Aug
27
امروز رفته بودم سینما تا فیلم (۵۰۰) روز سامر را نگاه کنم. فیلم با جملهی زیر از راوی داستان شروع شد:
این داستان پسری است که با دختری آشنا میشود. ولی باید از هماین اول بدانید که این یک داستان عشقی نیست.
فیلم داستان پسری بهنام تام (Tom) است که عاشق دختری بهنام سامر (Summer) میشود. تام به عشق معتقد است اما نگاه سامر به زندگی متفاوت است و به عشق باور ندارد. این موضوع باعث سردرگمی تام میشود. کل داستان فیلم در ۵۰۰ روز اتفاق میافتد ولی داستان فیلم بهطور خطی در زمان پیش نمیرود. صحنههای فیلم چیزهایی است که تام به یاد میآورد و به هماین خاطر مدام به جلو و عقب میپرد؛ درست مثل وقتی که در کاری گند میزنیم و بعد سعی کنیم با یادآوری خاطرات گذشته بفهمیم مشکل از کجا شروع شد. اما شاید فیلم یک خرده از این چیزی که گفتم پیچیدهتر باشد. بگذارید با یک مثال توضیح بدم.
به احتمال زیاد همهی ما این تجربه را داشتهایم که غریبهای را جایی ببینیم، به هر دلیلی از او خوشمان بیاید، دلمان بخواهد به او سلام کنیم و با او آشنا شویم. تا اینجا مشکلی نیست. مشکل از جایی شروع میشود که سعی میکنیم واکنش غریبه را پیشبینی کنیم. مثلن با خودمان میگوییم «ممکنه تحویلام نگیره». این یکی از تواناییهای پیچیدهی انسان است؛ یعنی ما نه تنها به دیگران فکر میکنیم بلکه سعی میکنیم پیشبینی کنیم که آنها دربارهی ما چه فکر میکنند. متأسفانه این پیشبینی یک مشکل اساسی دارد. مشکل این است که معمولن این پیشبینی را براساس پیشفرضهای ذهنی خودمان انجام میدهیم و ممکن است نتایج خیلی پرتی بگیریم. نتیجه؟ اگر کار خراب شود مدام خودمان را ملامت میکنیم که چرا گند زدیم.
راستاش من زیاد طرفدار فیلمهای رمانتیک و عاشقانه نیستم، چون بهنظرم بیشترشان مصنوعی و آبگوشتی هستند. اما نمیدانم چرا این فیلم بهنظرم خیلی طبیعی رسید. دیالوگهای فیلم خیلی ساده و پیشپاافتاده است. بازیگران هم شاهکار خاصی نمیکنند. آدم خوب و بدی هم در فیلم وجود ندارد و انقلابی هم در کسی رخ نمیدهد. تنها نکتهی جالب فیلم برای من این است که شخصیتهای داستان در یک سفر درونیاند. این سفر درونی بهنظر من خیلی آشنا آمد؛ هرچند تجربیات هرکس منحصربهفرد است و ممکن است بهنظر شما بیگانه برسد.
این نوشته را عمدن طولانی نوشتم تا یک پیشبینی جسورانه کنم. اگر حوصله کرده باشید و متن را تا این جا خوانده باشید، به احتمال زیاد از فیلم خوشتان میآید. کسانی که از فیلم خوششان نیاید احتمالن در پاراگراف اول، خواندن را رها کردند. ![]()
I like the last paragraph very much.
maybe that’s because I’m a judging person!
نامی،

من چندان از این فیلم خوشم نیومد اما تا آخر متنت رو خوندم. این پیش بینی هم اشتباه از آب در اومد!
اما یک چیز رو بگم: این متن برام خیلی جالب بود و تا حدود زیادی دیدم رو نسبت به فیلم عوض کرد. وقتی فیلم رو دیدم خیلی بدم اومد و عملا تنها تا آخر فیلم تحمل کردم (یک مقدار هم به خاطر پیش زمینهای که در مورد فیلمهای آمریکایی دارم و این که به طور پیش فرض از فیلم آمریکایی بدم مییاد). به هر حال توضیح جالبی بود که نوشته بودی و دید بهتری از فیلم به من داد!
به روزبه: این که نوشته را تا آخر خوندید لطف شما رو میرسونه
ولی خب سلیقهها و برداشتهای هر کسی فرق داره. شاید باید با احتیاط بیشتری حرف میزدم.
