بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

  1. ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به‌شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسئولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‌شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
  2. ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری مجدد انتخابات هستیم.
  3. حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

توضیح تکمیلی: احتمالن حدس زده‌اید که این متن را من ننوشته‌ام چون وبلاگ‌نویس‌های زیاد دیگری هم این متن را در وبلاگ‌شان قرار داده‌اند. من تقریبن با همه‌ی نکات مطرح‌شده در این متن موافق‌ام. ولی چون این متن را در وبلاگ‌ام قرار داده‌ام، می‌خواهم تنها یک نکته‌ی کوچک را روشن کنم. من شخصن از ابطال نتایج انتخابات استقبال می‌کنم، ولی به‌نظر می‌آید که در شرایط فعلی هزینه‌ی این کار برای جامعه زیاد است. به‌گمان من، همه‌ی ما باید به این موضوع فکر کنیم که اگر (احتمال این اگر زیاد است) شورای نگهبان نتایج انتخابات را باطل نکرد، در آینده چه می‌توان کرد.

یادم می‌آید که یک روز عصر، قبل از این‌که مارکوس تصمیم به رها کردن دانش‌گاه بگیرد، با هم در کتاب‌خانه نشسته بودیم. یک دانش‌جوی ایرانی، که چشمی مصنوعی و موهایی کم‌پشت داشت، آن‌طرف میز روبه‌روی ما نشسته بود و متوجه شده بود که مارکوس مشغول خواندن کتابی درباره‌ی اقتصاد برده‌داری است. اگرچه انحراف چشم‌های آن دانش‌جوی ایرانی چهره‌ای خصمانه به او داده بود، رفتارش دوستانه و هم‌راه با کنج‌کاوی بود. او درنهایت روی میز خم شد و از مارکوس درباره‌ی کتاب پرسید. آن مرد پرسید «لطفن به من بگو چه‌طور چیزی مثل برده‌داری توانست این همه سال دوام بیاورد؟»
مارکوس جواب داد «سفیدپوست‌ها ما را به‌چشم انسان نمی‌بینند. به هم‌این سادگی. بیش‌تر آن‌ها هنوز هم هم‌این جورند.»
«آره، می‌دونم. ولی منظور من از سوآل‌ام این بود که چرا سیاه‌پوست‌ها نجنگیدند؟»
«آن‌ها جنگیدند. نت ترنر،دنمارک وسی»
آن دانش‌جوی ایرانی حرف‌اش را قطع کرد «شورش برده‌ها، بله چیزهای درباره‌شان خوانده‌ام. آن‌ها بسیار شجاع بودند. ولی خودتان می‌دانید که تعدادشان اندک بود. اگر من برده بودم، با دیدن کارهایی که این مردم با هم‌سر و فرزندان‌ام می‌کنند، خب … احتمالن مرگ را ترجیح می‌دادم. این چیزی است که نمی‌فهمم. چرا این همه مرد تا لحظه‌ی مرگ نجنگیدند؟»
به مارکوس نگاه کردم و منتظر شدم جواب دهد. اما او ساکت ماند، با چهره‌ای بیش‌تر بی‌تفاوت تا عصبانی، و چشمانی خیره به میز. ساکت ماندن او مرا گیج کرد. اما بعد از لحظه‌ای درنگ من حمله را آغاز کردم و از آن ایرانی پرسیدم که آیا هرگز چیزی درباره‌ی هزاران نفری که قبل از رسیدن به آمریکا خودشان را از کشتی به دریای پر از کوسه پرت کرده‌اند، شنیده است؟ از او پرسیدم که اگر کشتی به ساحل می‌رسید و مرگ این افراد تنها رنج و سختی هم‌سر و فرزندان‌شان زیاد می‌کرد، آیا باز هم به فکر طغیان می‌افتادند؟ آیا هم‌کاری بعضی از برده‌ها فرقی داشت با سکوت و کنار کشیدن بعضی ایرانیان در مقابل قتل و شکنجه‌ی مخالفان شاه توسط اوباش ساواک؟ چه‌گونه می‌توانیم درباره ی دیگران قضاوت کنیم وقتی هنوز جای آن‌ها نبوده‌ایم؟

این نوشته از فصل شش‌ام کتاب Dreams from My Father اثر باراک اوباما بود.

