به نظر شما آیا چیزی به نام واقعیت بیرونی وجود دارد یا این که همه چیز زاییده‌ی ذهن ماست؟ این جمله‌ی رنه دکارت را زیاد شنیده‌اید: «من فکر می‌کنم، پس هستم.» البته این جمله از بس بی‌جا استفاده شده که گاهی آدم احساس می‌کنه که این جمله چیزی بیش از یک کلیشه‌ی مهوع نیست :)). به هر حال در بحثی که می‌خوام بکنم گریزی از این کلیشه نیست.

قصد دارم در مورد یک آزمایش فکری صحبت کنم به نام مغز در مخزن (brain in a vat). حالا این مغز در مخزن یعنی چه؟

می‌دونیم که سلول‌های مغز برای زنده موندن به اکسیژن و مواد قندی نیاز دارند. سیستم گردش خون این مواد را به مغز می‌رسونه. از طرف دیگه، ارتباط مغز با دنیای بیرون از طریق رشته‌های عصبی مختلف امکان‌پذیر هست. مثلن عصب بینایی اطلاعات لازم برای دیدن را به مغز می‌فرسته. یا عصب شنوایی، ارتعاش‌های مکانیکی درون گوش را به مغز می‌فرسته و به همین ترتیب برای سایر عصب‌های حسی و حرکتی.

حالا فرض کنید یک مغز سالم را از سر یک آدم در بیاریم در یک مخزن حاوی مواد غذایی قرار بدیم طوری که دیگه به خون نیاز نداشته باشه. همین‌طور فرض کنید که ورودی‌های عصبی مغز را به یک کامپیوتر وصل کنیم و کامپیوتر را طوری برنامه‌ریزی کنیم که دقیقن سیگنال‌هایی مشابه سیگنال‌های واقعی که اعصاب به مغز می‌فرستند، تولید کند. مثلن عصب بینایی را دقیقن همان‌طور تحریک کنیم که در واقعیت توسط سلول‌های شبکیه‌ی چشم تحریک می‌شود.

با فرضیات بالا، مغز باید همان چیزهایی را درک کند که ما درک می‌کنیم. به عبارت دیگر، تصوری که در مغز ایجاد می‌شود باید همان تصوری باشد که ما داریم، در حالی که برای آن مغز چیزی به نام واقعیت وجود ندارد. همه‌ی آن چیزی که وجود دارد یک سری سیگنال الکتریکی است.

ایده‌ی فیلم ماتریس هم همین است. البته در آن فیلم نه مغز، که کل بدن در مخزن قرار داده می‌شود. ولی فرقی نمی‌کند. در نهایت مغز است که باید توسط کامپیوتر تحریک شود.

حالا فکرش را بکنید. ما دنیای بیرون را احساس می‌کنیم، ولی بر اساس بحث بالا ممکن است اصلن دنیایی وجود نداشته باشد. وقتی دکارت می‌گه من فکر می‌کنم پس هستم، معنی‌اش این می‌شه که ما یک تجربه‌ی بی‌واسطه داریم که همون دریافت ذهنی ما هست. چه دنیای خارجی وجود داشته باشه چه نداشته باشه، باید ساز و کاری وجود داشته باشه تا این دریافت ذهنی محقق بشه. پس منظور دکارت از وجود همون ساز و کاری هست که دریافت ذهنی را امکان‌پذیر می‌کنه.

حالا بگذارید یک قدم جلو بریم. فرض کنید، برنامه‌ی کامپیوتری که مغز را تحریک می‌کند عوض کنیم. مثلن کاری کنیم که به جای سیگنال‌هایی که شبیه دنیای واقعی هستند، سیگنال‌هایی از یک دنیای خیالی درست بشه. مثلن کاری کنیم که وقتی مغز تصمیم گرفت پرواز کند، واقعن از زمین بلند شود. به نظر شما آیا امکان داره که مغزهایی که با این داده‌های جدید تحریک می‌شوند، یک صورت‌بندی علمی برای خودشون درست کنند. شاید امکان داشته باشد. در واقع اگر اجازه بدیم که این مغزها برای خودشون کار کنند شاید بعد از مدتی یک چارچوب علمی متفاوت از آن‌چه ما داریم تولید کنند.

راستش در این باره می‌شه خیلی حرف زد. من بحث را کوتاه می‌کنم. فقط یک نکته بگم که دلایلی وجود داره برای این که ما یک مغز در مخزن نباشیم. خود این دلایل هم طولانی هستند و شاید در یک پست جدا نوشتم.


نظرها

نظرخواهی این نوشته بسته است.

نظرخواهی این نوشته بسته شده است.