ام‌روز رفته بودم سینما تا فیلم (۵۰۰) روز سامر را نگاه کنم. فیلم با جمله‌ی زیر از راوی داستان شروع شد:

این داستان پسری است که با دختری آشنا می‌شود. ولی باید از هم‌این اول بدانید که این یک داستان عشقی نیست.

فیلم داستان پسری به‌نام تام (Tom) است که عاشق دختری به‌نام سامر (Summer) می‌شود. تام به عشق معتقد است اما نگاه سامر به زندگی متفاوت است و به عشق باور ندارد. این موضوع باعث سردرگمی تام می‌شود. کل داستان فیلم در ۵۰۰ روز اتفاق می‌افتد ولی داستان فیلم به‌طور خطی در زمان پیش نمی‌رود. صحنه‌های فیلم چیزهایی است که تام به یاد می‌آورد و به هم‌این خاطر مدام به جلو و عقب می‌پرد؛ درست مثل وقتی که در کاری گند می‌زنیم و بعد سعی کنیم با یادآوری خاطرات گذشته بفهمیم مشکل از کجا شروع شد. اما شاید فیلم یک خرده از این چیزی که گفتم پیچیده‌تر باشد. بگذارید با یک مثال توضیح بدم.

به احتمال زیاد همه‌ی ما این تجربه را داشته‌ایم که غریبه‌ای را جایی ببینیم، به هر دلیلی از او خوش‌مان بیاید، دل‌مان بخواهد به او سلام کنیم و با او آشنا شویم. تا این‌جا مشکلی نیست. مشکل از جایی شروع می‌شود که سعی می‌کنیم واکنش غریبه را پیش‌بینی کنیم. مثلن با خودمان می‌گوییم «ممکنه تحویل‌ام نگیره». این یکی از توانایی‌های پیچیده‌ی انسان است؛ یعنی ما نه تنها به دیگران فکر می‌کنیم بل‌که سعی می‌کنیم پیش‌بینی کنیم که آن‌ها درباره‌ی ما چه فکر می‌کنند. متأسفانه این پیش‌بینی یک مشکل اساسی دارد. مشکل این است که معمولن این پیش‌بینی را براساس پیش‌فرض‌های ذهنی خودمان انجام می‌دهیم و ممکن است نتایج خیلی پرتی بگیریم. نتیجه؟ اگر کار خراب شود مدام خودمان را ملامت می‌کنیم که چرا گند زدیم.

راست‌اش من زیاد طرف‌دار فیلم‌های رمانتیک و عاشقانه نیستم، چون به‌نظرم بیش‌ترشان مصنوعی و آب‌گوشتی هستند. اما نمی‌دانم چرا این فیلم به‌نظرم خیلی طبیعی رسید. دیالوگ‌های فیلم خیلی ساده و پیش‌پاافتاده است. بازی‌گران هم شاه‌کار خاصی نمی‌کنند. آدم خوب و بدی هم در فیلم وجود ندارد و انقلابی هم در کسی رخ نمی‌دهد. تنها نکته‌ی جالب فیلم برای من این است که شخصیت‌های داستان در یک سفر درونی‌اند. این سفر درونی به‌نظر من خیلی آشنا آمد؛ هرچند تجربیات هرکس منحصربه‌فرد است و ممکن است به‌نظر شما بیگانه برسد.

این نوشته را عمدن طولانی نوشتم تا یک پیش‌بینی جسورانه کنم. اگر حوصله کرده باشید و متن را تا این جا خوانده باشید، به احتمال زیاد از فیلم خوش‌تان می‌آید. کسانی که از فیلم خوش‌شان نیاید احتمالن در پاراگراف اول، خواندن را رها کردند. :)

چند روز پیش رفتم سینما برای دیدن فیلم ماه. ماه یک فیلم علمی‌-تخیلی بریتانیایی به کارگردانی دانکن جونز است که در آینده اتفاق می‌افتد.

خلاصه‌ی داستان این است که کم‌بود انرژی بشر را مجبور می‌کند که از رگولیت (خاک) سطح ماه هلیم۳ استخراج کند و آن را برای تولید انرژی به زمین بیاورد. مسئولیت استخراج و انتقال هلیم۳ به زمین به‌عهده‌ی شرکتی است به نام صنایع ماه (Lunar Industries). این شرکت در قسمتی از ماه که هم‌واره پشت به زمین است ایست‌گاهی ساخته و ساکنان این ایست‌گاه تنها یک نفر است به‌نام سم بل (Sam Bell) و یک ربات. سم نزدیک به سه سال است در ایست‌گاه خدمت کرده و تنها دو هفته مانده است که مأموریت‌اش تمام شود و به زمین بازگردد. بقیه‌ی ماجرا را نمی‌گویم که مزه‌ی فیلم از بین نرود.