من رسمن بابت دو پست قبلی‌ام معذرت‌خواهی می‌کنم و دیگه به کامنت‌های اون دو پست جواب نمی‌دم و دیگه چیزی هم درباره‌ی انتخابات (؟) نمی‌نویسم. تحلیل آماری انتخابات تنها یک شوخی بی‌مزه بود. آقای کامران دانش‌جو، که بر خلاف اسم طاغوتی‌شون ارزشی بودن خودشون رو اثبات کرده‌اند، گفته‌اند که نمی‌شود آمار صندوق‌ها را ارایه کرد.

تکمیلی: نمی‌دانم پس چرا آقای کامران دانش‌جو گفت که طبق قانون نمی‌شود نتایج صندوق به صندوق را اعلام کرد. وزارت کشور نتایج صندوق به صندوق را منتشر کرده است که خبر خوبی است.

هم‌این چند دقیقه پیش در فیس‌بوک دیدم که دوستی یک لینک از خبرگزاری انتخاب گذاشته درباره‌ی یک تحلیل آماری از انتخابات. نویسنده‌ی این تحلیل با استناد به قانون بنفورد نتیجه‌گیری کرده که احتمال تقلب در انتخابات بالای ۹۹ درصد است. متأسفانه این تحلیل یک مشکل ساده‌ی محاسباتی دارد.

طبق قانون بنفورد، احتمال این که رقم دوم از سمت چپ یک داده‌ در دنیای واقعی ۲ باشد برابر ۰٫۱۰۸۸۲ است. در انتخابات این دوره‌ی ریاست جمهوری وزارت کشور آمار ۳۶۶ شهرستان را اعلام کرد. پس احتمال این که رقم دوم از سمت چپ آرای هر کاندید ۲ باشه برابر ۴۰ هست. متأسفانه نویسنده‌ی این تحلیل آماری، این عدد را به اشتباه ۷۳ حساب کرده‌اند. هم‌این عامل باعث شده که توان دوم خی بزرگ باشد و نویسنده خیال کند که تقلبی صورت گرفته.

راست‌اش من دو روز بود که داشتم روی نتایج انتخابات و مقایسه‌ی آن‌ها با قانون بنفورد کار می‌کردم. جدا از این که چرا قانون بنفورد برای نتایج انتخابات کار می‌کند، من چیز مشکوکی در نتایج ندیدم و بعید می‌دانم بشود از این روش به نتیجه‌ی محکمی درباره‌ی تقلب رسید.

تکمیلی: خانم مریم لینکی به یک مقاله در arXiv فرستاده‌اند که توصیه می‌کنم حتمن نگاه بکنید‌اش. این مقاله آمده است و به جای استفاده از قانون بنفورد برای رقم دوم از سمت چپ، از فرم ساده‌ی قانون بنفورد برای رقم اول استفاده است. خلاصه‌ی نتیجه‌ی مقاله این است که آرای آقای کروبی مشکوک است. چرا؟ چون فراوانی ۷ به عنوان رقم اول بیش از دو انحراف معیار بیش‌تر از آنی است که باید باشد. جالب این‌جاست که من هم یک بار درباره‌ی عدد ۷ در این وبلاگ نوشته بودم. هر وقت صحبت از عدد تصادفی می‌شود، ذهن آدم به سمت ۷ متمایل می‌شود. آیا این نشان می‌دهد که یک نفر آرای آقای کروبی را دستی وارد کرده است؟ نمی‌شود با قطعیت گفت ولی سرنخ خیلی خوبی است.

خانم پانته‌آ لینک دیگری فرستاده‌اند از یک نفر در دانش‌گاه میشیگان (فرمت PDF). ایشان در مقاله‌ای نتایج انتخابات را تحلیل آماری کرده ولی در نهایت نتیجه گرفته که داده‌های موجود برای تشخیص تقلب کافی نیست. به‌نظر باید نتایج با تفکیک بیش‌تری، مثلن در حد حوزه یا صندوق، موجود باشد تا بتوان نتیجه‌ی دقیق‌تری گرفت.

