من رسمن بابت دو پست قبلی‌ام معذرت‌خواهی می‌کنم و دیگه به کامنت‌های اون دو پست جواب نمی‌دم و دیگه چیزی هم درباره‌ی انتخابات (؟) نمی‌نویسم. تحلیل آماری انتخابات تنها یک شوخی بی‌مزه بود. آقای کامران دانش‌جو، که بر خلاف اسم طاغوتی‌شون ارزشی بودن خودشون رو اثبات کرده‌اند، گفته‌اند که نمی‌شود آمار صندوق‌ها را ارایه کرد.

تکمیلی: نمی‌دانم پس چرا آقای کامران دانش‌جو گفت که طبق قانون نمی‌شود نتایج صندوق به صندوق را اعلام کرد. وزارت کشور نتایج صندوق به صندوق را منتشر کرده است که خبر خوبی است.

هم‌این چند دقیقه پیش در فیس‌بوک دیدم که دوستی یک لینک از خبرگزاری انتخاب گذاشته درباره‌ی یک تحلیل آماری از انتخابات. نویسنده‌ی این تحلیل با استناد به قانون بنفورد نتیجه‌گیری کرده که احتمال تقلب در انتخابات بالای ۹۹ درصد است. متأسفانه این تحلیل یک مشکل ساده‌ی محاسباتی دارد.

طبق قانون بنفورد، احتمال این که رقم دوم از سمت چپ یک داده‌ در دنیای واقعی ۲ باشد برابر ۰٫۱۰۸۸۲ است. در انتخابات این دوره‌ی ریاست جمهوری وزارت کشور آمار ۳۶۶ شهرستان را اعلام کرد. پس احتمال این که رقم دوم از سمت چپ آرای هر کاندید ۲ باشه برابر ۴۰ هست. متأسفانه نویسنده‌ی این تحلیل آماری، این عدد را به اشتباه ۷۳ حساب کرده‌اند. هم‌این عامل باعث شده که توان دوم خی بزرگ باشد و نویسنده خیال کند که تقلبی صورت گرفته.

راست‌اش من دو روز بود که داشتم روی نتایج انتخابات و مقایسه‌ی آن‌ها با قانون بنفورد کار می‌کردم. جدا از این که چرا قانون بنفورد برای نتایج انتخابات کار می‌کند، من چیز مشکوکی در نتایج ندیدم و بعید می‌دانم بشود از این روش به نتیجه‌ی محکمی درباره‌ی تقلب رسید.

تکمیلی: خانم مریم لینکی به یک مقاله در arXiv فرستاده‌اند که توصیه می‌کنم حتمن نگاه بکنید‌اش. این مقاله آمده است و به جای استفاده از قانون بنفورد برای رقم دوم از سمت چپ، از فرم ساده‌ی قانون بنفورد برای رقم اول استفاده است. خلاصه‌ی نتیجه‌ی مقاله این است که آرای آقای کروبی مشکوک است. چرا؟ چون فراوانی ۷ به عنوان رقم اول بیش از دو انحراف معیار بیش‌تر از آنی است که باید باشد. جالب این‌جاست که من هم یک بار درباره‌ی عدد ۷ در این وبلاگ نوشته بودم. هر وقت صحبت از عدد تصادفی می‌شود، ذهن آدم به سمت ۷ متمایل می‌شود. آیا این نشان می‌دهد که یک نفر آرای آقای کروبی را دستی وارد کرده است؟ نمی‌شود با قطعیت گفت ولی سرنخ خیلی خوبی است.

خانم پانته‌آ لینک دیگری فرستاده‌اند از یک نفر در دانش‌گاه میشیگان (فرمت PDF). ایشان در مقاله‌ای نتایج انتخابات را تحلیل آماری کرده ولی در نهایت نتیجه گرفته که داده‌های موجود برای تشخیص تقلب کافی نیست. به‌نظر باید نتایج با تفکیک بیش‌تری، مثلن در حد حوزه یا صندوق، موجود باشد تا بتوان نتیجه‌ی دقیق‌تری گرفت.

این چند روز زیاد دیدم که دوستان درباره‌ی خطی بودن توزیع آرای آقایان موسوی و احمدی‌نژاد نوشته‌اند. خیلی‌ها ادعا کرده‌اند که این یک نشانه‌ی تقلب است. دیدم آقای قدوسی یادداشتی نوشته‌اند که چرا چنین چیزی لزومن به‌خاطر تقلب نیست. به نظرم استدلال ایشان کمی پیچیده آمد. فکر می‌کنم خطی بودن نمودار طبیعی باشد و استدلال آن هم نسبتن ساده است.