فیلم چند مشخصه‌ی بارز دارد. یکی این که جلوه‌های تصویری فیلم بیش‌تر شبیه فیلم‌های علمی-تخیلی دهه‌های هفتاد و هشتاد است؛ یعنی اثری از جلوه‌های کامپیوتری هیجان‌انگیز در آن نیست. در عین حال فیلم با آهنگ کندی پیش می‌رود ولی به هیچ‌ وجه خسته‌کننده نیست. نمی‌توانم بگویم ماه به‌ترین فیلم علمی-تخیلی‌ای است که تا حالا دیده‌ام ولی قطعن یک فیلم تفکربرانگیز است.

اگر وقت کردید حتمن فیلم ماه را نگاه کنید. به احتمال زیاد از دیدن‌اش پشیمان نمی‌شوید.

این برنامه‌ی مت‌لب یک هزارتو (Maze) تولید می‌کند. روش استفاده از برنامه ساده است؛ کافی است عرض و ارتفاع هزارتو را به شکل mazesa(w,h) به آن بدهید. برای مثال شکل زیر را با دستور mazesa(75,75) ساختم. توجه کنیده که فرمت شکل خروجی svg که مطمئن نیستم ویندوز به‌صورت پیش‌فرض پشتیبانی کند و شاید مجبور باشید یک ابزار کمکی برای این کار دانلود کنید. نکته‌ی دیگر این که برنامه را با Octave روی لینوکس نوشتم. مطمئن نیستم با مت‌لب روی ویندوز کار کند. می‌دانم که برنامه‌ی به‌دردبخوری نیست ولی شاید برای سرگرمی بد نباشد. :)

دو هفته پیش گروه VNV Nation به تورونتو آمده بود و من هم برای دیدن کنسرت‌شان رفتم. به‌نظرم کنسرت خیلی خوبی بود و برای اجرا خیلی زحمت کشیدند. عبارت VNV در اسم این گروه مخفف عبارت Victory, not Vengeance به معنی «پیروزی، نه انتقام» است. خلاصه این موضوع باعث شد که این پست را بنویسم.

گروه VNV Nation یک آلبوم دارد به‌نام Praise the Fallen که تِرَک مقدمه‌ی آن Chosen نام دارد. ترجمه‌ی سردستی Chosen این است:

صدایی عجیب و از ته گلو آرامش شهر را می‌شکند و در بین دیوار خانه‌ها طنین‌انداز می‌شود؛ خانه‌هایی که به‌نظر مرده و متروک می‌آیند و در پشت پنجره‌های بسته‌شان، چشمانی تماشاگر فاتحانی است که طبق قانون جنگ، اکنون خدایان شهر و جان و سرنوشت مردم‌اند.

در بین خرابه‌های تاریک، آدم‌ها تسلیم هم‌آن حس ترسی می‌شوند که قهر طبیعت با آن تکان‌های ویران‌گر زمین برمی‌انگیزد؛ ترسی که خِرَد و قدرت انسان از آن گریزی ندارد.

این هم‌آن حسی است که خیلی وقت‌های دیگر هم تجربه می‌شود، وقتی که نظم امور به‌هم می‌ریزد، وقتی که امنیت از بین می‌رود، وقتی که همه‌ی آن چیزهایی که قبلن توسط قوانین بشری یا طبیعی محافظت می‌شدند، به ناگاه به‌دست نیرویی بی‌منطق و بی‌رحم می‌افتد.

زمین‌لرزه پیکر آدم‌ها را در زیر خانه‌های‌شان دفن می‌کند، طغیان رود پیکر دهقان‌ها ،گله‌های بی‌جان حیوانات، و شیروانی‌های تکه‌تکه شده را با خود می‌برد در حالی که ارتش پیروز هر آن‌چه مقاوت کند را نابود می‌کند و دیگران را به اسارت می‌گیرد، با قانون شمشیر غارت می‌کند، و با غرش توپ‌خانه از خدایَ‌ش سپاس‌گزاری می‌کند.

این‌ها همه بلاهای دهشت‌ناکی هستند که باور ما را به عدالت ابدی و ایمان ما را به حمایت الاهی و منطق انسانی، سست می‌کنند.

البته این متن در اصل از گروه VNV Nation نیست. این متن برگرفته از کتاب گلوله‌ی پیه‌ای (Boule de Suif) اثر گی دو موپاسان (Guy de Maupassant) است. متن بالا اشاره به جنگ‌های بین امپراتوری پروس و فرانسه در قرن نوزدهم دارد. نمی‌دانم چرا این متن من را یاد وضع فعلی ایران می‌اندازد. آهنگ Chosen را می‌توانید این‌جا گوش کنید.