در نظرخواهی یکی پست‌های قبلی، دوستی به نام آرش این آزمایش فکری را مطرح کردند. فرض کنید هنگام تولد، تمام اعصاب حسی منتهی به مغز یک نوزاد را قطع کنیم. پس این نوزاد هیچ ارتباطی با جهان خارج نخواهد داشت. وقتی این نوزاد بزرگ شد، مغزش محتوی چه چیزی است؟ این مغز می‌تواند فکر کند یا یک توده‌ی بی‌خاصیت است؟

راستش من تخصصی درباره‌ی طرز کار مغز ندارم. ولی می‌خواهم درباره‌ی یک نکته‌ی ساده صحبت کنم که می‌تواند تا حدی راه‌گشا باشد. بگذارید ببینیم تکامل مغز از کودکی تا بزرگسالی به چه صورت است.

مغز از دو ماده‌ی خاکستری و سفید تشکیل شده است. ماده‌ی خاکستری یا کورتکس (Cortex) غشای بیرونی مغز است. کورتکس در یک انسان بالغ از ۱۰۰ میلیارد سلول عصبی یا نورون تشکیل شده است. وظیفه‌ی این قسمت یادگیری، تفکر، بینایی، و چیزهایی از این قبیل است. ماده‌ی سفید در قسمت داخلی مغز قرار دارد. ماده‌ی سفید هیچ پردازشی انجام نمی‌دهد. در واقع ماده‌ی سفید یک سری رشته‌ی عصبی است که نورون‌های کورتکس را به هم پیوند می‌دهد. به طور متوسط هر سلول کورتکس با ۱۰ هزار سلول دیگر ارتباط دارد. پس مغز ما بیش از ۵۰۰ تریلیون گره عصبی دارد. نکته دقیقن همین ۵۰۰ تریلیون گره عصبی است.

وقتی نوزاد به دنیا می‌آید تعداد اتصال‌های نورونی مغزش اندک است. مغز در حین رشد نه تنها از نظر اندازه رشد می‌کند، که این اتصال‌های عصبی هم روز‌به‌روز بیش‌تر می‌شود. حافظه، زبان، راه رفتن، بینایی، همه چیزهایی هستند که ما یاد می‌گیریم. یادگیری هم دقیقن به معنی ایجاد اتصال‌های نورونی جدید است. از این نظر، شما هر چه از مغزتان بیش‌تر استفاده کنید، تعداد این اتصال‌های عصبی بیش‌تر می‌شود. اگر مغزی هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشته باشد، این اتصال‌های عصبی شکل نمی‌گیرند. چنین مغزی فاقد توان پردازش خواهد بود. توجه به این ساز و کار مغز نتایج جالبی هم دارد.

ظرفیت مغز ما محدود است، چون تعداد نورون‌ها و اتصال‌های بین آن‌ها محدود است. اگر ما بخواهیم حافظه‌ قوی‌تر و هوش بیش‌تری داشته باشیم، مجبوریم مغز بزرگ‌تر با تعداد بیش‌تری نورون داشته باشیم. یکی از فرضیه‌های محکم درباره‌ی تکامل انسان همین است. حدود ۵ میلیون سال پیش یک جهش ژنتیکی در جد مشترک انسان و شامپانزه رخ داد که سبب شد اندازه‌ی جمجمه به مرور زمان بزرگ شود. بزرگ شدن جمجمه به بزرگ شدن مغز و باهوش شدن ما انجامید.

نکته‌ی دیگر این که اگر چیزی را در سن کم یاد نگرفتیم در بزرگی سخت می‌شود. مثلن زبان خارجی را در نظر بگیرید. چرا بچه‌ها راحت‌تر زبان یاد می‌گیرند؟ به این خاطر که مغز بچه انعطاف بیش‌تری برای تولید اتصال‌های عصبی جدید دارد. یک آزمایش معروف در این زمینه روی گربه‌ها انجام شد. پژوهش‌گران چشم یک بچه گربه را موقع تولد بستند و دیگری را باز گذاشتند. بعد که این گربه بزرگ شد، قسمتی از مغز که مسئول بینایی بود، در دو نیم‌کره‌ی مغز به طور نا متقارن رشد پیدا کرد. پس بحث بالا فقط در مورد یادگیری زبان خارجی نیست. اگر کودکی ناشنوا به دنیا بیاید، و در بزرگ‌سالی گوش او را درمان کنید، احتمالن او شنیدن را خیلی دیر و به سختی یاد می‌گیرد.

خلاصه‌ی کلام این که مغز ما در ابتدای تولد یک توده‌ی عصبی تقریبن بی‌سازمان است. این توده به مرور زمان یاد می‌گیرد که چه‌طور با دنیای خارج تعامل داشته باشد. اگر تعاملی نباشد، مغز احتمالن فاقد چیزهای بامعنی خواهد بود.


نظرها

نظرخواهی این نوشته بسته است.

نظرخواهی این نوشته بسته شده است.