درود
من هم بدون اينكه موضوع فيلم توجهم را چندان جلب كند خواندن رو ادامه دادم. چون همون اول حدس زدم يه كلكي تو كارته پسره فهميده!
ترفندات داره كم كم رو ميشه! يه فكر ديگه بكن!
شادزي
تو اگه یه نوشته در مورد آبگوشت هم بنویسی، من تا آخرش میخونم. به دو دلیل، اول اینکه دوست دارم آبگوشت رو از دید ِ تو ببینم، دوم اینکه با تجربهای که از خوندن نوشتههای قبلیات دارم، حدس میزنم که در این نوشتهی آبگوشتات هم یه چیزی باشه که برام جالب، جدید، یا هیجان انگیز باشه. (ضمن اینکه حدس زدن ِ من از جنس اون حدس زدنی که توی نوشتهات بهش اشاره کردی نیست)
اما یه سوال، “تام به عشق معتقد است اما نگاه سامر به زندگی متفاوت است”، میشه یه خورده بیشتر در موردش توضیح بدی؟ یعنی نگاه سامر مثلا چطوریاست؟ اصلا اینکه تام به عشق معتقد هست، یعنی چیکار میکنه؟
راستی یه سوال در مورد نوشتهی “دیوار صوتی”
http://blog.frozenpla.net/?p=106
معمولا وقتی هواپیما به این سرعت نزدیک میشه، یه هالهای از ابر دورش شکل میگیره که فکر کنم به خاطر متراکم شدن بخار آب بین دو هوای پر فشار هست
پس چرا این اتفاق توی اون فیلم نیافتاده، علیرغم اینکه هواپیما نزدیک سطح دریا هست و باید بخار آب فراوانی اونجا باشه؟ جوابش به نظر خودم و اونطور که از خوندن سایتهای دیگه متوجه شدم، اینه که این اتفاق در نزدیکیهای سرعت صوت اتفاق میافته و وقتی هواپیما این سرعت رو پشت سر گذاشت، این اتفاق احتمالا دیگه شکل نمیگیره، توی فیلم هم همونطور که خودت گفتی، سرعتاش از سرعت صوت عبور کرده و لذا دیگه ابر مبر نمیخواددددددد
یه سوال دیگه، بروبچههایی که توی این فیلم دیده میشن (روی ناو)، فکر کنم از اون گوشیهایی که موقع بلند شدن هواپیما روی ناو میزنن، رو توی این صحنه نزدن و اصلا هم عین خیالشون نیست که صدای به این بلندی ی ی ی ی ی ی
جریان چیه؟؟؟؟
به نادی: پس دیگه حنام پیش شما رنگی نداره
به محمد: تام به عشق معتقده در این حد که میتونه وجود داره ولی چیز بیشتری نمیدونه. مثلن یک جای فیلم میگه «عشق بابانویل که نیست. وجود داره.» ولی سامر فکر میکنه که مفهومی بهنام عشق وجود نداره و دوست داره در رابطهاش با تام تعهدی نداشته باشه.
در مورد دیوار صوتی، تشکیل ابر به خاطر فشرده شدن هوا نیست؛ به خاطر منبسط شدن هوا هست. هوا اول فشرده میشه و بعد دوباره منبسط و سرد میشه که این سرد شدن باعث میعان بخار آب میشه. ولی اگر سرعت هواپیما به اندازهی کافی از سرعت صوت بیشتر باشه، موقع فشرده شدن هوا دمای اون بالا میره. در نتیجه انبساط دوباره ممکنه نتونه منجر میعان بخار آب بشه. در مورد ویدیو هم واقعن نمیدونم چرا نزدن. گمان کنم گوش رو اذیت کنه.
این نوشته دو تا اشکال داشت.
یکی این که وقتی به یه فیلم لینک میدن، به imdb میدن نه ویکیپدیا. دوم این که تو به این نوشته میگی طولانی؟
به سامان: حق با شماست. باید به imdb لینک میدادم. در مورد طولانی بودن هم نسبت به متوسط نوشتههای خودم سنجیدم.
یک راهش اینست که در موردش توی وبلاگت بنویسی!
به نظر فیلم جالبی میاد. کاش پیداش کنم و بتونم ببینمش. خلاصه اینکه خوش به حال شما که دیدیش. خوب می نویسی. یکم روی موضوعاتت تمرکز کنی بهتر از این هم می شه.