فرض کنید یک سکه را یک میلیون بار به هوا بیندازید. به احتمال خیلی زیاد نزدیک پانصد هزار بار شیر می‌آید و نزدیک پانصد هزار بار خط. حالا این معنی‌اش نیست که پس اگر سکه را صد بار به هوا انداخته بودید ممکن بود هر صد بار شیر بیاید. اتفاقن اگر سکه را صد بار هوا بیندازید باز هم به احتمال خیلی زیاد نزدیک پنجاه بار خط می‌آید و پنجاه بار شیر. اگر نمودار تعداد خط نسبت به تعداد شیر را بکشید، احتمالن بعد از ۱۰ بار پرتاب، نمودار به خط x=y میل می‌کند و دیگر عوض نمی‌شود. ممکن است بگویید که رأی دادن مثل شیر و خط کردن نیست. جواب این است که شمارش آرا تصادفی است و موقع خواندن اول آرای یک کاندیدا را نمی‌خوانید و بعد آرای یک کاندیدای دیگر را.

یک مثال دیگر هم بزنم؛ موقع نظرخواهی‌های قبل از انتخابات تنها چند هزار نفر مورد پرسش قرار می‌گیرند ولی نتایج اغلب دقت خوبی دارد. پس اگر چند هزار رأی تصادفی را بشماریم، نسبت رأی هر کاندیدا به نسبت کل رأی‌ها با دقت خوبی به دست می‌آید.

تنها مثال نقض برای استدلال بالا اختلاف توزیع رأی در مناطق مختلف است. احتمالن مناطق روستایی بیش‌تر متمایل به آقای احمدی‌نژاد و مناطق شهری متمایل به آقای موسوی هستند (یا مثلن در آذربایجان آقای موسوی محبوب است و در لرستان آقای کروبی). پس اگر رأی روستاها را زود بشماریم و رأی شهرها را آرام، نمودار انحنا پیدا می‌کند. طبیعتن هیچ‌کدام از بحث‌های بالا به این معنی نیست که نتیجه‌ی انتخابات درست است.

قصد نداشتم درباره‌ای انتخابات رییس جمهور چیزی بنویسم، ولی با این نتیجه‌ی عجیب و غریب دیگر نتونستم تحمل کنم. این انتخابات، جدا از نتیجه‌ی تأسف‌آورش، دست‌کم نشان داد که سیستم حکومتی ایران ظرفیت این را ندارد که خودش را اصلاح کند. فایده‌ی دیگر این انتخابات این بود که به بحث قدیمی تحریمی و غیرتحریمی پایان داد.

راست‌اش من تا حالا در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده بودم که البته افتخاری هم نیست. ولی با فجایعی که آقای احمدی‌نژاد در این چند سال به بار آورده بود با خودم گفتم که شاید شرکت در انتخابات یک مسئولیت اخلاقی در برابر کسانی باشد که دوست‌شان دارم؛ خانواده، دوستان، و بقیه‌ی مردم. از طرف دیگر با خودم گفتم که شرکت در انتخابات یک جور پشت پا زدن به اصول اخلاقی خودم هست چون من که سیستم حکومتی ایران را روش مناسبی برای اداره‌ی کشور نمی‌دانم. همین‌طور با خودم کلنجار رفتم تا دو روز پیش که نتیجه گرفتم شرکت کردن در انتخابات به‌تر از شرکت نکردن در آن است. البته به‌خاطر دوری مسافت نتوانستم رأی بدهم ولی الآن که اخبار را می‌خوانم می‌فهمم که چه‌قدر هنوز ناپخته هستم.

این روزها سرم اون‌قدر توی کار خودم هست که زیاد وقت نمی‌کنم وبلاگ بخونم. به هم‌این خاطر متوجه نشدم که ام‌روز، ۱۷ مه برابر با ۲۷ اردیبهشت، روز مخالفت با هوموفوبیا و ترنس‌فوبیا بود. دی‌روز نویسنده‌ی وبلاگ همزاد، آقای مهدی همزاد، لطف کردند و این موضوع را به من یادآوری کردند. ایشان هم‌چنین توصیه کردند که اگر می‌توانم مطلبی در این‌باره بنویسم.

