ‌داد «ب» می‌شود. متأسفانه این شواهد تجربی اغلب غایب هستند. به‌هم‌این خاطر این استدلال اغلب تبدیل به یک مغالطه می‌شود.

مغالطه‌ی شیب لغزنده بدبختانه خیلی هم معمول است؛ آن قدر معمول که حتا در سیاست خارجی کشورها هم وجود دارد. یک مثال‌اش هم‌این غنی‌سازی اورانیوم در ایران است. ایران می‌گوید که اگر ام‌روز در برابر آمریکا کوتاه بیاید و غنی‌سازی را متوقف کند، آمریکا یک بهانه‌ی دیگر پیدا می‌کند و این روند را آن‌قدر ادامه می‌دهد تا جمهوری اسلامی را ساقط کند. پس به‌هیچ‌وجه نباید غنی‌سازی را متوقف کرد.

یک نمونه‌ی دیگر مغالطه‌ی شیب لغزنده، سیاست خارجی کشورهای غربی است. برای مثال دولت آمریکا می‌گوید که با گروه‌های تروریستی مذاکره نمی‌کند، چون مذاکره با این گروه‌ها به‌معنی به‌رسمیت شناختن آن‌هاست. اگر هم این گروه‌ها به رسمیت شناخته شوند، دیگران هم برای حل مشکلات‌شان به تروریسم روی می‌آورند و تروریسم همه‌گیر می‌شود. پس به‌هیچ وجه نباید با گروه‌های تروریستی مذاکره کرد.

در دو مثال بالا کسی دلیل محکمی برای حرف‌اش ارایه نمی‌کند. متأسفانه خیلی‌ها این نوع استدلال را به‌راحتی می‌پذیرند. به‌نظر من همه‌ی ما باید تمرین کنیم که این‌جوری آبکی استدلال نکنیم.

منبع عکس

خبر را شنیده‌اید؟ یک جوان ۲۷ ساله که محقق هوش مصنوعی است رکورد محاسبات ذهنی را شکست. الکسی لومیر توانست در ۷۲ ثانیه ریشه‌ی سیزده‌ام یک عدد ۲۰۰ رقمی را به‌طور ذهنی محاسبه کند. این زمان ۵ ثانیه به‌تر از رکورد قبلی است. البته رکورد قبلی هم مال خود این آقا بوده است.

عدد اصلی این بود:

8633234880035284361012699002231346851047
7370930755992152681390347795323097511687
1700576364808072714138332471217057631111
0855841562345802001852561285289722619610
5357173387251523920946707380414694987101

و ریشه‌ی سیزده‌ام آن هم 2397207667966701 است.

توضیح تکمیلی: جناب آرش در کامنت‌ها گفته‌اند که این آقا برای ماه‌ها به‌مدت روزی دو ساعت تمرین کرده بود تا بتواند در این رکوردگیری شرکت کند. راست‌اش من از این موضوع خبر نداشتم، ولی این خبر هم‌چنان برای من عجیب است. بگذارید توضیح دهم که چرا کار این آقا حفظ کردن محض و از روی بی‌کاری نبوده است. تعداد اعداد ۲۰۰ رقمی که ریشه‌ی سیزده‌ام صحیح داشته باشند بیش از ۴۶۹ تریلیون است. اگر این آقا هرثانیه یک عدد ۲۰۰ رقمی را حفظ کند، در مجموع باید ۱۵ میلیون سال وقت صرف کند که کل جواب‌ها را به‌خاطر بسپارد. گمان نمی‌کنم کسی بتواند در هر ثانیه یک عدد ۲۰۰ رقمی را حفظ کند و گمان نمی‌کنم کسی ۱۵ میلیون سال وقت داشته باشد.

نمی‌دانم ماجرای پاتریک و سوزان را شنیده‌اید یا نه؟ خبر مال هشت ماه پیش است، ولی من تازه دیدم‌اش. پاتریک و سوزان یک بردار و خواهر آلمانی هستند که می‌خواهند با هم ازدواج کنند، ولی قانون آلمان به‌شان چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. این زوج تا حالا چهار فرزند هم به دنیا آورده‌اند.

نکته‌ی خنده‌دار این است که پاتریک به‌خاطر رابطه‌ی جنسی با خواهرش دو سال را در زندان گذراند. راست‌اش من درک نمی‌کنم که چرا در کشوری مثل آلمان رابطه‌ی جنسی بین خواهر و برادر جرم به‌حساب می‌آید؟ به‌عبارت دیگر، ارتباط جنسی بین یک خواهر و برادر چه ربطی به دولت یک کشور دارد؟ البته این را درک می‌کنم که این نوع رابطه خطراتی دارد.

مهم‌ترین خطر رابطه‌ی جنسی بین اقوام نزدیک، نقص‌های ژنتیکی در بچه‌هایی است که به دنیا می‌آیند. این‌طور که در خبر بی‌بی‌سی نوشته، تنها ۵۰ درصد بچه‌های این‌جور ازدواج‌ها سالم به دنیا می‌آیند و بقیه دچار مشکلات ژنتیکی هستند. ولی حتا این موضوع دلیل خوبی برای زندانی کردن این افراد نیست. به‌نظر تنها کشوری که در آن ازدواج خواهر و برادرها آزاد است، سوئد است.

گزارش سی‌ان‌ان درباره‌ی پاتریک و سوزان را می‌توانید این‌جا نگاه کنید.