این چند روز زیاد دیدم که دوستان درباره‌ی خطی بودن توزیع آرای آقایان موسوی و احمدی‌نژاد نوشته‌اند. خیلی‌ها ادعا کرده‌اند که این یک نشانه‌ی تقلب است. دیدم آقای قدوسی یادداشتی نوشته‌اند که چرا چنین چیزی لزومن به‌خاطر تقلب نیست. به نظرم استدلال ایشان کمی پیچیده آمد. فکر می‌کنم خطی بودن نمودار طبیعی باشد و استدلال آن هم نسبتن ساده است.

فرض کنید یک سکه را یک میلیون بار به هوا بیندازید. به احتمال خیلی زیاد نزدیک پانصد هزار بار شیر می‌آید و نزدیک پانصد هزار بار خط. حالا این معنی‌اش نیست که پس اگر سکه را صد بار به هوا انداخته بودید ممکن بود هر صد بار شیر بیاید. اتفاقن اگر سکه را صد بار هوا بیندازید باز هم به احتمال خیلی زیاد نزدیک پنجاه بار خط می‌آید و پنجاه بار شیر. اگر نمودار تعداد خط نسبت به تعداد شیر را بکشید، احتمالن بعد از ۱۰ بار پرتاب، نمودار به خط x=y میل می‌کند و دیگر عوض نمی‌شود. ممکن است بگویید که رأی دادن مثل شیر و خط کردن نیست. جواب این است که شمارش آرا تصادفی است و موقع خواندن اول آرای یک کاندیدا را نمی‌خوانید و بعد آرای یک کاندیدای دیگر را.

یک مثال دیگر هم بزنم؛ موقع نظرخواهی‌های قبل از انتخابات تنها چند هزار نفر مورد پرسش قرار می‌گیرند ولی نتایج اغلب دقت خوبی دارد. پس اگر چند هزار رأی تصادفی را بشماریم، نسبت رأی هر کاندیدا به نسبت کل رأی‌ها با دقت خوبی به دست می‌آید.

تنها مثال نقض برای استدلال بالا اختلاف توزیع رأی در مناطق مختلف است. احتمالن مناطق روستایی بیش‌تر متمایل به آقای احمدی‌نژاد و مناطق شهری متمایل به آقای موسوی هستند (یا مثلن در آذربایجان آقای موسوی محبوب است و در لرستان آقای کروبی). پس اگر رأی روستاها را زود بشماریم و رأی شهرها را آرام، نمودار انحنا پیدا می‌کند. طبیعتن هیچ‌کدام از بحث‌های بالا به این معنی نیست که نتیجه‌ی انتخابات درست است.

قصد نداشتم درباره‌ای انتخابات رییس جمهور چیزی بنویسم، ولی با این نتیجه‌ی عجیب و غریب دیگر نتونستم تحمل کنم. این انتخابات، جدا از نتیجه‌ی تأسف‌آورش، دست‌کم نشان داد که سیستم حکومتی ایران ظرفیت این را ندارد که خودش را اصلاح کند. فایده‌ی دیگر این انتخابات این بود که به بحث قدیمی تحریمی و غیرتحریمی پایان داد.

راست‌اش من تا حالا در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده بودم که البته افتخاری هم نیست. ولی با فجایعی که آقای احمدی‌نژاد در این چند سال به بار آورده بود با خودم گفتم که شاید شرکت در انتخابات یک مسئولیت اخلاقی در برابر کسانی باشد که دوست‌شان دارم؛ خانواده، دوستان، و بقیه‌ی مردم. از طرف دیگر با خودم گفتم که شرکت در انتخابات یک جور پشت پا زدن به اصول اخلاقی خودم هست چون من که سیستم حکومتی ایران را روش مناسبی برای اداره‌ی کشور نمی‌دانم. همین‌طور با خودم کلنجار رفتم تا دو روز پیش که نتیجه گرفتم شرکت کردن در انتخابات به‌تر از شرکت نکردن در آن است. البته به‌خاطر دوری مسافت نتوانستم رأی بدهم ولی الآن که اخبار را می‌خوانم می‌فهمم که چه‌قدر هنوز ناپخته هستم.