ام‌روز صبح داشتم صفحه‌ی نظرخواهی بی‌بی‌سی را درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی می‌خواندم. خواندن نظر بعضی از مردم عجیب بود. مثلن خیلی‌ها هم‌جنس‌گرایی را به چیزهای دیگری از قبیل سو استفاده‌ی جنسی از کودکان، تزلزل بنیان خانواده، و انواع مشکلات روحی و روانی ربط داده‌اند. راست‌اش من متخصص نیستم که این موضوع را از جنبه‌ی روان‌شناسی یا جامعه‌شناسی تحلیل کنم. ولی دنیای ام‌روز هم آن‌قدر پیچیده است که با بحث کردن خالی نمی‌شود به نتیجه به‌دردبخوری رسید. باید رفت و فرضیه‌ها را در دنیای واقعی مشاهده و اندازه‌گیری کرد. این که هم‌جنس‌گرایی را پدیده‌ای با عواقب ناگوار معرفی کنیم تنها یک فرضیه است و کسی هم جدی نمی‌گیرت‌مان.

گذشته از همه‌ی این بحث‌ها، امیدوارم همه‌ی ما (بیش از همه خود من) به مرحله‌ای از بلوغ فکری برسیم که بر اساس پیش‌داوری‌های خودمان حق انتخاب دیگران را محدود نکنیم.

دوست دارم سال نو را به همه‌ی کسانی که هنوز لطف می‌کنند و به این وبلاگ متروک سر می زنند، تبریک بگم. امیدوارم سال جدید برای همه‌ی ما هم‌راه با تن‌درستی و آرامش باشه

اعتراف به این موضوع جالب نیست ولی متأسفانه متوجه شدم که دارای تمایلات نژادی ملایم هستم. شما هم خودتان را آزمایش کنید؛ شاید نژادپرست باشید.

داستان از این‌جا شروع شد که ام‌روز در سایت دیگ (Digg) چشم‌ام به این خبر از سی‌ان‌ان افتاد با عنوان «طبق یک تحقیق، ممکن است بیش از آن‌چه فکر می‌کنید نژادپرست باشید». موضوع کلی خبر این است که بعضی‌ها با این که فکر می‌کنند هیچ تعصب نژادی خاصی ندارند، در عمل ممکن است رفتارهای نژادپرستانه نشان دهند. حالا کاری به جزئیات این تحقیق ندارم. چیزی که برای من جالب بود لینکی است به یک آزمون آن‌لاین در سایت دانش‌گاه هاروارد.

این وب‌سایت پروژه‌ی Implicit است. این پروژه یک سری آزمون آن‌لاین دارد که برخی از تمایلات نهانی‌تان را آشکار می‌کند؛ این که به نژاد، مذهب، یا جنسیت خاصی تمایل دارید یا نه. چه‌گونه این کار را می‌کند؟ روش کار به‌نسبت ساده است.

در مورد آزمون تمایل نژادی، یک سری عکس از افراد سفیدپوست و سیاه‌پوست نمایش داده می‌شود و شما باید با دو کلید بگویید که آن‌ها سفیدند یا سیاه. بعد یک لیست از واژه‌ها با بار مثبت و منفی نشان داده می‌شود و شما باید با دو کلید بگویید که آن‌ها مثبت‌اند یا منفی. اما قسمت جالب داستان وقتی است که دو تست بالا با هم مخلوط می‌شوند. در نهایت سایت این آزمون، زمان پاسخ‌گویی شما به سو‌آلات را می‌سنجد تا ببیند آیا بین نژاد فرد و زمان پاسخ‌گویی به واژه‌های خوب و بد هم‌بستگی (Correlation) هست یا نه. با محاسبه‌ی مقدار هم‌بستگی معلوم می‌شود که شما چه‌قدر به یک نژاد تمایل هستید.

با کمال تأسف این آزمون نشان داد که من تمایل نژادی خفیفی به افراد سفید پوست دارم. البته باز جای شکرش باقی است که تمایلات نژادی متوسط یا شدید ندارم. نکته‌ی تکان‌دهنده این است که ۵۴ درصد کسانی که این آزمون را انجام داده‌اند دارای تمایلات نژادی متوسط یا شدید بوده‌اند و در کل ۷۰ درصد شرکت‌کنندگان به نژاد سفید تمایل داشته‌اند.

راست‌اش خیلی دل‌ام می‌خواهد که نتایج این تست را غلط بدانم ولی هر چه فکر می‌کنم روش تست به‌نظر علمی می‌رسد. با این وضع می‌ترسم که به تست‌های دیگرشان نگاه کنم. شما هم خودتان را تست کنید شاید چیز جدیدی درباره‌ی خودتان کشف کردید.

دی‌روز به دلایلی مجبور شدم یک ماوس جدید بخرم. راست‌اش اصلن نمی‌خواستم ماوس بی‌سیم (وایرلس) بخرم ولی چون کوچک و ارزان بود خریدم. ام‌روز که آمدم سر کار و ماوس را وصل کردم، دیدم کار نمی‌کند. بعد از کلی بررسی فهمیدم که مشکل نه از ماوس که از از میز است. میز من فلزی است با یک لایه‌ی نازک چوبی روی آن. فلزی بودن میز هم سیگنال بی‌سیم را خراب می‌کند. خلاصه اگر میز فلزی دارید، ماوس بی‌سیم نخرید.