جناب تراموا پرسیده‌اند که وضعیت نرم‌افزارهای کاربردی روی لینوکس چه‌گونه است. راست‌اش، من هم فقط با تعداد کمی از نرم‌افزارهای روی لینوکس کار کرده‌ام. لیست زیر تقریبن همه‌ی چیزی است که می‌دانم.

آفیس: اوپن‌آفیس (OpenOffice)، کی‌آفیس (KOffice)، یا لوتوس سمفونی (Lotus Symphony)

نوشتن روی سی‌دی\دی‌وی‌دی: گنوم‌بیکر (GnomeBaker) و K3b

ویرایش تصویر: اف‌سپات (F-Spot) و گیمپ (GIMP) برای عکس‌های بیت‌مپ، اینک‌اسکیپ (Inkscape) برای شکل‌های برداری

مدل‌سازی سه‌بعدی: مایای (Maya) تحت لینوکس، بلندر (Blender 3D)

محاسبات عددی: مت‌لب (MATLAB) تحت لینوکس، گنو آکتیو (GNU Octave)، و سای‌لب (Scilab)

محاسبات جبری: متمتیکا (Mathematica) تحت لینوکس، می‌پل (Maple) تحت لینوکس، مکسیما (Maxima)

مکانیک سیالات: فلوئنت (Fluent) تحت لینوکس، انسیس سی‌اف‌اکس (ANSYS CFX) تحت لینوکس، اوپن‌فوم (OpenFOAM)

در ضمن، من از نرم‌افزارهای تخصصی رشته‌های مختلف خبر ندارم. اگر چیز مهمی به‌نظرتان رسید، ممنون می‌شوم کامنت بگذارید.

در وبلاگ‌ها و بالاترین زیاد دیده‌ام که دوستان از مجریان تله‌ویزیون سوتی می‌گیرند. ولی فکر می‌کنید فقط مجری‌های ایرانی سوتی می‌دهند؟ دی‌شب در بی‌بی‌سی برنامه‌ی کلیک (Click) را نگاه می‌کردم. این برنامه درباره‌ی انواع محصولات جدید تکنولوژیکی است. دی‌شب، این برنامه می‌خواست سیستم عامل جدید OS X، لپارد، را معرفی کند. مجری برنامه به جای تلفظ درست اسم این سیستم که «او اس تن» است گفت «او اس اکس». راست‌اش ممکن است این اشتباه زیاد مهم به‌نظر نرسد، ولی فکر کنم چنین اشتباهی در بی‌بی‌سی و آن‌هم در برنامه‌ی تخصصی کلیک کمی ضایع باشه.

تا حالا چیزی درباره‌ی سوانت‌ها (Savants) شنیده‌اید؟ سوانت‌ها آدم‌‌هایی هستند که در یک زمینه‌ی خاص توانایی ذهنی بسیار بالایی دارند. برای مثال، ممکن است حافظه‌ی قوی‌ای داشته باشند و یا بتوانند محاسبات عددی حجیم را به‌صورت ذهنی انجام دهند. البته سوانت‌ها لزومن نابغه نیستند؛ یعنی ممکن است ضریب هوشی عمومی آن‌ها بالا نباشد و یا حتا پایین باشد. متأسفانه، این توانایی سوانت‌ها بدون هزینه به‌دست نمی‌آید. سوانت‌ها اغلب دچار اوتیسم و حتا گاهی ناتوانی شدید ذهنی هستند. ظاهرن در مغز سوانت‌ها، قسمت بزرگ‌تری از مغز درگیر یک وظیفه‌ی خاص می‌شود.

سوانت‌ها اغلب به‌طور مادرزادی این توانایی‌ها را دارند. یک مورد خیلی معروف سولومون شِرِشِوسکی، روزنامه‌نگار روس، بود. این روزنامه‌نگار هروقت برای تهیه خبر می‌رفت، با خودش قلم و کاغذ نمی‌برد. دلیل‌اش هم این بود که با یک بار شنیدن، همه چیز را به‌خاطر می‌سپرد. بعدها الکساندر لوریا، روان‌شناس روس، به‌مدت سی سال روی شرشوسکی تحقیق کرد و کتاب «ذهن یک نیمونیست» را نوشت.

اما همه‌ی سوانت‌ها مادرزاد این‌طور نیستند. یک نمونه‌اش اورلاندو سِرِل است. این فرد وقتی ده ساله بود، سال 1979، داشت بیسبال بازی می‌کرد که توپ به سرش خورد. البته او به پدر و مادرش چیزی نگفت و دکتر هم نرفت. او تا مدت‌ها سردرد داشت تا این که بعد از مدتی متوجه یک توانایی عجیب در خود شد. اورلاندو متوجه شد که از وقتی که توپ به سرش خورد، می‌تواند وضعیت هوای تمام روزهای سال را به خاطر بیاورد و در عین حال بگوید که در آن روز خاص داشت چه‌کار می‌کرد.

این طور که می‌گویند، در دنیا چیزی نزدیک ۵۰ سوانت وجود دارد. کسی نمی‌داند که داخل مغز این افراد چه می‌گذرد، ولی به‌ظاهر مغز این افراد فرق زیادی با مغز بقیه‌ی ما ندارد. حالا فکرش را بکنید. ممکن است روزی برسد که ما بتوانیم با اندکی دست‌کاری توانایی مغزمان را در رشته‌ای که دوست داریم تقویت کنیم. خیلی خوب است، نه؟ البته این ایده مال الن اسنایدر، فیزیک‌پیشه‌ی دانش‌گاه سیدنی استرالیا، است.

تکمیلی: این نوشته‌ی وبلاگ روزانه‌های باستیل را هم بخوانید.