چند روز پیش در نیوساینتیست یک مقاله‌ی جالب خوندم. البته مقاله طولانی بود (دقیقن ۲۵۱۳ واژه)، ولی من سعی می‌کنم یک خلاصه‌ی کلی و غیردقیق از اون را بنویسم. سوآل کلی این هست: آیا نوشیدن آب سنگین یا به‌طور کلی خوردن موادی که حاوی ایزوتوپ‌های سنگین عناصر هستند باعث افزایش طول عمر انسان می‌شه؟ سوآل یک کم مشکوک هست، نه؟ پس بگذارید اول کمی مقدمه بگم.

آب سنگین به معنی آب حاوی املاح معدنی نیست. آب سنگین یعنی آبی که به جای هیدروژن معمولی (H2O) از دوتریوم (D2O) درست شده باشه. اتم هیدروژن از یک پروتون در هسته و یک الکترون درست شده. دوتریوم ایزوتوپی از هیدروژن است که در هسته علاوه بر پروتون، یک نوترون هم داره. حالا فرق هیدروژن و دوتریوم چه هست؟ مهم‌ترین فرق‌شان این است که دوتریوم چگالی بیش‌تری داره. به‌هم‌این خاطر چگالی آب سنگین بیش‌تر از آب معمولی هست. برای مثال یخ درست‌شده از آب سنگین در آب معمولی فرو می‌ره. به هم‌این ترتیب می‌شه درباره‌ی سایر ایزوتوپ‌های سنگین صحبت کرد. هسته‌ی اتم کربن معمولی از شش پروتون و شش نوترون درست شده ولی کربن ۱۳ به جای شش نوترون، هفت نوترون داره. دقیقن مثل دوتریوم، کربن ۱۳ چگال‌تر از کربن معمولی هست. اما چگالی تنها فرق ایزوتوپ‌های مختلف نیست. یک فرق دیگر ایزوتوپ‌های سنگین این است پیوندهای شیمیایی قوی‌تری درست می‌کنند. مثلن برای تجزیه‌ی‌ مولکول آب سنگین باید انرژی بیش‌تری صرف کرد. نتیجه این که ایزوتوپ‌های سنگین واکنش‌های شیمیای را کند می‌کنند.

بدن ما عمدتن از آب و مولکول‌های آلی حاوی کربن درست شده. حالا این سوآل پیش می‌آید که اگر به جای آب معمولی از آب سنگین و به‌جای غذاهای حاوی کربن معمولی، غذاهای حاولی کربن ۱۳ بخوریم چی می‌شه؟ هم‌آن‌طور که در بالا گفتم، حضور ایزوتوپ‌های سنگین باعث کم شدن سرعت واکنش‌های شیمیایی و در نتیجه تغییر متابولیسم بدن میشه. این تغییر ممکنه فرآیند پیری را آرام‌تر کنه.

معروف‌ترین تئوری در مورد فرآیند پیری، تئوری رادیکال‌های آزاد هست. طبق این تئوری، پیری به‌خاطر این رخ می‌ده که رادیکال‌های آزاد به سلول‌های بدن حمله می‌کننه و به تدریج اون‌ها را تخریب می‌کنند. رادیکال‌های آزاد اغلب ترکیبات حاولی اکسیژن هستند. وقتی که این رادیکا‌های آزاد به چیزی می‌رسند، اون را اکسید و خراب می‌کنند. مثلن وقتی رادیکال‌های آزاد به مولکول DNAی یک سلول برسند، ممکن است باعث سرطان بشوند. درنتیجه یکی از راه‌های جلوگیری از پیری یا سرطان حذف رادیکال‌های آزاد از بدن است. به‌هم‌این خاطر هست که ادعا می‌شه مواد آنتی‌اکسیدان (مثل شراب قرمز یا آب انار) برای جلوگیری از پیری خوب‌اند. اما تنها راه مقابله با رادیکا‌های آزاد استفاده از آنتی‌اکسیدان‌ها نیست. یک راه دیگر این است که سلول‌های بدن را در مقابل رادیکال‌های آزاد مقاوم کنیم. ایزوتوپ‌های سنگین این کار را می‌کنند.

فرض کنید مولکول‌های پروتئین را به جای هیدروژن و کربن ۱۲ با دوتریوم و کربن ۱۳ بسازیم. نتیجه پروتئنی می‌شود که در مقابل رادیکال‌های آزاد مقاوم‌تر است چون پیوند‌های شیمایی قوی‌تر دارد و سخت‌تر اکسید می‌شود. به هم‌این ترتیب می‌شه یک مولکول DNA ساخت که در مقابل رادیکال‌های آزاد و سرطان مقاوم باشه. البته این‌ها همه فعلن در حد حدس و گمان است؛ ضمن این که مقدار زیاد ایزوتوپ‌های سنگین در بدن می‌تواند خطرناک باشد چون متابولیسم طبیعی بدن را مختل می‌کند.

یک چیزی جالب هم که من نمی‌دونستم این بود که طبیعت از این استراتژی استفاده می‌کنه. ظاهرن وقتی مادر باردار است، مقدار زیادی کربن ۱۳ از بدن مادر به بدن جنین منتقل می‌شه. در نتیجه غلظت کربن ۱۳ در بدن جنین خیلی بیش‌تر از غلظت اون در یک آدم متوسط است در حالی که غلظت کربن ۱۳ در بدن مادر خیلی کم‌تر است. این پدیده می‌تونه یک دلیل تکاملی داشته باشه. بعضی سلول‌های بدن مثل سلول‌های عصبی برای تمام عمر با انسان می‌مانند و تجدید نمی‌شوند. بنابراین ممکن است بدن جنین با جذب حجم بیش‌تری از کربن ۱۳ بخواهد که سلول‌های باکیفیت‌تر درست کنه. البته من به این فکر می‌کردم که با این وضع درصد کربن ۱۳ در سلول‌های عصبی باید بیش‌تر از سایر سلول‌های بدن باشه. متأسفانه مقاله‌ی نیوساینتیست چیزی در این باره نگفته است.

دارم کتاب جست‌جوی انسان برای معنا، اثر ویکتور فرانکل، را می‌خوانم. ویکتور فرانکل روان‌پزشک اتریشی بود که به‌جرم یهودی بودن در دوران نازی‌ها به اردوگاه کار اجباری برده شد. نمی‌خواهم زیاد درباره‌ی این کتاب حرف بزنم چون دیدم وبلاگ‌های زیادی قبلن درباره‌ی این کتاب نوشته‌اند (مثلن این و این). تنها دل‌ام می‌خواهد یک پاراگراف از این کتاب را برای‌تان بازگو کنم.

بگذارید مورد دکتر جی را برای‌تان بگویم. او تنها برخورد من با یک فرد در تمام دوران زندگی‌ام بود که به جرأت می‌شد یک شخصیت شیطانی خواندش. آن وقت‌ها اسم او را گذاشته بودند «جانی اشتاینهوف» (اشتاینهوف: یک بیمارستان روانی بزرگ در وین). وقتی نازی‌ها برنامه‌ی اتانازی‌شان را شروع کردند، او رشته‌ی همه‌ی کارها را به دست گرفت و آن‌قدر در انجام کاری که به او سپرده بودند تندرو بود که اجازه نداد حتا یک بیمار روانی از اتاق‌های گاز در امان بماند. بعد از جنگ من به وین برگشتم و درباره‌ی سرنوشت دکتر جی سوآل کردم. به من گفتند: «روس‌ها او را در یکی از سلول‌های انفرادی اشتاینهوف زندانی کردند. ولی روز بعد در زندان باز شد و دکتر جی دیگر هرگز دیده نشد.» من دیگر قانع شده بودم که دکتر جی، مثل خیلی‌های دیگر، با کمک هم‌دستان‌اش به آمریکای جنوبی گریخته بود. اما بعدن یک دیپلمات سابق اتریشی که سال‌ها پشت پرده‌ی آهنین بود برای مشاوره به سراغ‌ام آمد. او اول در سیبری و بعد در زندان معروف لوبیانکا در مسکو زندانی بود. وقتی که داشتم او را از نظر اعصاب معاینه می‌کردم او ناگهان از من پرسید که آیا دکتر جی را می‌شناسم. من گفتم بله و او ادامه داد: «من در لوبیانکا با او دوست شدم. او در آن‌جا در سن چهل‌سالگی به‌خاطر سرطان مثانه مرد. قبل از مرگ، او ثابت کرد که به‌ترین هم‌قطاری است که یک نفر می‌تواند تصور کند. او به همه دل‌داری می‌داد. او با بالاترین استانداردهای اخلاقی قابل تصور زندگی کرد. او به‌ترین دوستی بود که در تمام سال‌های دراز زندان داشتم.»


« نوشته‌های بعدینوشته‌های قبلی »